هوسرل؛ بنیاد معرفت بر آگاهی

نسرین پورهمرنگ

    ادموند هوسرل در سال 1859 در موراویا که جزو امپراتوری اتریش مجارستان سابق و جمهوری چک فعلی است به دنیا آمد و در سال 1938 دیده از جهان فرو بست. در رشته ی ریاضیات به تحصیل پرداخت و رساله ی دکترای خود را به سال 1883 درباره ی حساب تغییرات در دانشگاه وین تالیف نمود. سپس به فلسفه و روانشناسی گرایش پیدا کرد و تمام وقت خود را صرف فلسفه نمود.
   هوسرل بر خلاف بسیاری از فلاسفه ی بزرگ که در خارج از دنیای فلسفه نیز شهرت فراوان دارند، از شهرت چندانی در خارج از حوزه ی فلسفه برخوردار نیست. مهمترین اثرش تحقیقات منطقی نام دارد که در سال 1900 منتشر شد. او در این کتاب این ادعا را مطرح می کند که اساس تردید ناپذیری کشف کرده که می توان بنای معرفت یا شناخت را بر آن استوار ساخت. رهیافت اساسی هوسرل آگاهی بود. ما نمی توانیم به وجود آگاهی تردید روا داریم و حتی اگر درباره ی متعلق آگاهی در دنیای خارج نیز تردید وجود داشته باشد، نمی توان شک کرد که متعلق آگاهی به هر حال نزد خود ما وجود دارد، بنابر این ما می توانیم مستقل از هر مقام وجودی دیگر، درباره ی آن بیندیشیم و حتی به تحقیق درباره ی مقام مستقل آن بپردازیم، زیرا ما به هیچ چیز اینچنین بی واسطه دسترسی نداریم.
   هوسرل برای تحلیل منظم آگاهی و آنچه بدان تعلق می گیرد مکتب تحلیلی جدیدی به نام پدیدارشناسی پایه ریزی کرد. او با اصالت دادن به آگاهی، خود را نقطه ی اوج سراسر فلسفه از افلاطون به بعد می داند، چون آگاهی را اساس تردید ناپذیری معرفی می کند که می توان بنای هر معرفت و شناختی را بر آن پی ریزی کرد. اساس فکر هوسرل این بود که ذهن یا شناسنده از جنبه ی خاصی به سوی عین یا مورد شناخت جهت پیدا می کند و این جهت یافتگی
Directedness)) ویژگی منحصر به فرد ذهن است و هیچ چیز در عالم به جز ذهن از این ویژگی برخوردار نیست.
   بحث جهت یافتگی ذهن را هوسرل به بنای فلسفی پیچیده و جامعی تبدیل می نماید که سبب شگفتی می شود. او برای اثبات متعلقات خارج از ذهن در دنیا متوسل به دلایل تجربی نمی شود بلکه  دلایل تردیدناپذیر را خودش ایجاد می کند.
   او وجود واقعیات خارجی را مسلم می گیرد و اسم این کار را احاله به شیوه ی پیدار شناسی
phenomenological reduction می گذارد. همین محتوای ذهنی و همین جهت یافتگی ذهنی به افراد کمک می کند تا بتوانند از هر چیز از دوستان و همنوعان گرفته تا اشیا و هنر و زیبایی و... تجربه یی حاصل کنند.
   هوسرل با قرار دادن بنیاد هر گونه فهم بر معرفت، سنت فلسفی دکارت، هیوم و کانت را به اوج خود رسانید که موقعیت بنیادی بشر را موقعیت ذهن شناسنده در جهانی از اعیان یا موارد شناسایی می دانستند. او بدین دلیل فلسفه ی خود را نقطه ی اوج فلسفه پس از افلاطون می دانست که معتقد بود توانسته است تشریح کند فاعل شناسنده یا ذهن خودآگاه، چگونه به سوی موارد عینی یا مورد  شناسایی جهت پیدا می کند.
   تاکید هوسرل بر پدیدارشناشی بود و اینکه اجازه دهیم هر چیزی همانگونه که هست خودش را نشان بدهد؛ در این صورت ما می توانیم با اطمینان بنای معرفت خود را بر متعلق آگاهی مان بنما نهیم. تاکید هوسرل بر ذهن شناسنده به زمان دکارت باز می گردد. از زمان دکارت به این سو فلاسفه انسان را ذهن شناسنده یی در دنیایی مرکب از موارد شناسایی می پنداشتند و به همین دلیل مباحث بنیادین فلسفه را مسائل مربوط به ادارک حسی و شناخت می دانستند. از همین رو چگونگی شناخت انسان از اعیان و اشیایی که پیرامون او را انباشته است به موضوع اساسی تفکر فلسفی بدل گشت.
   هوسرل کوشید تا با بنیاد نهادن مکتب تحلیلی پدیدارشناسی هر آن چیزی را که به تجربه در می آید تحلیل نماید، صرفنظر از آنکه آنچه به تجربه در آمده، به طور عینی همانگونه باشد که تجربه شده اند یا خیر.
   او وجود مستقل اعیان را در پرانتز قرار می دهد و به اعیان به طور صرف به عنوان محتوای آگاهی که شکی درباره اش نمی شود روا داشت نظر می کند. این محتوای آگاهی می تواند اشیای مادی باشند یا عواطف و خاطرات شخصی و یا هنر و فیزیک و ریاضی.