علم؛
حركت از
استقرار
موجود به
سوي
استقرار
ممكن در
طبيعت
نسرين
پورهمرنگ
مردان
انديشه (پديدآورندگان
فلسفهي
معاصر)
حاصل گفتوگو
و 15 برنامهي
تلويزيوني
ميان «براين
مگي»،
صاحبنظر و
شارح آرا
و انديشههاي
فلسفي با
صاحبنظران
و متخصصان
موضوعات
و مكاتب
مختلف
فلسفي
است. پيش
از اين
نيز كتابي
با همين
سبك و
سياق با
نام
فلاسفهي
بزرگ از
براين
مگي و با
ترجمهي
شيوا، رسا
و دقيق
دكتر
«عزت
الله
فولادوند»
منتشر شده
بود كه
آراي
فلسفي را
بر طبق
توالي
زماني
آنها مورد
بررسي
قرار داده
بود.
نخستين
فصل اين
كتاب
مقدمهيي
بر فلسفه
نام دارد
كه گفتوگويي
است ميان
مگي و
آيزايا
برلين. در
اين گفتوگو
دربارهي
چيستي
فلسفه و
ماهيت آن،
نوع
موضوعاتي
كه فلسفه
به آنها
ميپردازد،
نوع
پاسخهايي
كه ارائه
ميكند،
فايده و
لزوم
فلسفه و
مثالهايي
از پارهيي
پرسشهاي
فلسفي
مطرح شده
است.
فلسفه
شناخت
عميق و
دقيق
نسبت به
ماهيت
پيش فرض
هايمان
است. پيش
فرضهايي
كه
در
سرتاسر
زندگي
فردي و
جمعي
نهفته
است؛ بعضي
به طور
آشكار و
بعضي
پنهان و
ناخودآگاه.
پيش
فرضهايي
كه كمتر
كسي مايل
است آنها
را مورد
چون و چرا
قرار دهد.
چرا كه در
پي هر چون
و چرايي
تزلزل و
ترديد
حاصل ميشود.
چنين
حاصلي ميتواند
تغيير
مسير را به
همراه
داشته
باشد. چيزي
كه
همواره
به سهولت
امكانپذير
نيست. آنچه
فلسفه
انجام ميدهد
روشن
كردن هر
مفهوم و
تحليل هر
فعاليت
است. آنجا
كه
فيلسوف
به نظريه
و تعليم
دادن ميپردازد
از فلسفه
فاصله
گرفته
است.
دومين
فصل كتاب
به
فلسفهي
ماركسيستي
اختصاص
دارد كه
گفتوگويي
است با
چارلز
تيلور.
آنچه
همگان از
تفسير
ماركسيستي؛
از تاريخ
سراسر جنگ
طبقاتي و
احاطهي
عدهيي
معدود بر
وسايل
توليد و
لزوم
براندازي
قهرآميز
حاكميت
صاحب
سرمايه و
وسايل
توليد ميدانند،
اگرچه
درك
و
دانستهيي
درست از
ماركسيسم
است اما
همهي
موضوعات
مطروحه
در اين
مكتب
نيست.
تبيينها
و سبب
گوييهايش
وارد هر
جنبهيي
از انديشه
و حيات
اجتماعي
ميشود.
سومين
فصل از
كتاب
حاضر به
ماركوزه
و مكتب
فرانكفورت
اختصاص
دارد و گفت
وگويي
است با
خود هربرت
ماركوزه.
ماركوزه
از اعضاي
گروهي
بود كه در
اواخر دههي
1920 در شهر
فرانكفورت
گرد هم
آمدند تا
نظريهي
ماركسيستي
را مورد
بررسي و
بازكاوي
جدي قرار
دهند،
بلكه
بتوانند
آن را از
نو بسازند.
اين
خواسته
در پي به
تحقق
نپيوستن
پيش بينيهاي
ماركسيستي
همچون
ساير پيش
بينيهاي
تاريخي
بزرگ
پديدار
شده بود.
مردمي كه
انتظار
برپايي
حكومتهاي
بيطبقهي
كمونيستي
را ميكشيدند
بهت زده
خود را در
مقابل
فاشيسم
يافته
بودند. آرا
و انديشههاي
ماركوزه
در دههي 60
در بسياري
از
كشورهاي
كمونيستي
اروپايي
بسيار
مورد توجه
قرار گرفت
و در بخش
علوم
اجتماعي
چند
دانشگاه
اروپايي
به تفوق
رسيد.
عنوان
چهارمين
فصل «هايدگر
و فلسفهي
جديد
اصالت
وجود» نام
دارد كه
گفت
وگويي
است با
ويليام
برت. برت
در اين
گفتوگو
از هايدگر
و فلسفهي
اگزيستانسياليسم
سخن ميگويد
كه فلسفهي
روز مردم
اروپا به
استثناي
انگلستان
بعد از جنگ
جهاني
دوم و
واكنشي
به
پيدايي
نازيسم
بود.
منظور
از فلسفهي
روز فلسفهيي
است كه
نه تنها
در ميان
روشنفكران
و فلاسفه
كه ميان
عموم
مردم از
نويسنده
و شاعر و
روزنامهنگار
رواج
داشت.
سارتر
شخصيت
شهرهي
اين
فلسفه در
نزد عموم
است، اما
اين
هايدگر
است كه
هم به
لحاظ
تقديم
زماني و
هم به
علت عمق
ديدگاهها
از ارجحيت
نسبت به
او
برخوردار
است. «دو
فلسفهي
ويتگنشتاين»
گفتوگويي
است
با
آنتوني
كوئين تن.
ويتگنشتاين
مهندس
جواني
بود كه به
واسطهي
شغل و
جايگاه
پدر به
ماشين
آلات
علاقهمند
شد. به
تحصيل در
رشتهي
مهندسي
مكانيك
روي آورد
و سپس
شيفتهي
مسائل
فلسفي
دربارهي
بنياد
رياضيات
شد. زماني
كه تنها
كتابش با
نام
رسالهي
منطقي -
فلسفي
نفوذ و
تاثيري
عظيم در
جامعه
كسب ميكرد
خود به
لحاظ
فكري از
آن فاصله
گرفت و تا
بدانجا
رسيد كه
معتقد شد
بنياد آن
يكسره بر
خطا است و
به فلسفهيي
جديد روي
آورد. اين
فلسفه به
واسطهي
درست
گفتارهايش
به
دانشجويان
منتقل ميشد
و پس از
مرگش با
نام
تحقيقات
فلسفي در
سال 1953
منتشر شد.
او
فيلسوفي
است كه
دو فلسلفهي
مختلف
ايجاد ميكند
اما در عين
حال هر دو
تاثير
عميقي بر
جاي ميگذارند.
«پوزيتيويسم
منطقي و
ميراث آن»
گفت
وگويي
است با ا. ج.
اير كه
نام
او در
انگلستان
فلسفهي
پوزيتيويستي
را تداعي
ميكند.
از
ابتداي
قرن
بيستم كه
همه چيز
از ادبيات
و نقاشي و
موسيقي
گرفته تا
سينما و
نمايشنامه
و شاعري،
رنگ نو به
خود گرفت
و از فرم و
روش سنتي
گسيخت،
فلسفه
نيز مدرن
شد و از
ايدهآليسم
فائق در
قرن
نوزدهم
بريد. جي. يي.
مور و
برتراندراسل
در اين
مسير
پيشتاز
بودند و
ويتگنشتاين
دنباله
روي آنها.
در سال 1920
حلقهيي
در وين
شكل گرفت
كه
پرچمدار
فلسفهي
پوزيتيويستي
به شمار
ميرفتند.
آنان
پرچمدار
طلعيهيي
بودند كه
قصد
جنگيدن
داشت. در
گفتوگوي
مگي با
اير اين
ضديتها و
چيستي و
چرايي آن
بررسي ميشود.
در «افسون
فلسفهي
تحليل
زبان» كه
گفتوگويي
با برنارد
ويليامز
است مگي
به تحليل
يكي از
فنون در
فلسفه ميپردازد
كه در
جهان
انگلوساكسن
به وجود
آمد و در
دهههاي
1940
و
1950 به بار
نشست.
فلسفهي
تحليل
زبان يكي
از روشهاي
فلسفه
است كه
در آن بر
هشياري و
آگاهي
نسبت به
زباني كه
مسائل در
آن مطرح
ميشوند
تاكيد
گذاشته
ميشود.
گفت وگو
دربارهي
فلسفهي
اخلاق
متن و پيش
زمينهيي
است براي
پرداختن
به
شيوه
و نگرهي
منفعت
انگاري و
سودطلبي
كه در
رفتار و
تصميمات
اجتماعي
و سياسي
راهبرد
اصلي
محسوب ميشود.
هر چند
همگي در
گفتار بر
آن ميتازند
و انتقاد
روا ميدارند.
اينكه
فلسفهي
اخلاق
چيست،
چه
موضوعات
و مفاهيمي
در چارچوب
آن مطرح
ميشود،
وظيفهي
فيلسوف
اخلاق
چيست و
بايدها و
نبايدها
بر اساس
چه
معيارها و
مباني
سنجيده
ميشود در
گفتوگوي
مگي با ر.م.
هر مورد
بحث و
بررسي
قرار ميگيرد.
«انديشههاي
كوآين»،
گفتوگويي
است با
خود كوآين
دربارهي
فعاليتها
و انديشههايش.
او در سالي
كه اين
گفت
وگوها
انجام ميشد
در شمار
پرآوازهترين
فيلسوفان
زنده به
شمار ميرفت.
توجهي
كه امروز
به زبان
ميشود در
گذشته
وجود
نداشته و
تنها در
قرن اخير
بود كه به
صورت يكي
از برجستهترين
ويژگيهاي
فكري بشر
در آمد.
زبان
امكان
ارتباط
با دنيايي
را فراهم
ميكند كه
حي و حاضر
در برابر
ما قرار
ندارد اما
از توان
تفكر
انتزاعي
بشر
برخاسته
است. زبان
پايه و
بنياد
آدميت
است. شايد
از همين
رو
اينچنين
مورد توجه
فلاسفه
قرار
گرفته
است.
گفتوگو
دربارهي
فلسفهي
زبان
امكاني
را فراهم
ميكند
تا در فصل
بعدي به
انديشههاي
چامسكي
از اساتيد
زبانشناسي
دنيا
پرداخته
شود. اشاره
شد كه در
قرن
بيستم
فلسفهي
زبان
بسيار
مورد توجه
فلاسفه
از جمله
ويتگنشتاين
قرار گرفت.
آنچه
چامسكي
بيان كرد
به كلي
با مكتب
فلسفي
انگلوساكسن
تفاوت
داشت.
تفاوتي
كه در
طريقهي
استفاده
ما از زبان
و رابطهي
زبان با
تجربه
وجود داشت.
«فلسفهي
علم» گفتوگويي
است با
هيلري
پاتنام
كه در
پايان
اين
نوشتار
بدان
پرداخته
ميشود.
مدت
زمان
زيادي پس
از جنگ
جهاني
دوم و
اعلام
شعار «فلسفهي
سياسي
مرده است»
نياز نبود
تا دوباره
آرا و
انديشههاي
بنيادين
و مبتلابه
اجتماعي
در قالب
فلسفهي
سياسي
مطرح شود
و اين بار
آمريكا به
عنوان
كانون
ليبرال
دمكراسي
به مركز
اين
بحثها
تبديل شد.
جناحهاي
راست و به
اصطلاح
محافظهكار
به بيبند
و باريهاي
اجتماعي
و تزلزل
خانواده
تاختند و
جناحهاي
چپ به
فاصلهي
طبقاتي،
تبعض
نژادي و
جنسي و
جنگ
افروزيهايي
از قبيل
جنگ
ويتنام.
فلسفه و
سياست،
موضوعي
است كه
با رانلد
دوركين
در بارهي
آن گفت و
گو شده
است.
اما
مفاهيم و
گفتارهاي
فلسفي
همواره
از دشواري
و ديريابي
برخوردار
نيستند.
بوده و
هستند
فلاسفهيي
كه به
واسطهي
هنرمندي
و شيوايي
نگارششان
از
مخاطبان
فراواني
برخوردار
بودهاند
و شايد
بيشتر از
آنكه
انديشههايشان
مردم را
به سوي
خود جلب
كرده
باشد سبك
و سياق
نثرشان
جاذبه
ايجاد
كرده است.
از ميان
آنان ميتوان
از
افلاطون،
آگوستين
قديس،
شوپنهاور
و نيچه
نام برد.
ديگراني
نيز بودهاند
كه البته
با فاصله
ي بسيار
با اين
دسته از
نثر خوبي
برخوردار
بودهاند
و در ميان
مردم به
عنوان
نويسندگان
برتر مطرح
بودهاند.
برتراندراسل،
سارتر از
معاصران
و از
گذشتگان،
دكارت
پاسكال،
هيوم و
روسو از
اين دسته
بودهاند.
فلسفه،
شاخهيي
از ادبيات
نيست،
همانطور
كه
ادبيات
نيز شاخهيي
از فلسفه
نيست اما
ميتوان
ارتباطي
ميان اين
دو جست
وجو كرد كه
در اين
كتاب
براين
مگي آن
را با
آيريس
مرداك كه
هم تجربهي
فلسفه را
دارد و هم
تجربهي
ادبيات و
رمان
نويسي به
بحث
گذاشته
است.
متن
اجتماعي
فلسفه
گفت
وگويي
است با
ارنست
گلنر كه
اين پرسش
و زواياي
آن را به
بحث ميگذارد
كه چه
چيز ميتواند
ضامن صحت
و اعتبار
ادعاي ما
به
برخورداري
از معرفت
باشد. پس
از سقوط
زمامداري
مطلق
كليسا و
مسيحيت
دستكم
براي دو
قرن و
بيشتر،
اين علم
بود كه
فراهم
كنندهي
بزرگ
يقين
مطلق بود.
اما اين
اقتدار
امروز فرو
ريخته
است. با
توجه به
چنين پيش
زمينهيي،
مگي
دربارهي
فلسفهي
معاصر با
گلنر به
گفت وگو
مينشيند
و
سرانجام
آخرين
فصل كتاب
گفتوگويي
است با
آلن
مونته
فيوره و
نظري است
عمومي به
فلسفه در
غرب.
اما
در بارهي
فلسفهي
علم. علم
به مثابهي
يك
رويكرد در
سيصد سال
اخير نقش
بنياديني
را در كرهي
مسكوني و
زندگي
بشر ايفا
كرد.
استقرارها
و حركتهاي
موجود
دنياي
كهنه را
به كلي
زير و رو
نمود و در
اين زير و
رو نمودن،
نسبتهاي
جديدي
برقرار
كرد. به
واسطهي
اين
برقراري،
نيروها و
محركهاي
تازهي
نهفته در
طبيعت به
كار
افتادند و
اين نسبت
ها و
نيروهاي
جديد،
استقرارهاي
اجتماعي،
فرهنگي،
اقتصادي
و حتي
سياسي را
نيز متغير
و دگرگون
كردند.
معرفت و
روش علمي،
شناخت
نحوهي
كنش و
واكنش
ابعاد
موجود در
سطح و
بُعدي از
استقرار
موجود در
محيطهاي
طبيعي
است. و
دقيقاً
به همين
علت يعني
غيردخيل
بودن «ارادهي
انساني» در
تعامل
بعدهاي
مستقر و
تنها در حد
شناسايي
سبب ميشود
كه
معرفتي
به نام
معرفت
علمي
حاصل شود
كه قابل
اتكا ميباشد
و دستكم
بيش از دو
قرن برج
و باروي
مستحكمي
ايجاد
نمود كه
همگان را
حسرت
نزديكي
بدان بود.
شناسايي
نحوهي
تعامل
ابعاد
استقرارهاي
موجود در
طبيعت كه
در مرحلهي
شناسايي،
از اعمال
ارادهي
انسان
مصون است،
از چنان
پيامدهاي
استوار،
برجسته و
خيره
كنندهيي
برقرار
بود كه
خود به
خود به
ملاك و
معياري
براي
درست و
نادرست و
حق و ناحق
تبديل شد.
اگر چه در
عمل
ديديم كه
ملاكها و
معيارهاي
علمي هر
جا كه پاي
ارادهي
آدمي به
ميان آيد
از مسير
خود خارج
ميشوند و
خود
گرفتار
همان جنگ
و ستيزهي
بيپايان
آدمي
براي
غلبه
كردن و
مغلوب
نشدن ميشوند.
تا آنجا كه
پس از
گذشت
سيصد سال
از ايجاد
دگرگونيهاي
بنيادين
خيره
كننده و
غيرقابل
تصور در
ربع
مسكون،
خود به
همان
دردسري
دچار شدهاند
كه هر
بنيان
ديگري به
واسطهي
كثرت و به
كار
افتادن
نيروهات
و محركهاي
بي شمار
ديگر دچار
ميشوند.
اين درد
سر چيزي
جز
سردرگمي
و پريشاني
ناشي از
كثرت
ابعاد و
معاني
نيست كه
حتي
ارائهي
تعاريف
بنيادين
را نيز با
دشواري
مواجه ميكند.
ابعاد
و معاني
كثير كه
به كار ميافتند
،مورد
توجه
قرار ميگيرند
و با ابعاد
ديگر نسبت
برقرار ميكنند.
مدام
استقراري
را بر هم
ميزنند و
استقرار
ديگري را
سبب ميشوند
و تا
استقرار
جديد نشست
نيافته،
كنار زده
ميشوند و
ابعاد
ديگري
مورد توجه
قرار ميگيرند.
اين همان
ويژگي
نهفته در
بطن و
ماهيت
دنياي
مدرن است
كه نه
تنها حيطهي
علم كه
همهي
حيطههاي
زندگي را
در بر
گرفته
است.
سردرگمي
از آنجا
ناشي ميشود
كه
انسانها
چه افراد
عادي و چه
متخصصان
به عنوان
يك انسان
يعني يك
محرك و
بُعدي از
ابعاد
معني كه
مسير ذهني
و عيني
زندگي را
از نقطهي
تولد شروع
ميكنند و
با نقطهي
مرگ به
پايان ميرسانند،
مراحل
پويايي،
اوج
گرفتن و
نزول و
نشست را
در شتاب
حركتي
خود ميپيمايند.
نزول و
نشست
همان است
كه از آن
به عنوان
استقرار
نامبرده
شد.
استقرار
محركي به
نام
انسان،
ويژگي
گريزناپذير
مسير حركت
زندگي
است و در
اين مسير
مدام نميتوان
حركتها و
ابعاد
جديد
معاني را
پردازش
كرد و به
ابعاد
پيشين
افزود.
انفجار
اطلاعات
و كشفهاي
مداوم، بر
اين
سردرگمي
افزوده
است، آن
چنانكه
حتي در
بسياري
موارد
ارائهي
تعاريف
اوليه و
بنيادين
نيز با
دشواري
مواجه ميشود.
آنچه تا
بدينجا
گفته شد
بيان و
تحليل
نگارنده
از علم،
معرفت
علمي و
وضعيت
فعلي آن
بود.
در ادامه
به شرح
مناطرهي
مگي و
پاتنام
پرداخته
ميشود.
در تصور
سنتي از
معرفت
علمي
پنداشته
ميشد كه
شناخت
علمي با
انباشت
زياد ميشود
و ديگر
اينكه
موفقيت
علمي از
منبع
خاصي
معروف به
روش علمي
سرچشمه
ميگيرد.
روش
علمي
همان بود
كه نام
استقرأ بر
خود
گذاشته
بود و به
ويژه از
زمان
نيوتن به
بعد مورد
تاكيد
قرار داشت.
در ظرف
دويست
سيصد سال
گذشته
اين تصور
وجود د اشت
كه بشر به
واسطهي
روش علمي
به هر چيز
كه بايد
دسترسي
پيدا كند
پيدا
خواهد كرد
و ديگر
چيزي نميماند
كه مكشوف
ناشده
باشد. اين
ايدهيي
است كه
امروز
ديگر
طرفداري
ندارد.
آنچه
كانت در
اين
زمينه
انجام
داد بسيار
موثر بود.
كانت در
مفهوم
صدق به
معناي
مطابقت
با واقع و
نسخههاي
بدل
واقعيت
ترديد
روا داشت
و گفت كه
نميتوان
شناخت يا
معرفت را
نسخهي
بدل و بي
كم و كاست
واقعيت
به حساب
آورد. در
اين ميان
ذهن
متفكر نيز
افزودههايي
به موضوع
معرفت
دارد.
انسان در
چارچوب
تصورات و
تجارب
خودش
جهان را
تفسير ميكند
و گاه
شيوههاي
بديل هر
دو ممكن
است درست
باشند و به
كار آيند و
اين همان
است كه
فلاسفهي
علم از آن
به عنوان
«اوصاف همارز»
ياد ميكنند.
بنيان
علم
دستكم
براي دو
قرن
توانست
مصون از
ترديد و
تعرض
باقي
بماند و بينياز
از تصحيح
و بازسازي
جلوه كند.
اما
از اواخر
قرن
نوزدهم
اين تصور
اندك
اندك فرو
ريخت.
دانشمندان
پي بردند
چه بسا
نظرياتي
كه مدتها
بر مبناي
آنها عمل
ميشده و
پيش بينيهاي
صحيح
انجام
گرفته
نيازمند
تصحيح
هستند. اين
تحول به
برداشت
قدمهايي
از سوي
بعضي
دانشمندان
پس از
كانت
شد. اين
پيشروي
بيان اين
نظر بود كه
دستگاههاي
مفهومي
مختلفي
وجود
دارند كه
ميتوانند
جانشين
يكديگر
شوند.
اين
دستگاههاي
مفهومي
كنتش و
واكنشي
هستند
ميان
آنچه ما
از خود ميافزاييم
و آنچه
كشف ميكنيم.
پاتنام
معتقد است
علم نه
در جزييات
كه در
بعضي از
مفاهيم
اصيل خود
نادرست
از آب در
آمد. در
تصوير
اقليدسي
از جهان،
در تصوير
فضاي
مطلق و
زمان
مطلق، در
چيزهايي
كه تصور
ميشد
براي
هميشه رد
و مردود
شدهاند.
آنچه
گفته شد
بدين
معنا نيست
كه علم
ديگر قابل
اعتماد
نيست
بلكه
منظور
اين است
كه هر چه
پيش ميرويم
به
تصاوير و
درك بهتر
و دقيقتر
از جهان
ميرسيم
كه ممكن
است با
گذشته
بسيار
تفاوت
داشته
باشد و
بسياري
از نظريات
بنيادين
گذشته را
نقض
نمايد.
بدين
ترتيب
اين سوال
پيش ميآيد
كه پس
صدق چيست؟
تصوير
كانت از
صدق و
وابستگي
آن به
ذهن،
موضوع
قرارداد
يا مواضعه
را پيش ميآورد.
ويژگي
قراردادي
را نه ميتوان
عنصري
تام و
تمام به
حساب
آورد و نه
يكسر آن
را كنار
نهاد.
سخن
بر سر اين
است كه
بايد
همواره
اين تصور
را در نزد
خودمان
داشته
باشيم كه
شايد
ملاكهاي
ما براي
سنجش
قابليت
فهم، درست
نباشد و
نياز به
ايجاد
تغييراتي
در
شهوداتمان
باشد. در
عين حال
ممكن است
پارادكسهايي
واقعي در
يك نظريهي
علمي
وجود
داشته
باشد كه
نياز
خواهد بود
آنها را
رفع كنيم.
اما
اگر اين
پرسش
مطرح شود
كه پس
چطور است
كه نتايج
علمي
ثمربحش و
قابل
استفاده
است
پاتنام
در پاسخ
ميگويد
كه ذهني
بودن در
تضاد با
جور
درآمدن
با دنيا
نيست. اين
همان
چيزي است
كه
نگارنده
در ابتداي
اين
نوشتار با
عنوان
علم به
مثابهي
حركت از
استقرار
موجود به
سوي
استقرار
ممكن در
جهان
طبيعت از
آن نام
بردم.
يكي از
خدمات
فرانسيس
بيكن به
انديشهي
نوين
بيان اين
نكتهي
دقيق بود
ك علم
طبيعت
پسين است
نه پيشين.
نيتجهي
اين
رهنمود
اين ميشود
كه ميتوان
و بايد
افكار خود
را به
آزمون
گذاشت
و ديگر
آنكه
بايد
همواره
به ياد
داشت كه
افكار
تصحيح
پذيرند.
پاتنام و
مگي در
جاي جاي
صحبت خود
از منطق
استقرايي
سخن به
ميان
آوردهاند.
توضيح
در بارهي
روش
استقرايي
اينكه
استقرأ
روشي
متداول
در علوم
تجربي
بوده و
هست و اين
روش
از
تجربه و
اداراك
حسي ناشي
ميشود. در
اين روش
اين منطق
حكمفرما
است كه
همواره
يك قانون
كلي و
ضروري بر
امور مجزا
و
رخدادهاي
متفاوت و
محدود
حاكم است
كه به
واسطهي
آزمايش و
تجربههاي
مكرر ميتوان
آن قانون
را به دست
آورد.
بر طبق
منطق
استقرأ ميتوان
از تجربهي
مكرر
موارد
مشخص يك
قانون
كلي صادر
كرد. در اين
گفت وگو
اين
مساله
بيان شد
كه امروز
ديگر تصور
نميرود
كه تنها
يك روش
علمي
وجود دارد
بلكه ميتوان
از روشهاي
متفاوت
در برخورد
با مسائل
علمي مدد
گرفت. اما
فلاسفهي
علم چه
ميكنند و
فلسفهي
علم به
چه كار ميآيد؟
فلاسفهي
علم ميكوشند
تا با
تحقيق و
دقت در
نظريههاي
علمي،
بنيادهاي
آن را
براي
مردم
روشن
نمايند.
فلسفهي
علم ميكوشد
براي
ساير شاخههاي
علمي
داده
فراهم
نمايد.
آنجا كه
فلسفهي
علم به
فلسفهي
عمومي
متصل ميشود
ميكوشد
تا با
دقيقتر
بيان
كردن
نظريهها،
بر
اشكالات
آنها فائق
آيد.
اما آنچه
عليرغم
همهي
موضع
گيريها
دربارهي
صدق و ذهن
در فلسفهي
علم
همچنان
مطرح و
مورد بحث
است اين
پرسش و
اين نكته
است كه
آيا چيزي
به نام
حقيقت
ضروري در
علم وجود
دارد؟
يعني هر
گونه
افزودهي
مفهومي و
جاويدي
كه مشمول
بازنگري
نباشد؟
البته
فلاسفهي
علم نه
مدعي آن
هستند و نه
انتظار آن
را دارند
كه
دانشمندان
بيايند و
از آنها
كسب
تكليف
كنند. اما
فلاسفه
دستكم به
اين نكته
اعتقاد
دارند كه
دانشمندان
حاضر
همواره
بر كهنه
ريگ
فلسفهي
گذشته
قدم برميدارند.
اما اينكه
مهمترين
حوزهي
رشد در
فلسفهي
علم در
آينده
چيست،
پاتنام
معتقد است
كه در اين
باره فقط
ميتوان
پيش بينيهاي
كوتاه
مدت نمود
زيرا پيش
بينيهاي
دراز مدت
تقريباً
همواره
دروغ از
آب در
آمده است.
وي معتقد
است كه
فلسفهي
مكانيك
كوآنتوم
ميتواند
يكي از
زمينههاي
مهم بحث
در آينده
باشد اما
مسائل
روزانه
در اين
زمينه
مسائلي
خواهد بود
كه اصولاً
ارتباطي
به فلسفهي
علم
ندارد.
رشد
شتابان
علم
احتمال
اين خطر
را پيش ميكشد
كه اين
دنياي
بينش و
بصيرتي
نسبت به
كيهان كه
دريچهي
آن را روي
ما باز
كرده است
به كلي
بيرون از
دسترس
افراد غير
متخصص
قرار گيرد.
پاتنام
معتقد است
براي
پيشگيري
كردن از
چنين
خطري
ضروري
است كه
علم در
سطوح
مختلف
جامعه
منتشر شود.
اما
نگارنده
معتقد است
تحول
شتابان
علم از يك
سو و تخصصي
شدن و
تقسيم
وظايف در
دنياي
امروز از
سوي ديگر
شايد مانع
از آن شود
كه حتي
انتشار
علم در
همهي
سطوح
جامعه
باز هم
بتواند
رخنهي
ميان فهم
و دركهاي
تخصصي از
جهان و
درك عادي
و عامي از
آن را از
ميان
ببرد و درك
نسبتاً
يكنواختي
پديد آورد.
امروز
مردم از
بسياري
از
پديدهاي
علوم در
قالب
تكنولوژي
استفاده
ميكنند
بدون
آنكه درك
عميقي از
ماهيت
عملكرد
اين
پديدهها
داشته
باشند. اگر
گسترش
علوم در
مراحل
آغازين و
طي دويست
سيصد سال
گدشته
مانع از
بروز شكاف
عميق
مياين
مردم در
يك جامعه
و ملتها در
سراسر
جهان شد،
تخصصي
شدن و رشد
شتابان
علوم
ممكن است
خود به
خود چنين
شكافي را
پديدار
سازد. در
دنياي
جديد از
طبقهبنديهاي
اجتماعي
قديم
خبري
نيست اما
مسير
تحولات
زندگي و
جريانات
موجود در
آن خود به
خود اين
تقسيم
بنديها و
طبقهبنديها
را ايجاد
ميكند.
اين
طبقه
بندي نه
بر اساس
ويژگيهاي
اجتماعي
خانوادگي،
اقتصادي،
سياسي و... -
اگر چه هر
يك از اين
عوامل ميتواند
دخيل
باشد - بلكه
بر اساس
ميزان
فهم هر
فرد از
زندگي و
دنيايي
است كه
در آن به
سر ميبرد.
در اين
طبقهبندي
افراد
عضويت
پيدا ميكنند
و نه
گروهها و
دستهها و
در حالي
كه همهي
عوامل
فردي،
بومي و
منطقهيي
و جهاني و...
ميتوانند
در آن سهم
داشته
باشند اما
سهم
هيچيك
فراتر و
برتر نيست.
شايد تنها
و تنها در
اين ميان
سهم تلاش
و كوشش
خود فرد در
درك و فهم
بيشتر از
امور و
جريانات
از همه
بيشتر
باشد. يعني
همانكه
ويژگيهاي
شخصيتي و
فردي نام
دارد. در
تداوم
چنين
روندي
شايد
صاحبان
فهم و درك
و علم و
تكنولوژي
برتر و
بالاتر به
همان
جايگاه
بنيادين،
غيرقابل
دسترس،
مقدس و
رمزگونه
دست
يابند كه
در دنياي
كهن وجود
داشت. عدهي
اندكي
فكر
خواهند
كرد و با
استفاده
از
امكانات
علم
تصميم
خواهند
گرفت و
عدهي
كثيري با
اين
تصميمات
خواهند
زيست و يا
زيستن را
وداع
خواهند
نمود.