فايدهي
عملي و جستوجوي
حقايق در
واقعيت ها
بررسي
فلسفهي
اصالت عمل
نسرين
پورهمرنگ
مهم آن
است كه كسي
از نتايج
افكار و
عقايدش
احساس
خرسندي و
رضايت به
دست آورد،
يعني
اعمالش
منتهي به
نتايج
رضايتبخش
شود. در اين
صورت حقيقت
- همان چيزي
كه بشر
هزاران سال
است به
دنبال آن
ميباشد و در
حسرت رسيدن
به آن
داستانها
آفريده است
- در نزد خود
آن فرد است.
به جاي
آنكه
بخواهيم به
خود و اعتقاد
و افكارمان
مشكوك
باشيم و بيش
از آنكه از
نتايج مثبت
مان لذت
ببريم
تلاشي نفس
فرسا براي
اثبات يا
انطباق آن
با حقيقت به
عمل آوريم،
ميتوانيم
حلقههاي
ترديد و دل
نگراني را
از محدودهي
ذهنمان
بگسليم و با
آرامش خاطر
به پيش
برويم.
در
چنين
شرايطي به
جاي آنكه
زمان را در
تمناي به
دست آوردن
حقايق از
دست بدهيم
و در حالي كه
مقابل
پاهايمان
را نميبينيم،
چشم در
افقهاي دور
دست نماييم
بهتر است از
انديشهي
ثبات و
اثبات
حقيقت دست
برداريم و
به تغييرات
پيش رو نظر
بيفكنيم و
حقايق را در
همين
تغييرات
بجوييم.
تغييراتي
كه همه چيز
را همراه
خود دگرگون
و بيثبات
ميكنند حتي
«حقيقت» را. در
اين ميان
آنچه به
واقع ثابت
و نامتغير
است يعني
ضرب مثبت
در منفي كه
حاصلش
البته نفي
است.
آنچه به
طور خلاصه
بيان شد
حاصل و
عصارهي
مجموعهي
انديشههايي
است كه «اصالت
عمل» نام
گرفته است
و دستكم يك
قرن از
پيدايش نام
و عنوان آن
بر سر درِ
ساختاري
عيني و قابل
رويت ميگذرد.
از بنا
كنندگان
صاحب نام
اين ساختار
ميتوان
از «چ. س. پرس»،
«ويليام
حيمز» و «جان
ديويي» كه هر
سه نفر
آمريكايي
هستند نام
برد. پرس در
سال 1839 در
آمريكا به
دنيا آمد.
پدرش كرسي
استادي
رياضيات در
هاروارد را
در اختيار
داشت.
طبيعي
بود كه پسر
نيز با علوم
و رياضيات
آشنايي
يابد و مانوس
شود. از
رياضيات و
علوم به
اخترشناسي
و فيزيك نيز
راه يافت. هم
كسب علم ميكرد
و هم كسب
درآمد.
مطالعهي
فلسفه تنها
اوقات
فراغتش را
پر ميكرد.
اما جذابيت
فلسفه كمكم
ساير اوقات
پرس را نيز
از آن خود
كرد. تا جايي
كه از چهل و
هشت سالگي
از ساير
مشاغل عملياش
كناره گرفت
و يكسره به
فلسفه
پرداخت.
هنگامي كه
در سال 1914 در
هفتاد و چهار
سالگي
درگذشت اين
فقر و
بدهكاري
بود كه او را
در احاطهي
خود درآورده
بود. نوشتههايش
در مجموعهيي
هشت جلدي
به نام «مجموعهي
مقالات» پس
از مرگش
منتشر شد.
ايدهي پرس
بر پايهي
اصالت عمل
بر اين
توضيح
استوار بود
كه تصور ما
از آثار يا
نتايج عملي
هر چيز مساوي
است با تصور
ما از خود آن
چيز. براي
مثال در
پاسخ كسي
كه ميپرسد
منظور از
بخار شدن آب
چيست، ميگوييم
اگر آب را در
100 درجه
حرارت دهيم
تبديل به
بخار ميشود
و هر كس اين
كار را بكند
نتيجه بخار
شدن آب است.
بخار شدن آب
در 100 درجه
عادتي است
كه به محض
عمل ما
آشكار ميشود.
به عبارتي
عادت با عمل
ما ارتباط
پيدا ميكند
و درك ما از
بخار شدن آب
نيز به عمل
ما مرتبط
ميشود. سخن
بر سر شرط و
جايگاهي
است كه شرط
در تصورات
ما و درك ما
از چيزها و
موضوعات
ايفا ميكند.
پرس ميخواست
براي اين
جايگاه يك
خاصيت معين
پيدا كند يا
شايد خاصيت
معين اين
جايگاه را
كشف كند.
او
معناهاي
محصل را
منوط به
واقع
شدن شرايط
شرطي يا
قرار گرفتن
شرط در
جايگاه خود
ميدانست.
معنا حاصل
نميشود جز
اينكه عملي
روي دهد.
معناهايي
كه با آنها
سر و كار
داريم،
پديدار شده
در اثر وقوع
اعمال
هستند. بنابر
اين اگر در
پي حقيقتي
هستيم، اين
حقيقت چيزي
جز عمل نيست.
اصالتي
فراتر از
اعمال
يافتني
نيستند و از
آنجايي كه
اعمال نيز
همواره
متغير و
دگرگوني
پذيرند
حقايق نيز
همواره
متغيرند و در
شعاع عمل
روي داده
شده قابل
فهم و صحت
سنجي ميباشند.
مفهومي كه
بيان شد از
جنبهي نفي
نيز قابل
طرح است. اگر
واكنش عملي
براي واژهيي
امكان وقوع
نداشته
باشد در واقع
آن واژه
بدون معنا
خواهد بود،
يا اگر امكان
عملي تشخيص
دو واژه از
يكديگر وجود
نداشته
باشد آن دو
واژه نيز
داراي يك
معنا خواهند
بود. مقصود
پرس از به
كارگيري «معنا»
تاكيد بر
مفهوم
مدرسي
اين واژه
نبود. او به
ماهيت امر
توجه داشت .وقتي
براساس
اعتقادات
به معاني،
اعمال صورت
ميگيرند ميتوان
اعتقاد را
همان عادت
دانست كه
اصالت را در
خود جاي
داده است و
معناي لفظي
را از آن
اعاده كرد.
جملهيي
را كه نتوان
تجربه كرد و
عادت را در
آن مشاهده
كرد فاقد
معنا است،
بنابر اين
قابل تكيه
و اعتماد
نيست. آنچه
قابل
اعتماد است
كه قابليت
تحقيق
داشته باشد.
او ميخواهد
معاني را
دريابد تا
تكاليف
اعتقادات
روشن شود.
بدين ترتيب
به بنياد
شناختها راه
پيدا ميكند
و از آنجا بر
صحت اعمال
نظر ميافكند.
شك كردن
دربارهي
بعضي
اعتقادات
سبب ميشود
كه به
تحقيق
بپردازيم.
اما در تحقيق
هم نميتوانيم
از «هيچ» شروع
كنيم و مبنا
را بر هيج
نهيم.
ناگزيريم
يكسري
باورها را
مسلم
بگيريم. هر
چند همين
باورهاي
مسلم
پنداشته
شده ميتوان
در تحقيقات
ديگر مورد
ترديد واقع
شود.نهايت
آنكه نه
كاملاً
تسليم
باورهايمان
ميشويم نه
امكان روي
برگرداندن
از همهي
آنها را
داريم. در
واقع به
گزينش دست
ميزنيم و
اين گزينش
مبنايي
ندارد جز عمل
و شرايط
وقوع عمل
كه درستي
باورها را
صحه ميگذارد.
آنچه دستكم
در اين ميان
عايد ميشود
سست شدن
پايهي
باورها است.
پرس از اين
عايدي به
نفع تثبيت
عمل خرج ميكند.
پرس وجوب
عليت يا
دترمينيسم
را نيز مورد
ترديد
قرار ميدهد.
از آن روي
كه در پذيرش
يا رد يك
نظريه شرط
تاييد يا عدم
تاييد جاري
نيست. بسياري
از عوامل
جانبي در
اين باره
دخليند.
وقتي
يك نظريه
را ميپذيريم،
با آن به
پيش ميرويم.
اما وقتي به
مشكل بر ميخوريم
در آن تجديد
نظر ميكنيم
يا به كناري
نهاده و به
سراغ نظريهي
ديگري ميرويم.
در اينجا
پيشرفت در
عمل و امكان
فراهم شدن
شرايط وقوع
عمل است كه
پذيرش و به
كارگيري
موقت يك
نظريه و يا
رد و كنار
نهادن آن
را سبب ميشود.
پرس هر گونه
شناخت را در
چارچوب
تحقيق
امكانپذير
ميداند.
هر
آنچه به
تحقيق و
تجربه در
آيد شناختي
است و
واقعيت
اشيا و امور
نيز چيزي جز
همان شرط
وقوع كه
پيشتر بدان
اشاره شد
نيست. ايدهي
پرس دربارهي
شناخت در
نقطهي
مقابل آراي
فلاسفهي
اصالت واقع
قرار دارد كه
شناخت
واقعي را
امكانپذير
نميدانند.
چرا كه
آنها
معتقدند
آنچه كه به
عنوان
شناخت از
سوي ما مطرح
ميشود صرفاً
برخاسته از
وجود خود ما
است. در حالي
كه ماهيت
اشيا و امور
مربوط به
خودشان است
و ما را
بدانها راهي
نيست. پرس
واقعيت
امور را در
دسترس
همگان ميداند
و امكان
برقراري
ادراك حسي
ميسر ميداند.
تبيين اين
ارتباط در
قالب
اعتقادات
صورت ميگيرد
اما ما محصور
در چارچوب
اعتقاداتمان
نيستيم چرا
كه ميتوانيم
صحت يا عدم
صحتشان را
به وسيلهي
تحقيق
آنچنانكه
پيشتر اشاره
شد بررسي
نماييم.
ويليام
جيمز در سال
1842 به دنيا
آمد. در
هاروارد
تحصيل كرد و
دكتراي
پزشكي گرفت.
به علت
بيماري
هيچگاه
وارد حرفهي
پزشكي نشد.
در همان
دانشگاه
هاروارد
مدتي به
تدريس
كالبد شناسي
و فيريولوژي
مشغول شد.
سپس به
فسلفه روي
آورد و آنگاه
روانشناسي
را دنبال
كرد.
پراگماتسيم،
ارادهي
معطوف به
اعتقاد،
انواع
تجربهي
ديني و
معناي حقيت
از آثار عمدهي
او ميباشند.
جيمز در سال
1910 وفات يافت.
بر خلاف پرس
كه در
گمنامي
درگذشت
جيمز توانست
در هنگامهي
حياتش به
شهرت جهاني
دست پيدا
كند.
كتاب جيمز
با عنوان «پراگماتيسم
يا اصالت
عمل» سبب
آشنايي
دانشجويان
و اهل
مطالعه با
فلسفهي
اصالت عمل
شد. هر چند كه
پيشتر از او
پرس اين
اصطلاح را
وضع كرده
بود. به نظر
جيمز، حقيقت
هيچگاه از
طريق فلسفههاي
انتزاعي
قابل
دسترسي
نيست. او در
ارادهي
معطوف به
اعتقاد،
عقيده را
محصول
خواست و
اراده
معرفي كرده
است. خواست
ها و ارادهها
در اعمال
است كه
برقرار ميشود.
بنابر اين
صحت عقايد
موكول به
اعمال است.
نميتوان
موسسات و
نهادها را بر
اساس
رهيافتي
ثابت كه
اسم حقيقت
را بر خود
دارد
ارزيابي
كرد. فوايد و
نتايج كار
آنها است كه
صحت و
سقمشان را
تعيين ميكند.
شناخت
هيچگاه به
قطعيت نميرسد
بلكه به
پويايي و
تكامل ميرسد
و ملاك
داوري
دربارهي
انديشهها
چگونگي
ظهورشان در
عمل است. او
تكثرگرايي
را زمينهي
پيدايش
آزادي ميدانست
كه پيشرفت
فكري و تنوع
عقايد را به
همراه دارد.
او از انسان
به عنوان
عامل ياد ميكند
و اين عامل
را يك
تماشاگر صرف
در جهان نميپندارد
بلكه او را
يك بازيگر
به حساب ميآورد
كه نقش
آفرين است.
اگر
بخواهيم
دربارهي
تصميم گيريها
و عقلانيت
اين عامل
صحبت كنيم
بايد ارادهي
معطوف به
عقايد-
The will to believe را در
اين ميان
دخيل
بدانيم.
ارادهي
معطوف به
عقايد است
كه مسير
عقلانيت را
در مواردي
كه نتايج
شناختي
يكسان است
تعيين ميكند
و البته در
اين ميان
فوايد علمي
نيز مد نظر
قرار خواهد
گرفت. قصد
جيمز از طرح
ارادهي
معطوف به
عقايد تخطئهي
فلاسفهي
شناخت گراي
محضSimple
cognitivist است.
پيروان
جيمز نظريهي
خود را حتي
به حوزهي
علم نيز ميكشانند.
آنجا كه
دانشمندي
تصميم ميگيرد
نظريهيي
را بيازمايد
يا نه، به
فوايد و
نتايج عملي
آن توجه ميكند.
البته
ناگفته
نبايد گذاشت
كه جيمز
ملاك
قراردادن
فوايد علمي
را در زماني
توصيه ميكند
كه شواهد
موجود بر
برتري يك
نظريه بر
نظريهي
ديگر
نينجامد.
تنها در چنين
صورتي است
كه بايد به
فوايد عملي
نظر داشت.
بنابر اين
آنچنانكه
رواج دارد و
عدهيي
تصور ميكنند
فلسفهي
اصالت عمل
يك سودجويي
محض نيست.
مباني
ظريفتري در
اين مكتب
وجود دارد كه
به بعضي از
آن اشاره
دشد.
جيمز معتقد
است صدق و
راستي جز در
واژه و لفظ
كاركردي
ندارد. وقتي
از ميان «الف»
و «ب» ميگوييم
«ب» راست است
يعني اينكه
باور كردن «ب»
بهتر است
چرا كه با
الصاق راست
به «ب» آن را
ارزشگداري
نمودهايم.
اما آنچه در
كلام از
يكديگر تميز
گذاشته ميشود.
ميتوان
آنچه را
راست و صدق
شمرد ميشود
تحقيق كرد و
در نهايت آن
را باور كرد.
اما منتقدان
جيمز
معتقدند كه
عامل
هيچگاه نميتواند
به طور كامل
و بدون مانع
فرضيهيي
را تحقيق
كند. آنچه
بايد انجام
داد كنار زدن
موانع و
نزديكتر شدن
به صدق
است. در فلسفهي
اجتماعي
جيمز به خير
و رفاه
مجموعهي
افراد جامعه
ميانديشد و
اين خير و
رفاه دست
يافتني
نيست.
جز در
سايهي
آزادي عمل
و انديشهي
فردي. اما در
عين اينكه
جيمز براي
رفاه و
آزادي فردي
اهميت قائل
است اما
عناصري از
نخبهگرايي
نيز در
انديشههاي
جيمز وجود
دارد. در سايهي
وجود نخبگان
است كه
تودهها
قابليت به
ثمر رساندن
كارهاي
ارزشمند را
پيدا ميكنند.
بدون وجود
نخبگان
تودهها راه
به جايي
نميبرند.
اما تاكيد
جيمز بر
نخبگان سبب
شده است كه
او را به
محافظه
كاران
نزديك
بدانند و يك
نئوليبرال
به شمار
آورند نه يك
ليبرال
دمكرات.
ويليام
جيمز علاوه
بر انديشههاي
جسورانهاش
داراي نثر و
ادبيات
مشخص و
ممتازي نيز
ميباشد و نه
تنها انديشههايش
كه نثر و
ادبياتش
نيز بر آثار
برادرش
هِنري جيمز؛
رمان نويس
معروف
بسيار اثر
گذار بوده
است.
سومين
فيلسوف
صاحب نام
در فلسفهي
اصالت عمل
جان ديويي
است. در سال 1859
در آمريكا
متولد شد. عمر
نسبتاً
طولاني
نصيبش شد و
تا سال 1952
زندگي كرد.
در
دانشگاههاي
ميشيگان،
شيگاكو و
كلمبيا
فلسفه
تدريس كرد.
فلسفهي
ديويي در
زمينه
آموزش و
پرورش از
شهرت جهاني
برخوردار
است. او را پدر
آموزش و
پرورش
آوانگارد
لقب دادهاند.
آثار ديويي
انبوه و
پرشمار است.
فلسفه و
تمدن،
فردگرايي
قديم و جديد،
جامعه و
مسائل آن،
دمكراسي و
تربيت، سرشت
و كردار آدمي،
تجربهي
طبيعت و طلب
يقين از
جمله آثار
او است. فلسفه
از نظر ديويي
ابزاري است
براي رشد و
توسعهي
تواناييهاي
انسان و
جامعه
عنوان
ابزارگرايي
از همين رو
به فلسفهي
ديويي داده
شده است. او
براي
مقولات كلي
و انتزاعي
نيز ارزشي
بيشتر از
ضرورتهاي
زيستي قائل
نيست.
آنچه
كه شناخت
ناميده ميشود
محصول
واكنش ذهن
به محيط
خارجي است.
بنابراين
شناخت چيزي
نيست جز
تجربه و
آنچه نظر و
اعتقاد
ناميده ميشود
حاصل عمل
است. اگر
فلسفه
بتواند در
كنار علم به
پيشبرد
زندگي
انسان كمك
كند مفيد است
در غير اين
صورت نيازي
به آن نيست.
جان ديويي
براي علم
ارزش و
اعتبار
بسياري
قائل است
چرا كه علم
سبب شده
است
انسانها در
زندگيشان
احساس
آرامش و
امنيت
بيشتري
كنند و اين
توانايي
علم مديون
روش آن است
كه ايجاد
وحدت ميكند.
ديويي ميكوشد
تا روش علمي
را براي
علوم
انساني
تبيين كند
تا اين علوم
نيز بتوانند
به اندازهي
علوم تجربي
براي زندگي
انسانها
مفيد واقع
شوند زيرا كه
علم تجربي
توانسته
است افزوني
قدرتش را بر
رقبا به
اثبات
برساند.
تحسين و
تاييد ديويي
از علوم
تجربي
نبايد اين
تصور را پيش
آورد كه او
ساختاري
قطعي و
دگرگوني
ناپذير براي
علم متصور
است.
مطابق
فلسفهي
اصالت عمل
او علم را
پويا و متحرك
و دگرگوني
پذير به
شمار ميآورد؛
به مثابهي
يك فعاليت
دائمي براي
تحقيق و
پژوهش. در
همين تحقيق
ها و پژوهش
ها است كه
ما جهان
را ميشناسيم
و مكانيسمهاي
كنترل بر آن
را به دست
ميآوريم
تا بقايمان
را تضمين
كنيم. اين
تلاش دقيقاً
كوششي است
در بطن جهان
،نه يك
نظارهگري
و تماشا و
تلاش ذهني
از دور و از
برون.
مطابق
آنچه گفته
شد بر
پيوستگي
عامل و عمل
و شناخت
تاكيد ميشود
تا با اين
تاكيد
پيروان
اصلالت عمل
نيز در كنار
هايدگر و
پيروانش
فرگه و
طرفدارانش
پوپر و
همراهانش و
ويتگنشتاين
بعدي و
شاگردانش
جملگي در
مقابل مكتب
دكارت قرار
بگيرند.
تاكيد ديويي
بر كسب
شناخت از
طريق
فعاليت
عامل، او را
به اجتماع
و نهادهاي
اجتماعي
علاقهمند
ميسازد چرا
كه عرصهي
فعاليت
ميدان
اجتماع است.
نهادهاي
اجتماعي
همانگونه
كه براي
رفع نيازها
به وجود
آمدهاند
خود نيز
ايجاد كنندهي
نيازهاي
جديد هستند.
اگر ترتيبات
نهادي
موجود
نيازهايي
را بر طرف ميكنند
نميتوان
آنها را امري
ثابت در نظر
گرفت چرا كه
ممكن است
ترتيبات
ديگر نهادي
نيز همان
كار را انجام
بدهند.
ممكن است
مجموعهيي
از نهادها كه
در دورهيي
مقبول مردم
واقع شده
است در دورهيي
ديگر مورد
انتقاد قرار
گيرد و مردم
خواستار
نهادهاي
جديد شوند.
اين
دگرگونيها
به فرهنگ
مردم برميگردد
نه به
واقعيتي در
سرشت آنها.
بنابر اين
همانگونه
كه فرهنگها
دگرگوني
پذيرند
نهادها نيز
ممكن است
نياز به
تغيير داشته
باشند.
نظريات
ديويي
دربارهي
آموزش و
پرورش از
شهرت جهاني
برخوردار
است.
نظريات
او دربارهي
يادگيري،
رابطهي
متقابل
يادگيري و
عمل و رد
نظرياتي كه
مبتني بر
ايدههاي
بر گرفته از
انسان
شناسيهاي
سنتي بوده
است، از
دلايل
پراهميت
شمرده شدن
ايدههاي
آموزشي
ديويي ميباشد.
تاكيد ديويي
بر پيوستگي
ميان تحقيق
علمي و
ديگر اقسام
تحقيق در
آموزش و
پرورش از بن
مايههاي
انديشههاي
اصالت عملي
او ناشي ميشود.
نميتوان
در آموزش و
پرورش در
جست وجوي
هدفي ثابت
بود. اما هدف
پيش رو
همواره
بايد سويهيي
به طرف رشد
داشته باشد.
اين رشد
ميسر نيست
جز در محيطي
آزاد و بر
مبناي
آزاديهاي
فردي كه جز
در سيستم
دمكراسي
تحققپذير
نيست. در
محيطي آزاد
اين
انرژيها و
كنجكاويهاي
كودكان است
كه جريان
آموزش و
پرورش را با
خود همسو ميكند
و به آن
قدرت و جهت
ميبخشد.
اما
اين بدان
معنا نيست
كه نبايد
كودكان را
وادار به
كاري كرد و
آنان را
راهنمايي
نكرد.كودكان
به لحاظ
عاطفي و
تجربي
ناپخته
هستند، از
همين رو به
تعليم نياز
دارند. اما
اگر روش
مربيان
درست باشد
كودكان به
جاي مقاومت
با آنان
همسو ميشوند.
انرژي
هايشان در
عمل صرف ميشود
و اين عمل
كردن به
آنها تجربه
ميآموزد.
ديويي در
دمكراسي به
نوعي
مهندسي
اجتماعيengineering-
-Social نظر داشته
است. او بر
خلاف جيمز
به اقليت
نخبه معتقد
نيست و
افراد
انساني را
به طور كم و
بيش بهرهمند
از هوش و خرد
ميداند. او
مهندسي
اجتماعي
يعني
برنامهريزي
براي عموم
را ضامن
رفاه
اجتماعي و
اقتصادي و
در نتيجه
ضامن
دمكراسي ميداند.
او براي
پيشگيري از
در غلتيدن
در دامن
فاشيسم يا
كمونيسم،
مداومت در
برنامهريزي
اجتماعي را
به جاي
يكبار
برنامهريزي
براي هميشه
توصيه و
تاكيد ميكند.
هر آنچه
شبهناك
است در
پرانتز
گذاشته ميشود