مهرگان
مفهومي
براي زمان
نسرين
پورهمرنگ
مهر هفتمين
ماه از يك
سال هجري
شمسي است.
شانزدهمين
روز اين ماه
مهر روز نام
دارد.
ايرانيان
قديم هر روز
از يك ماه
را به نام
يكي از
ماههاي سال
نامگذاري
ميكردند. هر
ساله از
شانزدهم
مهر ماه تا
بيست و يكم
به مدت 6 روز
جشني را
برپا ميكردند
كه «مهرگان»
نام داشت.
روز آغازين
جشن را
مهرگان
عامه ميناميدند
و روز پاياني
را مهرگان
خاصه. بنا به
روايت
بندهش (از
جمله متون
زرتشتي) مشيا
و مشيانه (آدم
و حوا) در چنين
روزي متولد
شدند.
ايرانيان
باستان دو
فصل بيشتر
نداشتند؛
تابستان و
زمستان.
نوروز جشن
آغاز
تابستان
بود و مهرگان
جشن آغاز
زمستان.
دربارهي
مهرگان در
منابع
فارسي و
عربي
فراوان نقل
شده است. جشن
مهرگان پس
از ورود
اسلام به
ايران نيز
ادامه يافت.
تنها در
هنگامهي
حملهي
ويرانگر
مغول بود كه
اين جشن
آييني و
بسياري از
آيينهاي
ديگر
برافتاد و به
فراموشي
سپرده شد.
ويراني و
فلاكتي كه
مغولان به
بار آوردند
آن اندازه
گسترده و
فراوان بود
كه
ايرانيان
را از «زمان»
غافل كرد و
به «خود»
مشغول داشت.
«زمان»
مجموعه
مفاهيمي
است كه
آدميان بر
نيستي و عدم
بستهاند تا
توجيهي بر
وجود خود
بيابند و
نسبتِ خود
را با آن
مفاهيم
بسنجند. وقتي
موجوديت،
خود زير سوال
ميرود ديگر
پرداختن به
مفاهيم
زمان
موجبيت خود
را پيشاپيش
از دست ميدهد.
آن مفاهيم
مبدا و يا
توقفگاه
شمرده ميشود
و آدمي
فاصلهي
خود را با آن
مبدا يا
توقفگاه با
مفاهيمي
ديگر پر ميكند.
در اين
مفاهيم عشق،
خشم، اندوه،
نفرت، بغض،
كينه، حسرت،
ترس، اميد،
عجز،
ناتواني،
پرسش، شگفتي،
حيرت و...
انباشتهاند،
اما اين
حالات و
احساسات كه
برخاسته از
اميالي
عميق هستند
همواره خود
را در پسي
مفاهيمي
پنهان ميدارند
كه اينك
هزاران سال
است كه بر
روي هم
انباشته
شدهاند،
زاد و ولد
كردهاند و
تمامي فضاي
ذهن و عين
آدميان را
انباشتهاند،
به گونهيي
كه ديگر
امروزه روز
سخن از
آسمان و
زمين و نور و
روشنايي و
آفتاب و
باران و
گياه و
جانور به
عنوان پرسش
اساسي
آدميان،
مضحك جلوه
مينمايد.
ابوريحان
بيروني در
كتاب
آثارالباقيهي
خود دربارهي
مهرگان مينويسد:
«گويند مهر كه
نام خورشيد
است در چين
روزي ظاهر
شد.
به اين
مناسبت اين
روز را بدو
منسوب كردهاند.
پادشاهان
در اين جشن
تاجي كه به
شكل خورشيد
است و در آن
دايرهيي
مانند چرخ
نصب بود به
سر ميگذاشتند.
گويند در اين
روز فريدون
به بيوراسب
كه
ضحاك
خوانندش
بدست يافت.
چون در چنين
روز فرشتگان
از آسمان به
ياري
فريدون
فرود آمدند
به ياد آن
در جشن
مهرگان در
سراي
پادشاهان
مرد دليري
ميگماشتند
كه
بامدادان
به آواز
بلند ندا ميداد:
اي فرشتگان
به سوي
دنيا
بشتابيد و
جهان را از
گزند
اهريمنان
برهانيد و
گويند
خداوند در
اين روز
زمين را
بگسترانيد و
در اجساد
روان بدميد...»
بلعمي در
اين باره
مينويسد: «آفريدن
ظفر يافت و
ضحاك را
بگرفت و
بكشت و همان
روزگار تاج
بر سر
آفريدون
نهاده، جهان
بر وي سپرد و
آن مهر روز
بود از
مهرماه و آن
را مهرگان
نام كردند و
عيد كردند و
آفريدون به
ملك بنشست»
سخن از
خورشيد است،
همچنين
آفرينش و
آباداني كه
از پس سياهي
و ويراني
آمده است. در
ساير اعياد و
آيين ها نيز
چنين است؛
در گهنبار
سال، تيرگان،
سده،
بهمنجنه،
سير سور،
نوروز و... اصلاً
آيينها و
اعياد جملگي
در سراسر
سرزمينها از
گذشتههاي
دور به
يادگار
ماندهاند.
اين نه
بدان علت
است كه
ماهيت
اعياد و
آيينها چنين
ايجاب ميكند
كه مربوط
به گذشتههاي
دور و
باسابقهي
چندين هزار
ساله باشد
يا بشر امروز
امكان آن
را ندارد كه
چنين
آيينهايي
وضع كند يا
ماهيت
اسطورهيي
آيينها آنها
را متعلق به
گذشته كرده
است و امروز
كه جهان از
اسطوره و
رمز و راز تهي
شده است
ديگر ضرورت
پيدايش
چنين
آيينهايي
از ميان
رفته است.
از ميان
داستانبافتههاي
بسته شده
به نيستي
كه آن را به
هستي بدل
ميسازد و
مفهوم زمان
را پديد ميآورد
عطفهايي را
ميتوان
مشاهده كرد
كه نسلهاي
پي درپي
ذهن و عين
آدميان را
به خود
معطوف
داشته است.
اساطير پيش
از آنكه
افسانه
باشند، پي
از آنكه
موهومات و
پنداشتههاي
آدميان
اوليه
باشند، پيش
از آنكه از
رمز و راز و
خرافه
حكايت كنند،
حكايت از
دنيايي ميكنند
كه مفاهيم
و سوژهها در
آن بسيار
معدود و
اندكند،
آنقدر معدود
كه ميتوان
آنها را تك
تك كنار زد و
شمرد.
انسان
به هر طرف
روي ميكند
به جز كلبههايي
از خشت و گل
و معدودي
ابزار، زمين
پهناور ميبيند
وآسمان
گسترده ،درختان
سر به فلك
كشيده ميبيند
و گياهان
انبوه ،ستارگان
و سيارگان ،
ماه و
خورشيد، ابر
و باران ،نور
و تاريكي،
روز و شب.
اينها نه
تنها سوژههايي
در مقابل
عين كه
مفاهيمي
احاطه
كننده در
ذهنشان
نيز هستند.
بشر آن عصر
به مانند
بشر امروز با
سوژههايي
بيشمار و
مفاهيم
پايانناپذير
رو به نبوده
است. بشر
امروز نيز ميتواند
آسمان و
ستارگان و
سيارگان و
زمين و ماه
و خورشيد و
درختان را
ببيند اما
ديگر چگونگي
پيدايي اين
عناصر و
تاثير آنها
بر زندگياش
براي او از
اهميت و
حساسيت
برخوردار
نيست. اين نه
بدان علت
است كه بشر
امروز
توانسته
است به مدد
پيشرفت علم
و به پاسخ
بسياري از
پرسشهايش
دست يابد.
نايافتهها
و نادانستههاي
آدمي آنقدر
بيشمار است
كه در
مقابلش
دانستههاي
او جلوهيي
ندارند.
مساله
اينجا است
كه اگر در آن
اعصار فاصلهي
ميان ذهن و
عين آدمي -
ميان آنچه
به عنوان
خويشتن
احساس ميكرد
؛ آنچنان كه
ما احساس ميكنيم
- و آنچه جهان
پيرامونياش
بيشتر از بيمفهومي
و بيسوژگي
انباشته
شده بود.
همين هم
موجب ميشد
كه بشر آن
روزگار
خورشيد را به
واقع ببيند،
يعني
خورشيد
علاوه بر
عين، ذهنش
را نيز
انباشته
كند در حالي
كه بشر
امروز از صبح
هنگام كه
از خواب بر
ميخيزد از
آماده سازي
صبحانه و
روانه كردن
فرزندان به
مدرسه تا
مسايل كار و
اتومبيل و
هزينههاي
آب و برق و
تلفن و خورد
و خوراك و
پوشاك و
پزشكي و
تفنن و گردش
گرفته
تامسائل
محلي و
منقطهيي و
كشوري و
جهاني از
قبيل سياست
و انتخابات،
جنگ و
سلاحهاي
هستهيي و
بحرانهاي
آب و سوخت و
اختلافات
فلسفي و
هنري و
عقيدي و...
دهها هزار
سوژه و
مفهوم ديگر
از قبيل
مصنوعات و
دست ساختههاي
آدمي كه
فضاي ذهن و
عين را
احاطه كرده
اند و لحظهيي
فضا را خالي
نميكنند
روبهرو است
كه به
ناچار و به
ناگزير و تا
حدودي
غيرارادي،
فقط اندكي
از آنها را
برميگزيند
و توجهش را
به آنها
مبذول ميدارد
و بقيه را به
ذهن راه
نميدهد. بشر
امروز در
خانه، محله،
منقطه، شهر،
كشور و
دنيايي چشم
به جهان ميگشايد
كه ساختارش
از هزاران
سال پيش به
اين سو به
تدريج شكل
گرفته و
آنقدر
مفاهيم به
روي هم
انباشته
شدهاند كه
او ديگر حتي
توان فهم
پديدههاي
طبيعت از
قبيل ماه و
خورشيد و...
راندارد
.
اينكه عدهيي
به طور
تخصصي به
موضوعاتي
از اين قبيل
بپردازند
متفاوت از
اين است كه
ذهن و ضمير و
احساسات و
باورهاي
مردماني با
سوژههايي
از اين قبيل
انباشته
شود و شكل
بگيرد.
واقعيت امر
آن است كه
دنياي ما در
عصر فعلي
دنيايي است
بسيار شلوغ
و انباشته
شده از سوژهها
و مفاهيم
ريز و درشت.
در
دنيايي چشم
ميگشاييم
كه از دست
ساختههاي
آدمي
انباشته
شده است.
اميال ،
احساسات و
ارادهها بر
همين دست
ساختهها
معطوف ميشود
و دغدغهها
نيز از
همانها
گرفته ميشود.
نه مجالي
براي درك
طبيعت است
نه چنين
دركي به
سادگي
امكانپذير
است چرا كه
با وجود
انباشته
بودن فضا و
محيط
پيراموني
از مفاهيم و
سوژههايي
كه حاصل
هزاران سال
زندگي آدمي
و بيشمار
انسان
هوشمند است،
بسياري از
عنصر و
موضوعات
اصلي دچار
عادت و
روزمرگي
شدهاند. با
آنها سر و كار
داريم اما
دركشان نميكنيم،
ارتباط حسي
برقرار نميكنيم؛
بمانند
بسياري از
اشياي
منزلمان يا
كوچه و
ديوارهاي
شهرمان يا
اعمال
روزمرهمان
كه از فرط
تكرار به
عادت بدل
شدهاند و با
آنها مواجه
ميشويم
بدون اينكه
حسي را در ما
برانگيزانند.
سخن بر سر
اين نيست
كه كدام
حالت بهتر
است، وضعيت
انسانهاي
باستان كه
مفاهيم
بنيادين،
اعياد و
آيينهايشان
را، عناصر
طبيعي
تشكيل ميدادند
يا وضعيت
انسان فعلي
كه در طول
يكسال
مراسم و
برنامههاي
زمانبندي
شده از قليل
ليگ
وفوتبال
دارد و يا
روزرهايش
را به نام
مشاغل و
حرفههاي
گوناگون
نامگذاري
ميكند. سخن
بر سر بهتري
اين يا آن،
حسرت بر آن
و اعتراض بر
اين و... نيست.
سخن اين
است كه
دنياي
امروز
انباشته و
لبريز از
مفاهيم و
سوژههاي
خارج از
شمار است كه
در طول
هزاران سال
زندگي بشر
بر روي كرهي
خاكي ميباشد
و حاصل
طبيعي اين
استقرار.
«مدرن» چيزي
نيست جز
انفكاك
تدريجي
مفاهيم
توليدي بشر
از پاسخ به «چرا»
و«كجا» و به
سوي پاسخ
به «چگونه» و «همين
جا». از چرا
آمدهايم و
به كجا بايد
برويم به
سوي چگونه
بايد زندگي
كنيم و
اينجا را
چگونه
بسازيم؛ از
عطفي به
عطف ديگر و
تغيير و
تبديل به
وجود آمده
حاصل
انباشته
شدن تدريجي
فضاي ذهن و
عين از
مفاهيم و
دست ساختههاي
انساني است
نه چيز ديگر.