گفتوگو
با
پروفسور
كريستيان
دلاكامپاني
فلسفه
در قرن
بيستم
گفتوگو:
نسرين
پورهمرنگ
س:
در مصاحبهي
پيشينم
با شما
دربارهي
فلسفه و
مباحث
كلي آن،
ما يك
بيوگرافي
مختصر از
شما به
خوانندگانمان
ارائه
داديم. در
اين
مصاحبه
مايلم از
زبان
خودتان،
شما را به
خوانندگانمان
معرفيكنم.
ج:
من بيشتر
عمرم را
وقف
خواندن و
نوشتن
كردهام.
به ويژه
در حوزهي
فلسفهي
شرقي،
اروپايي
يا قارهيي
(قارهي
اروپا به
جز
بريتانيا)
و فلسفهي
آمريكايي.
همچنين
من يك
نويسندهي
ادبياتداستاني
هستم. به
عنوان يك
استاد
دانشگاه،
من
در
طي 10 سال
گذشته در
آمريكا
تدريس
كردهام
و در حال
حاضر
استاد
زبانها و
ادبيات
رمانتيك
دانشگاه
جان
هاپكينز
در بالتيمور
هستم.
همچنينمن
كارشناس
متخصص
فلسفه و
ادبيات
فرانسه
در قرن
بيستم
هستم.
س:
چطور شد كه
به فكر
نوشتن
تاريخ
فلسفه در
قرن
بيستم
افتاديد؟
اهميت
اين كار
براي شما
در چه چيز
بود؟
ج:
من آن
كتاب را
در اوايل
دههي
نود نوشتم.
در سال 1995
در فرانسه
منتشر شد و
در سال 1999
توسط
انتشارات
دانشگاه
جان
هاپكينز
در آمريكا
نيز منتشر
گرديد.
همچنين
به بيش
از 10 زبانشامل
فارسي،
عربي و
تركي
منتشر شده
است.
س:
اكنون كه
بيش از 10
سال از
نگارش
كتاب <تاريخ
فسلفه در
قرن
بيستم> ميگذرد،
چقدر از
كارتان
راضي
هستيد؟
ج:
من
تاكنون
از هيچيك
از
كتابهاي
منتشر شدهام
به طور
كامل
راضي
نبودهام.
هر زمان
كه يكي
از
كتابهايم
را به
پايان ميرسانم
با خودم
فكر ميكنم
بر اثر
گذشت
زمان و
كار بيشتر
ميتوانم
بهتربنويسم
و كار كنم.
اما براي
نوشتن
كتابهاي
شما
ضرب
العجل
تعيين ميشود
و شما
ناچاريد
در يك
زمان
مقرر كلمهي
<پايان>
را در
انتهاي
كتاب
بنويسيد و
اثر را
تحويل
دهيد.
س:
گفتيد كه
براي مرگ
فلسفه
نميتوان
حكم صادر
كرد. من هم
به درستي
گفتهي
شما
معتقدم.
اما در
بارهي
كاهش
تاثير آن
چه ميتوان
گفت؟ در
دنيايي
كه بينهايت
نيرو، هر
لحظه از
هر جا سر
برميآورند
و متولد ميشوند،
فلسفه از
كدامين
مفاهيم
بنيادين
سخن
خواهد گفت؟
ج:
هدف
فلسفه
همواره
تحقيق و
بررسي
كليترين
ويژگيها و
خصيصههاي
واقعيت
اعم از
فيزيكي،
ذهني و يا
واقعيتهاي
فرهنگي
بوده و
خواهد بود.
تا آنجا كه
من ميتوانم
ببينم
اين
وضعيت
تغييرنخواهد
كرد.
س:
آيا فكر
نميكنيد
كه مشكل
فلسفه
اين است
كه هميشه
خواسته
است يك
نظام و
سيستم
يكپارچهيي
ايجاد كند
مانند
كاري كه
كانت و
بسياري
ديگر از
فلاسفه
كردند؟
آيا فكر
نميكنيد
اگرفلاسفه
ي معاصر
از ايجاد
يك سيستم
يكپارچهي
فكري دست
بكشند آيا
ميتوانند
به تجديد
حيات
فلسفه در
دنياي
متكثر
امروز كمك
كنند؟
ج:
هر شكل از
فلسفه
درجههايي
از انسجام
و استواري
را
پيشنهاد
ميكند.
اين علت
آن هست
كه چرا
عاليترين
فلسفهها
معمولا
شكل
سيستماتيك
به خود ميگيرند.
همهي ما
نميتوانيم
مانند
كانتسيستماتيك
فكر كنيم.
كسي كه
دو قرن
پيش
اينگونه
منسجم
و
سازمان
يافته
فكر ميكرد.
اما ما به
هر حال
مجبوريم
منطقي و
سيستماتيك
فكر كنيم.
در غير اين
صورت طرز
تفكر ما از
لحاظ
فلسفيقابل
پذيرش
نخواهد
بود.
س:
كانت ميگويد
كه مكان
و زمان
مستقل از
ما و تجربهي
ما وجود
ندارند.
دربارهي
زمان با
كانت هم
عقيده
هستم. اما
در بارهي
مكان
چندان
مطمئن
نيستم. به
هر حال
صحبت من
بر سر
چيزديگري
است. ميخواهم
در ادامهي
پرسشهاي
پيشينم
دربارهي
فسلفه
صحبت كنم.
ميخواهم
بدانم
فلسفه به
مثابهي
يك فهم و
يك معرفت
چه
ارتباطي
با زمان و
مكان
دارد؟ اگر
با زمان و
مكانارتباط
دارد، پس
چگونه ميتوان
به عنوان
يك معرفت
كلنگر
براي همهي
زمانها و
مكانها
نقش ايفا
كند؟ اما
اگر با
زمان و
مكان در
ارتباط
نيست پس
سيستم
سازي آن
براي
چيست و
چرا بايد
انتظارداشته
باشيم كه
در زندگي
روزمرهي
ما
تاثيرگذار
باشد؟
ج:
يقينا”،
تجربههاي
فردي ما
هموارهدر
چارچوبهاي
زماني و
مكاني
خاصبنا
شده است،
اما
انديشهي
ما وجوديك
انديشهي
مفهومي
محدود
وتسليم
شده به
محدوديتهاي
همسانهمچون
محدوديتهاي
تجربههايشخصي
ما نيست.
اين
هست علتاينكه
چرا
واقعيتهاي
علمي
وقتي كهبراي
اولين
بار كشف
ميشوند
وابستهبه
مكان و
لحظهها
نيستند.
واقعيتهاي
فلسفي
نيز به
زمان
ومكان
وابسته
نيستند.
اگر ما به
بعضيحقايق
فلسفي
دسترسي
پيدا كنيم
- ومن فكر
ميكنم
كه ما
مطمئنا” ميتوانيم-
آن حقايق،
حقيقتي
براي
هميشهخواهند
بود.
س:
آيا ممكن
است
دربارهي
منظورفرگه
دربارهي
فرق بين <مفهوم>
و<مدلول>
توضيح
بدهيد؟
حاصل اينتفاوت
چيست؟
ج:
اين
اختلاف
يك مورد
نقادانهاست.
يك كلمه
ممكن است
مفهومداشته
باشد اما
مدلولي
نداشته
باشد.براي
مثال
عبارت <يك
دنياي
عالي>مفهوم
دارد اما
متاسفانه
مدلوليندارد.
از آنجا كه
در دنياي
ما يكدنياي
عالي
وجود
ندارد.
س:
راسل در
كتاب <دامنه
و
حدودشناخت
انساني>
ميگويد
كهنظريههاي
علمي را
بايد
براساسايمان
پذيرفت
نه بر
پايهي
استدلال،يعني
بر اساس
نظريهي
استقراء.
او
نتوانست
ارزش و
اعتبار
علم
راآنطور
كه دلش
ميخواست
ثابت كند.اما
امروز علم
حداقل
توانسته
استاقتدار
خود را از
طريق
تكنولوژيتثبيت
نمايد.
انسانها
اين
اقتدار را
بهتصرف
خود
درآوردهاند.
انساني
كه
اقتدار
دارد،
حقايقبنيادين
فلسفه
به چه
كار ويميآيند؟
انسان بيقدرت
اعصارسنتي
به انسان
مقتدر عصر
مدرنتبديل
شده است.
آيا
اقتدار
طلبينيازي
به حقيقت
دارد؟
ج:
علم و
فناوري
ممكن استنيروهاي
اجتماعي
و فيزيكي
را كنترلكنند.
به همين
علت است
كه چرا
آنهابا
قدرت
ارتباط
دارند.
برعكس
اينموضوع
، فلسفه
با هيچ
نوع
قدرتيهيچ
ارتباطي
ندارد.
فلسفه
دربارهيفكر
نقادانه
است. اين
علت آن
استكه
چرا آن (فلسفه)
بر هيچ
قدرتسياسي
يا مذهبي
تكيه
ندارد.
س:
آيا فكر
نميكنيد
كه در
عصرجهاني
شدن كه
مردم به
وسيلهياينترنت
و ماهواره
با سراسر
جهان
درارتباط
هستند،
پديدار
شناسيهوسرل
آنچه را
كه <محتواي
التفاتي>ميناميد
توضيح
كافي از
ارتباط
ومناسبات
ما با
چيزهايي
كه در
دنيا هست
به دست
نميدهد
و در عوضآنچه
هايدگر ميگفت
درستتر
بهنظر ميرسد.
يعني
اينكه
رابطهي
ما با
دنياياطرافمان
رابطهي
ذهن با
عين نيستو
توجه و
آگاهي
نقش
واجبي در
اينميان
ندارند؟
ج:
هايدگر
تصور ميكند
انسان (كهاصليترين
و سادهترين
ترجمه
ومعادل
براي <دازاين>
را <وجودداشتن>
از لحاظ
لغوي
بيان ميكند)نميتواند
خود را از
واقعيات
بيرونبكشد
و خارج از
آنها تصور
كند.انسان
در زندگي
غرق شده
و
باواقعيات
عجين شده
است.
انساننميتواند
فرار از
واقعيت
را
تصوركند.
به همين
دليل است
كه انساننميتواند
تصور كند
بعضي
اوقات
درآن
واحد و در
يك لحظه
مجبور استچه
تصميمي
بگيرد. به
همين
دليلاست
كه انسان
در بعضي
شرايط
ولحظات
كاملا
مستاصل
ميشود.
س:
اگر <دازاين>
را داراي
ساختيسه
وجهي
بدانيم
يعني <خاصيتهمدم
شدن>، <بيان
شدن> و<امكانات
تازه>،
آيا ميتوانيم
اينساختار
سه وجهي
را <در
موقعيتبودن>،
همان
ابعاد سه
گانهي
زمانبدانيم،
يعني
گذشته،
حال و
آينده؟يعني
آنكه
دازاين
همان
زمان است؟
ج:
البته،
انسان
هميشه در
موقعيتبودن
هست. ما
هميشه <واقع
شده>هستيم.
اين
در واقع
يك ايدهيياست
كه سارتر
از هايدگر
قرضگرفته
است و آن
در كلمات
سارترواضحتر
از كلمات
هايدگر
است.
س:
چرا زبان
هايدگر تا
اين
اندازهدشوار
است؟ او
از
اصطلاحات
بسيارعجيبي
استفاده
كرده است.
نظر
شماچيست؟
ج:
بله،
هايدگر
متفكر
دشوارياست.
شما
همچنين
ميتوانيد
اين رابه
عنوان يك
علت
واقعي به
حسابآوريد
كه زبان
آلماني
به دقت
وصراحت
انگليسي
يافرانسوي
نيست.گاهي
اوقات
مشكل است
كهترجمهي
بعضي
لغات و يا
عبارتهايآلماني
را پيدا
كنيم. به
علاوه
آنكهاستفادهي
هايدگر از
بعضي
انواعپيچيدگي
به منظور
آن است
كه بهعنوان
يك روح
برتر درك
شود و نهفقط
به عنوان
يك
فيلسوف.
من
بسيارمخالف
همهي
شكلهاي
غير ضروريپيچيدگي
هستم.
انديشهي
نقادانه
اگربخواهد
نقاديش
موثري
باشد
بايدواضح
باشد.
س:
صحبت از
زبان
شد. ميخواهماشارهيي
به
ويتگنشتاين
بكنم.نظريهي
قديم
ويتگنشتاين
اين استكه
ساخت
جهان
واقعي،
ساخت
زبانرا
تعيين ميكند.
در نظريهيجديدش
ميگويد
كه ساخت
زبان
مااست كه
چگونگي
تفكرمان
رادربارهي
جهان
واقعي
تعيين ميكند.
او
در نظريهي
جديدش ميخواهداز
گسترش
پذيري
نامحدود
زبانسخن
بگويد،
اينطور
نيست؟
ج:
در متون
اوليهي
او و به
ويژه
درتراكتاتوس
،
ويتگنشتاين
ميخواهدبه
منظور حل
همهي
مشكلات
فلسفييك
زبان
عالي
بسازد.
بعدها در
طيزندگي
او ميفهمد
كه يك
چنينهدفي
هرگز نميتواند
قابل
دسترسيباشد.
اين
موضوع،
علت و
چراييعقايد
اساسي
ويتگنشتاين
است.
دردستنوشتههاي
آخرين،
او نشان
دادهميشود
كه براي
ما گريز
ازمحدوديتهايي
كه زبان
بر انديشهيما
ايجاد ميكند،
ناممكن
است.
س:
به قول
ويتگنشتاين،
اگر هيچويژگي
يگانهيي
نيست كه
در
سرتاسرزبان
موجود
باشد و
بسياري
از واژههافقط
داراي
قسمي
شباهت
خانوادگيهستند
پس ما و
شما چگونه
ميتوانيمفهم
مشتركي
از
موضوعات
موردگفتوگوي
خود داشته
باشيم؟
ج:
در واقع
ويتگنشتاين
در پايانعمرش
به هيچ
چيز
بيشتري
دربارهياحتمال
مكالمهي
فلسفي
واقعياعتقاد
نداشت. او
از بعضي
شكلهاينفس
گرايي
روي
برگرداند.
به
دلايل
آشكار، من
نميتوانم
در اينديدگاه
خيلي
بدبينانه
سهيم شوم.
مكالمه
تقريبا”
هميشه
امكانپذيراست.
حتي اگر
يك فهم
متقابلهمواره
نتواند به
دست آيد.
س:
شما
اصالتا”
فرانسوي
هستيد
امادر حال
حاضر در
آمريكا به
سرميبريد.
با توجه
به
شناختي
كه هم
ازفلسفهي
اروپا و
فرانسه
داريد و هم
ازفلسفهي
معاصر
آمكريكا،
تفاوتها
وشباهتهاي
فلسفهي
اين دو
قاره را
درقرن 21 در
چه
چيزهايي
ميبينيد؟
ج:
گرايشهاي
اصلي در
فلسفهيجاري
آمريكا
دربارهي
منطق،
زبان
وعلم است.
در صورتي
كه فلسفهياروپايي
بيشتر با
پرسشهاي
سياسي
واخلاقي
مرتبط است.
اما اين
اختلافو
تضاد
نبايد دست
بالا
گرفته
شود.انديشمندان
سياسي
مهم نيز
درآمريكا
حضور
دارند.
س:
آيا ممكن
است
خلاصهيي
ازجريانات
فلسفي
معاصر در
فرانسه
رابراي
علاقمندان
ايراني
فلسفهيغرب
و فرانسه
بيان
كنيد؟
ج:
يكي از
گرايشهاي
بسيار
جالبدر
فلسفهي
امروز
فرانسه
از مباحثجمهوريت،
دمكراسي
و
پيامدهاياجتماعي
آنها ناشي
ميشود.
البته
اينمباحث
هميشه
وجود
داشته
است
ازدورهي(Tocqueville)
و
حتي پيشاز
آن يك
مبحث
بسيار مهم
درفلسفهي
فرانسه
بوده
است.
س:
اين
مصاحبه
در ويژه
نامهي<سال
نو> در هفتهنامهي
<هاتف>منتشر
ميشود. در
ايران
سال
نوهمزمان
است با 21
مارس <روز
زمين>
كه از سوي
يونسكو
نامگذاريشده
است.
نميخواهم
بگويم
پيشبينيتانبراي
آيندهي
زمين
چيست،
بلكهميخواهم
بپرسم
آرزويتان
براي اينتنها
سيارهي
مسكوني و
داراي
حياتچيست؟
ج:
عقيدهي
من اين
است كه
هرنسلي
بايد سعي
كند اين
دنيا را
مكانبهتري
براي
زندگي
بسازد و
البتهكوشش
در حفط
محيط
طبيعي ما
اينامر
را ممكنتر
ميسازد.