روانكاوي
در مقام
فيلسوف
بررسي
آرا و
انديشههاي
فريدريش
نيچه
نسرين
پورهمرنگ
ميگويند
هيچ
فيلسوفي
در ايران
از شهرت و
محبوبيت
نيچه
برخوردار
نيست، اگر
چنين
باشد رمز
اين
محبوبيت
را بايد در
نثر ويژه
و والاي
نيچه از
يكسو و
انديشههاي
روانكاوانهي
او از سوي
ديگر جستوجو
كرد. اولي
به شعر ميزند
و ذهن شعر
آشناي
ايرانيان
را نوازش
ميدهد و
دومي به
هزارتوي
انديشهي
ايرانيان
نقب ميزند
و در واقع
آنان را
به
خودانديشي
وا ميدارد.
بديهي
است كه
انسان
بيشترين
باور و
تاييد را
نثار
انديشه و
سخني ميكند
كه
مشابهت
آنها را با
خود بيابد.
تحليل و
تاييد
نيچه از
آراي
زرتشت
پيامبر
ايراني
مزيد بر
علت است.
در سال 1844
در ايالت
ساكسوني
آلمان
ديده به
جهان
گشود.
روحاني
زاده بود
و پدرش
كشيش
كليساي
لوتري. پدر
را بيش از
آنكه به
سن پنج
سالگي
برسد از
دست داد.
بنا به
تمايل
مادر كه
ميخواست
فرزند نيز
راه
پدر در پيش
گيرد به
مدرسهي
شبانهروزي
شولپفورتا
كه از آنِ
مسيحيان
پروتستان
در آلمان
بود رفت.
تحصيلات
خود در
دانشگاه
بن را با
فراگيري
علم كلام
آغاز كرد.
در ادامه
زبان و
معارف
لاتين و
يوناني
را فرا
گرفت. در
همان
اوان
جواني به
عنواني
بيسابقه
در سن
بيست و
چند سالگي
دست يافت؛
تصاحب
كرسي
استادي
دانشگاه
بن، اگر چه
بعدها اين
كرسي را
رها كرد و
در كنج
عزلت به
نوشتن
پرداخت.
زايش
تراژدي،
دانش
طربناك
فراسوي
نيك و بد،
تبار نامهي
اخلاق،ارادهي
معطوف به
قدرت،
چنين گفت
زرتشت و...
حاصل
انديشيدن
و نوشتن
بيوقفهي
اوست. سير
مدام و
وقفهناپذير
انديشه
در او كه
داراي
هوش و
نبوغ فوقالعاده
بود در دههي
آخر عمر
كارش
را به
جنون
كشانيد
واگر چه
گويند اين
جنون
ناشي از
بيماري
سيفيليسي
بوده كه
وي بدان
مبتلا
بوده است.
آغاز
قرن
بيستم؛
سال 1900،
آغاز
بحرانهاي
حوزهي
عقل و
فرهنگ
مدرن كه
نيچه خود
از نخستين
و
بزرگترين
حملهكنندگان
بدان بود
پايان
عمر
فريدريش
نيچه بود.
در بررسي
آراي
نيچه،
تحليل وي
از كنار
رفتن
نظام
كليسايي
از صحنهي
حيات
اجتماعي
و فردي
مردم غرب
كه وي از
آن به
عنوان «مرگ
خدا» ياد ميكند
و
انتقادات
بيشمار
وي به
اخلاق
مسيحي و
يهودي و
در كل
مقولهي
اخلاق؛ كه
وي آن را
ساخته و
پرداختهي
بردگان و
عوام گلهصفت
براي به
سلطه
كشاندن
اقليتِ
سرور ميداند
بسيار
برجسته
مينمايد.
براي
دريافت
بهتر
انديشههاي
نيچه
بايد خشم
و
هيجاناتي
را كه در
قالب
كلمات
فرو ريخته
است كنار
زد و عصارهي
كلام را
بيرون
كشيد، به
ويژه كه
نيچه
اغلب
انديشههايش
را به
شيوهي «گزيده
گويه» و
جملات
كوتاه و
پاراگراف
و مقاله،
با نثري
به غايت
فصيح و
بليغ
بيان
كرده است
كه اگر
خواننده
دل به
نثر و
زيبايي
مسحور
كنندهاش
بدهد از
معنا و عمق
غافل ميشود.
به نظر
نيچه
بايد به
ارزيابي
دوبارهي
ارزشها
اقدام
كرد. اين
ارزيابي
سبب ميشود
تا آنچه
را كه
تاكنون
بديهي
فرض كرده
و به آن
عمل ميكردهايم
(عمل به
عرف) را
مردود
بشماريم
چرا كه در
خواهيم
يافت
تاكنون
اسير شيوههايي
غيراصيل
و بيروح
بودهايم.
البته
حملهي
نيچه
تنها
متوجه
اخلاق
مسيحي
نيست. او پيريزيهاي
ايدهاليستها
را نيز
مردود ميشمارد
تا جايي
كه وجوه
مشترك
نيچه با
فلاسفه
به
كمترين
ميزان
خود ميرسد.
برعكس به
قول
پروفسور
جي. پي.
استرن،
استاد
آلماني
دانشگاه
لندن
شباهتهايي
افزونتري
با
الگوهاي
دراماتيكي
از قبيل
فاوست و
پرگينت
دارد.
حملهي
نيچه به
اخلاق
مشخصاً
چهار گروه
را فرا ميگيرد:
بانيان
اخلاق
مسيحي،
فلاسفهي
اخلاق،
عرف و
قراردادهاي
عوام،
بخشي از
سنت به
ارث
رسيدهي
يوناني.
حملهي
نيچه به
اخلاق
مسيحي و
البته
يهودي
مشهور است.
او حمايت
از ضعيفان
و محرومان
و رحم و
شفقت روا
داشتن
بر
اين گروه
بيشمار
را ظلم
كردن بر
گروه
اندك
شمار
نخبگان و
سروران و
ساخته و
پرداختهي
بندگان
براي
تسلط بر
سروران و
افراد
ويژه ميداند.
مسيحيت
طرفدار
بازنده
هاست؛
طرفدار
كساني كه
از
ايستادن
روي پاي
خود
ناتوانند
و حمايت
از اينان
جز تداوم
و تثبيت
اخلاق
بردگي و
ناتواني
چيز ديگري
نيست.
البته
نيچه
مخالفتي
با اين
امر ندارد
كه
توانگران
خود از
ناتوان
پشتيباني
كنند. آنچه
نيچه
مخالف آن
است وضع
مقررات و
حاكميت
انديشهي
حمايت از
ضعيفان
است. چرا كه
چنين
انديشه و
روشي
انسان را
به خواري
و خفت ميكشاند،
انسان را
با نياز به
ترحم به
بار ميآورد
و او را از
شور زندگي
تهي ميسازد.
گروه
دومي كه
نيچه
مورد حمله
قرار ميدهد
فلاسفهي
اخلاق
هستند.
فلاسفهي
اخلاق از
آن رو
مورد بيمهري
نيچه
قرار ميگيرند
كه دائم
در صدد
ساختن
قواعد «كلي»
و «عام»
براي همه
هستند.
نيچه
به «امر
مطلق» آن
گونه كه
مورد نظر
كانت است
اعتقادي
ندارد.
از نظر او،
انسانهاي
والا؛
كساني كه
توانستهاند
به مراتب
بالاي
بزرگي و
سروري
برسند
بسيار
اندك
شمارند. از
سويي
قوانين
اخلاقي،
قدر مشترك
انسانها
را برجسته
ميكند كه
اين قدر
مشترك
پايينترين
مرتبهي
آدمي است.
بنابر اين
قوانين
اخلاقي
تاييد
كننده و
تثبيت
كنندهي
پايينترين
سطح
انسان كه
در انسان
عامي
متبلور
است ميباشند.
از همين
رو نيچه
عرف و
موازين
اخلاقي و
گزينهها
و گزيدههاي
انسانهاي
عامي را
نيز مورد
حمله
قرار ميدهد.
از آنچه
گفته شد
ميتوان
دريافت
كه چرا
نيچه
ارزشي
براي
دمكراسي
و گزينش
انسانهاي
عادي
قائل
نيست. ايدهي
دمكراسي
براي
نيچه
كمترين
ارزش و
كششي
ندارد.
نيچه از
كليت
گرايي و
مقررات
يكسان
ساز
اخلاقي
مسيحي،
اخلاق
فلاسفهي
اخلاق و
عرف عوام
بيزار است
و معتقد
است
بزرگمرد و
والاتباران
نبايد در
قيد و بند
اين
مقررات
باشند.
نبايد به
عمل نگاه
كرد بلكه
بايد به
عاملش
نگريست،
سروران
قوانين
خود را
دارند.
در
ابتداي
نوشتار
اشاره شد
كه نيچه
در
دانشگاه
زبان و
معارف
لاتين و
يوناني
را فرا
گرفت.
اطلاعات
او در اين
زمينهها
گسترده و
تفكرش در
اين باره
عميق بود.
همين
انديشهي
عميق و
دريافت
مباني
فرهنگي و
انديشگي
يونانيان
سرانجام
او را به
دشمني
با
آن
كشانيد.
حملهي
نيچه
متوجه
سقراط و
دورهي
پس از
اوست؛
دورهيي
كه با
ميدان
آمدن عقل،
پستي و
حقارت در
قالب
استدلال
ريخته ميشود
و حاكم
همه چيز
ميگردد.
در
حالي كه
تا پيش از
اين، آنچه
حاكم بود
نيك
انديشي و
زيبايي
بود كه
متكي به
نيروي
وجودي
انسان
بود و اين
نيرو بينش
خود را از
تراژيك
ديدن
هستي ميگرفت.
رجوع
نيچه به
عصر
تراژيك
يونان
ناشي از
روش «منشأ
يابي» اوست.
روش و
علاقهيي
كه در قرن
نوزدهم
رايج است
و كتاب
منشأ
انواع
داروين
تبلور اين
علاقه
است. نيچه
از اينروي
به دنبال
منشأ
قوانين
اخلاقي
ميرود كه
آنها را
آفريدهي
نيازهاي
انساني
ميداند.
هم از اين
رو اهميت
و اعتبار
ذاتي
براي
آنها قائل
نيست. در
ابتداي
نوشتار
به دو
ويژگي
زباني و
تحليل
روانكاونهي
آثار و
آراي
نيچه
اشاره شد.
كاويدن
منشأ
مباني
اخلاق در
نيازهاي
انساني،
جست و
جويي
روانكاوانه
است و
نيچه از
اين نظر
روانكاوي
برحسته
است. كار
فرويد نيز
از اين
نظر
مشابهت
فراوان
به روش
نيچه
دارد.
حال
اينكه
سرمشق
فرويد
نيچه
بوده است
امري است
كه دستكم
خود فرويد
به آن
اشارهيي
نميكند.
نيچه
پيش از
فرويد ميزيست
و هم نيچه
بود كه به
ضمير
ناخودآگاه
و اهميت و
نقش
اساسي آن
تاكيد كرد.
همين
دريافت،
نيچه را
به اينجا
ميرساند
كه در
مقابل
نظر همهي
فلاسفه
موضعگيري
كند؛
بگويد
براي
مردم
مختلف،
موازين
اخلاقي
مختلف
بايد در
نظر گرفته
شود و
اخلاق
مقولهيي
عام و
تسريپذير
نيست.
او
استفاده
از دانش و
اخلاق
يكسان
براي همه
را دردسر
ساز ميداند.
معتقد است
آدميان
از توان
تحمل
يكسان
برخوردار
نيستند،
بايد هر يك،
آن قسم
از دانش
را انتخاب
كنند كه
تاب
تحملش را
داشته
باشند
وگرنه
نصيب و
حظي از آن
نخواهند
برد كه
هيچ، چه
بسا به
سمت
نابودي
نيز كشيده
شوند.
يكي
از علل
تاختن
نيچه به
سقراط و
دستگاه
فكري او و
دنبالهرويانش
همين
تئوريزه
كردن
شهوت بي
حد و حصر
علمطلبي
است كه
سقراط
پايهگذارش
بود. نيچه
معتقد است
اگر هر
تمدني
بدون
بررسي و
در نظر
گرفتن
ويژگي ها
و
توانمنديهايش
هر دانشي
را تعقيب
كند ممكن
است به
جايي
برسد كه
اين جست
و جو به
نابوديش
منجر شود.
اين امر
دربارهي
تك تك
افرادانساني
نيز صدق
ميكند.
نيچه
مدام به
خودكاوي
ميپردازد.
بسياري
از آرايش
حاصل
همين
خودكاويها
است، اما
نه به
رويهيي
كه در عرف
و سنت
مسيحي
آلماني
رايج بود.
او در اين
باره
پيرو گوته
است و از
افراط
گري
پرهيز ميكند
چرا كه
افراط
گري در
تحليل
نفس،
انسان
را
به بيعملي
ميكشاند
و بر بي
عملي
مداوم
ترغيب ميكند.
اگر هر
انساني و
يا هر
تمدني به
جست وجوي
آنچه
برود كه
تاب
تحملش را
دارد، در
واقع به
بروز خودش
پرداخته
است. يعني
سعي كرده
است خودش
باشد نه
آنچه كه
ديگران
از او
خواستهاند
يا
آنچه
كه تجلي
ديگران
بوده است.
انسان
زماني ميتواند
احساس
آسايش و
آرامش
كند كه
سعي در
بودن
خودش
نمايد و از
عواقب
اين بودن
نهراسد.
اين خود
رجوعي و
عمل به
مدد نيروي
خود و بي
اعتنايي
و حقير
شمردن
حساب و
كتابهاي
عقل؛ عقلي
كه در
نهايت،
زنده
ماندن و
چشم حريص
و گشوده
بر جهان
داشتن را
حمايت و
كفايت ميكند
و در حد
غيرقابل
تصوري
انسان
معاصر را
از خود دور
كرده و
توجهاش
را معطوف
هر چيز،
غير از خود
كرده است،
در ساختار
دنياي
امروز
ثمري جز
نابودي و
ناكامي
براي
انسان
بزرگوار
نداشته
است .
همانند
انسان
رمان «شهري
كه زير
درختان
سدر مرد» ؛
كيان.
هر چند كه
«كيان» بيباور
به عقل
نيست و
عقل را
بسي
بالاتر از
مكر و حيله
و حسابگريها
و مآل
انديشيهاي
اطرافيانش
ميداند.
در چنين
صورتي
بايد عقل
را وجودي
جداي از
واحدهاي
انساني
صاحب آن
دانست؛
يعني يك
حقيقت، يك
آرمان كه
آنگاه در
تفسير اين
آرمان و
حقيقت
چيزي جز
يك دور
باطل از
مشكلات
هميشگي
در
انتظارمان
نيست. يا
اگر
بگوييم
عقل
انسانهاي
معمولي و
حقير نه،
بلكه
انسانهاي
والا، در
آن صورت
تكليف
دمكراسييي
را كه
بدان
معتقديم
معلوم
نيست چه
ميشود.
حتي اگر
به
دمكراسي
نيز معتقد
نباشيم -
هر چند كه
به نظر
نميرسد
دمكراسي
به شكل
متعارفش
ديگر گره
چنداني
از كار فرو
بستهي
بشر
بگشايد -
والا و
والايي
جايگاهي
مشخص با
انسانهاي
مشخصتر
نيست، به
ويژه در
دنياي
امروز كه
توجهات
بيشتر
معطوف
هياهو
هاست تا
هياهوگران.
گذشته از
اين،
مرتبه
است و
مقامها و
عقل در هر
مقام و
مرتبهيي
رايي
دارد و راه
حلي.
مشكل
از آنجا
ناشي شده
است كه
عقل را
صاحب
كرامات
فرض كردهايم
و مبنايش
را برخودش
نهادهايم.
برايش
تواني
ويژه فرض
كردهايم
كه از
خودش
سرچشمه
ميگيرد،
بنابر اين
ميتواند
راهگشا و
معيار
مشترك به
حساب آيد
و خواسته
و
ناخواسته،
آگاهانه
و
ناآگاهانه،
بر اين
حقيقت كه
عقل چيزي
نيست جز
بردهي
تمام
عيار و گوش
به فرمان
اميال،
پرده
نهادهايم.
تازه،
عقلي كه
نتواند
صاحبش را
از گزند و
بلايا
مصون نگه
دارد و
زندگياش
را حتي در
حد زنده
ماندن
حفظ كند
كه عقل
نيست.
كيان
بر بيعقلي
اطرافيانش
معترض
است در
حالي كه
واقعيت
امر آن
است كه
اطرافيانش
صاحب
عقلند و او
خود بياعتنا
به عقل.
انساني
است كه
به خود و
خويشتن
برگشته
است و بر
والايي و
بزرگواري
خود تكيه
دارد،
يعني راه
خود را ميرود،
حال هر چه
نصيبش
شد و پيش
آمد برايش
اهميتي
ندارد.
كيانِ
رمان «شهري
كه زير
درختان
سدر مرد»
همان
انسان
والاي
نيچه است؛
انساني
است كه
خودش ميباشد
نه آنچه
ديگران
ميخواهند
از او كه
باشد يا
شرايط و
دشواريها
او را
وادار ميكنند
كه باشد.
چنين
انساني
در زمانهيي
كه در آن
به سر ميبريم
نه تنها
نميتواند
آنچه كه
ديگران
از او ميخواهند
باشد
ولو
در قامت
يك همسر؛
چرا كه
باز هم
مخمصههاي
زندگي
زناشويي
و داشتن
مسووليت،
و ناگزيري
از انجام
وظايف
مشترك او
را واميدارد
كه از
خودش
فاصله
بگيرد و
همين
فاصلهگيري
مقدمهي
دور شدن
كامل از
خويشتن
است كه
حتي نميتواند
بر مبناي
ميل و
خواستهي
خود گام
بردارد.
خودش
باشد و
نيرويي
كه از
والايي و
كرامت او
سرچشمه
ميگيرد
راه
برندهاش
باشد. چرا
كه چنين
نيرويي
در تضاد
مضاعف با
نيروهايي
است كه
از اميال
حقير و
شهواني
انسانها
منشا ميگيرد.
نيچه
دربارهي
پيامدهاي
مقدمهي
بزرگ و
اصلياش؛
اينكه هر
انساني
خودش
باشد چيزي
نميگويد.
اينكه در
يك
ساختار
سياسي و
اجتماعي
عواقب
چنين
روشي چه
چيزهايي
خواهد بود
و با اين
عواقب
چگونه
بايد روبه
رو شد.
اساساً
نيچه
سيستم
پرداز
نبوده و
در صدد طرح
ريزي هيچ
سيستم
فلسفي
يا
روانكاوي
بر نيامد
كه البته
بي
اعتقادي
نيچه به
اصول كلي،
چنين
روشي را
نيز در پي
خواهد
داشت. اصلاً
يكي از
علل گزين
گويي
نيچه
همين است.
اما رمان
شهري كه
زير
درختان
سدر مرد،
شرايط و
عواقب
منتهي به
چنين
شرايطي
را با
مهارت و
هنرمندي
تصوير و
تبيين ميكند.
حقارت و
هالويي و
محافظهكاري
و ناتواني
و عصبيت و
ناداني
هر يك از
سويي در
نقطهيي
به
اشتراك و
توافق
نظر ميرسند
و آن
نابودي
والايي و
كرامت
است. آنان
در اين
نابودي
تسكين و
ارضاي
خود را ميجويند...
اما نيچه
به عواقب
بياعتنا
است.
اصلا"
«بياعتنايي»
خود يكي
از
خصوصيات
انسانهاي
والا است
و نيچه
خود يكي
از همين
انسانهاي
والاست .
بياعتنايي
نه به
معناي
رياضت
كشيدن و
ترك دنيا،
كه به
معناي
اتكا به
خود و از
خود
خواستن و
راه خود
پيمودن.
اين
تعريف
شايد اگر
بدان
تعمق و
توجه
كافي
نشود به
خودخواهي
تعبير شود.
اما
خودخواهي
به واقع،
افكندن
بار خود
برگُردهي
ديگران و
انتظار
برآورده
شدن
خواستهها
و تمايلات
از هرسويي
غيراز خود
است. اين
ويژگي
آنچنان
گسترش
يافته
است كه
امروز همهي
سطوح و
ابعاد
زندگي
آدميان
را فرا
گرفته
است و
خودخواهي
امروز
بلاي
بزرگي
است كه
آدميان
بيش از هر
زمان
ديگر بدان
مبتلا
آمدهاند
نيچه در
چنين گفت
زرتشت
اين ايده
را مطرح
ميكند كه
براي خود
بودن و از
خود لبريز
بودن،
بايد بر
آسايش
طلبي و
بزدلي و
ترسويي
خودمان
چيره
شويم و هر
چه بيشتر
دريادلي
را در خود
عمق دهيم
و بر وسعت
كرانه
هايش
بيفزاييم.
تنها
در چنين
صورتي
است كه
انسان ميتواند
بر خوي
تجاوزگري
خود غلبه
كند و به
درك ضعف
و ناتواني
ديگران
نايل آيد.
اما به
نظرم درك
كردن،
بهتر درك
كردن و
عميق و
عميقتر
درك كردن
مراتبي
است كه
به يكسان
در اختيار
همهي
آدميان
گذاشته
نشده است.
آنچه
انسان
والاي
نيچه را
از ديگران
جدا ميكند
همين
عميقتر
درك كردن
اوست.
اكثرانسانها،
همان
انسانهايي
كه نيچه
اغلب از
آنها ياد
ميكند،
داراي
مراتب
درك سطحي
هستند.
همين درك
سطح است
كه
خودخواهي
مدام را
سبب ميشود
و
خودافكني
بر ديگران
را موجب
ميشود.
اگر همهي
آدميان
از درك
بسيار
عميق
برخوردار
بودند
همگان
والا ميشدند.
اما تاريخ
تمدن بشر
خلاف اين
نكته را
نشان ميدهد
و اينجا
تقصير
آنچنانكه
نيچه ميگويد
متوجه
ائوريپيدس
و
آريستوفانس
و سقراط و
اخلاف او
نيست.
خودنمايي
ذات
آدميان
مرهون
هيچ ايده
و سخني
نيست.
انسانها
خود بر اين
خودنمايي
ها ايده و
سخن
پرداختهاند.
نيچه در
جستوجوي
معياري
است كه
حق هستي
و حيات را
پاسخ
گويد نه
آنچنانكه
تا كنون
بوده،
هستي در
جهت
پاسخگويي
به
معيارها
رقم
بخورد. اگر
بخواهيم
ارزش
يگانهيي
را
شناسايي
كنيم، اين
ارزش
يگانه
چيزي
نيست جز
حيات و
زندگي
كردن. اما
همانگونه
كه پيشتر
نيز گفته
شد نيچه
خود هيچ
دستگاهي
بنا نكرد.
او ميگويد
كه بايد
عنان
غرايز را
رها كرد و
در اين
رها كردن
است كه
ارزشها،
خود خلق
ميشوند.
البته
نيچه به
پيامدهاي
اجتماعي
چنين رها
كردي
اشاره
نميكند؛
به ويژه
رها كردِ
غرايزي
كه از
منابع
شر
جدا ميشوند.
شايد
نيچه در
انديشهي
آن بوده
است كه
چنين
غرايزي،
از سوي
غرايزي
با سرچشمهي
خير يا
غرايز
برتر
كنترل و
احاطه ميشود.
او از
جملهي
صاحبان
اين
غرايز
برتر به
ناپلئون
معتقد است
يا مارتين
لوتر و
افرادي
از خاندان
ايتاليايي
اسپانيايي
تبار
بورجا كه
در سدههاي
پانزدهم
و شانزدهم
در
ايتاليا
به مدد
بيرحمي و
قساوتي
كه به
خرج
دادند به
مقام و
ثروت
فراوان
دست
يازيدند.
اين
دلبستگي
و تحسيني
كه نيچه
نثار اين
افراد ميكند
حكايت از
چندين