زمان، تجلى هستى
نسرين پورهمرنگ
 

زمان‌ تجلي‌ هستي‌ است‌، آن‌ گاه‌ كه‌ وجودي‌ از ميان‌ بي‌نهايت‌ جزء مستتر در هستي‌ مجال‌ موجوديت‌ مي‌يابد زمانش‌ نيز آغاز مي‌شود.

 مجال‌ موجوديت‌، مجال‌ شدن‌ است‌، امكان‌ تجلي‌ است‌. پيوستن‌ نقطه‌ي‌ وجود به‌ نقطه‌ي‌ موجوديت‌ است‌. از اين‌ نقطه‌ تا بدان‌ نقطه‌ بعدي‌ است‌ كه‌ جز معنا، نام‌ ديگري‌ بر آن‌ نمي‌توان‌ نهاد. معنايي‌ درميان‌ بي‌نهايت‌ ابعاد معنايي‌ ديگر.

زمان‌ با مجال‌ موجوديت‌ يافتن‌ آغاز مي‌شود و آنگاه‌ كه‌ همه‌ي‌ ابعاد وجودي‌ تجلي‌ يافت‌ و جزئي‌ براي‌ تجلي‌ باقي‌ نماند به‌ پايان‌ مي‌رسد. به‌ همين‌ دليل‌ زمان‌ از وجودي‌ مستقل‌ برخوردار نيست‌. آن‌گاه‌كه‌ موجودي‌ پا به‌ عرصه‌ي‌ تجلي‌ مي‌گذارد، زمانش‌ نيز پديدار مي‌شود و همگام‌ با شدنش‌، پيوستن‌اش‌ و تبديل‌ و تبدلش‌، به‌ زمانش‌ نيز موجوديت‌ و هويت‌ مي‌بخشد و اين‌ موجود هويت‌ يافته‌ را با خودبه‌ حركت‌ در مي‌آورد. اما زمان‌ها از يكديگر مستقل‌ نيز مي‌باشند. بي‌نهايت‌ زمان‌ موجود به‌ دليل‌ هويت‌ و موجوديت‌ جداگانه‌شان‌ از يكديگر مستقل‌ هستند، اگرچه‌ به‌ شدت‌ در يكديگر اثر مي‌گذارند و تأثير مي‌پذيرند.

اين‌ تأثرپذيري‌ و تأثيرگذاري‌، بي‌نهايت‌ ابعاد معنايي‌ را تشكيل‌ مي‌دهند كه‌ مجموعه‌يي‌ از آنها “فضاهاي‌ ساختاري‌” ذهني‌ و عيني‌ هر فرد و جمع‌ و جامعه‌يي‌ را در هر مقطع‌ و دوره‌يي‌ در هر مكاني‌ راتشكيل‌ مي‌دهند. از اين‌ رو زمان‌ هر اندازه‌ كه‌ مي‌تواند ذهني‌ باشد عيني‌ نيز هست‌ و عينيتش‌ را مي‌توان‌ در تجلي‌، تبلور و سرانجام‌ تحليل‌ موجودات‌ در فضاهاي‌ ساختاري‌ عيني‌ مشاهده‌ كرد. زمان‌ ازتجلي‌ وجود آغاز مي‌شود، در طي‌ تبلور موجود كاملا قابل‌ درك‌ مي‌شود و در تحليل‌ ابعاد وجودي‌ موجود به‌ پايان‌ خود مي‌رسد. هر پاياني‌ با آغازي‌ ديگر همراه‌ است‌ و هر آغازي‌ چشم‌انداز يك‌ پايان‌ رادر بخش‌هاي‌ مه‌ گرفته‌ي‌ افق‌هاي‌ خود به‌ همراه‌ دارد. آغازهاست‌ و پايان‌ها و در اين‌ توالي‌ سير و گشت‌ها، نه‌ بازگشتي‌ موجود است‌ و نه‌ باز آفريني‌ زمان‌هاي‌ سپري‌ شده‌.

 نه‌ درك‌ تمام‌ و كمال‌ فضاهاي‌ ذهني‌ و عيني‌ گذشته‌ امكان‌پذير است‌ نه‌ پيش‌بيني‌ و در اختيار گرفتن‌ آينده‌، نه‌ از حسرت‌ گذشته‌ مانعي‌ است‌ و نه‌ از توهم‌ آينده‌ گريزي‌. چه‌ بسا تجلي‌ زمان‌هاي‌ فرد وافراد و مردمي‌ و يا خلق‌ و ملت‌ و مملكتي‌ در دوره‌هاي‌ پياپي‌، در جمع‌ آن‌ حسرت‌ و اين‌ توهم‌ به‌ مضحكه‌يي‌ بدل‌ شود كه‌ حاصلش‌ جز سرگشتگي‌ نيست‌. آنجا كه‌ درك‌ معاني‌ در وجود رسوب‌ و نشست‌مي‌كند ، لحظه‌ها به‌ تصرف‌ در مي‌آيند تا امكان‌ گشودن‌ دريچه‌هاي‌ جديد براي‌ تماشاي‌ هستي‌ فراهم‌ شوند. زمان‌ بعدي‌ از ابعاد معناست‌. اگرچه‌ معناها خود جملگي‌ زمان‌هاي‌ خلق‌ شده‌ هستند كه‌ درقالب‌ تاريخ‌، تصوير، داستان‌، الگو، مطلوب‌، هدف‌، شي‌ و ساختار و... موجوديت‌ يافته‌اند. هر جا كه‌ حركتي‌ به‌ وقوع‌ مي‌پيوندد مي‌توان‌ زمان‌ را به‌ تصوير در آورد و به‌ تماشا نشست‌، و يا درك‌ كرد و بر آن‌تأثير گذاشت‌ و تأثر پذيرفت‌.

 زمان‌ از جنس‌ حركت‌ است‌، حركت‌ براي‌ خلق‌ معنا، آفرينش‌ معنا، پيمودن‌ نقطه‌يي‌ تا نقطه‌ي‌ ديگر، از نقطه‌ي‌ مبدا تا نقطه‌ي‌ مقصد. زمان‌ در اين‌ فاصله‌ نهفته‌ است‌ و با پيمودن‌ اين‌ فاصله‌ معنا است‌ كه‌تجلي‌ مي‌يابد، تبلور پيدا مي‌كند و سرانجام‌ به‌ تحليل‌ مي‌رسد و البته‌ زمان‌ است‌ كه‌ خلق‌ مي‌شود و پديدار مي‌گردد تا در اين‌ خلق‌ و پديداري‌ و پايان‌ يافتن‌، لذت‌ و تراژدي‌ هستي‌ به‌ يكجا درك‌ شود.

 چرا لذت‌ است‌؟! لذت‌ از بديهيات‌ است‌. وجودش‌ وابسته‌ و قائم‌ به‌ خود است‌. براي‌ اثباتش‌ اقامه‌ي‌ هيچ‌ برهاني‌ لازم‌ و ضروري‌ نيست‌ و درك‌ كردن‌ خود عين‌ لذت‌ است‌. اما چرا تراژدي‌؟! مگرمي‌توان‌ قائم‌ به‌ خود بود و از احساس‌ تراژيك‌ رنج‌ نبرد؟ وقتي‌ قائمبه‌ خود هستي‌، چه‌ از وجود اين‌ قائميت‌ آگاه‌ باشي‌ چه‌ نباشي‌ و چه‌ آن‌ را بخواهي‌ يا نخواهي‌، ناگزيري‌ كه‌ بنگري‌ و بگذري‌، عالم‌هستي‌ را با همه‌ي‌ زيبايهايش‌، آه‌ و حسرت‌هايش‌، خواسته‌ها و ناخواستني‌هايش‌ ، مطلوب‌ها و لذت‌هايش‌، ببيني‌ و اندكي‌ درك‌ كني‌ و از سر ناچاري‌ و ناگزيري‌ بگذري‌ و بگذاري‌، بدون‌ آنكه‌ بتواني‌ به‌هيچ‌ يك‌ از اين‌ زيبايي‌ها و خواستني‌ها و مطلوب‌ها تا ابد چنگ‌ بزني‌ و پناهگاهي‌ دائمي‌ براي‌ خود به‌ شمار آوري‌. بايد بگذاري‌ و بگذري‌ تا نوبت‌ به‌ هويت‌ها و وجودها و موجوديت‌هاي‌ بعدي‌ برسد ،همانگونه‌ كه‌ نوبت‌ به‌ تو رسيده‌ است‌. و چه‌ چيز تراژديك‌تر از اين‌ گذاشتن‌ و گذشتن‌ها، هستن‌ها و نيستن‌ها، بودن‌ها و نبودن‌ها... و اين‌ زمان‌ است‌ كه‌ با لذت‌ آغاز مي‌شود و با تراژدي‌ پايان‌ مي‌يابد.بنگريم‌ كه‌ در قائم‌ بودن‌ نيز هيچ‌ قدر علي‌الطلاقي‌ موجود نيست‌. و شايد از آغاز گريزي‌ باشد اما از پايان‌ هيچ‌ گريزي‌ نيست‌. درد و رنج‌ اين‌ ناگزيري‌، ذهن‌ انسان‌ها را نه‌ تنها در گذشته‌ كه‌ حتي‌ حال‌ وآينده‌ به‌ ساختارهاي‌ توهمي‌ جاودانگي‌ و ابديت‌ معطوف‌ كرده‌ و خواهد كرد.

 

در جستجوي‌ جاودانگي‌

جستجوي‌ جاودانگي‌ و ابديت‌ و همواره‌ بودن‌، دغدغه‌ي‌ همه‌ي‌ انسان‌ها در همه‌ي‌ عصرها و نسلها بوده‌ است‌. اين‌ دغدغه‌ خود را به‌ گونه‌هاي‌ متفاوت‌ نشان‌ داده‌ است‌ و در آثار فرهنگي‌ بر جاي‌ مانده‌ ازملل‌ گوناگون‌ قابل‌ رديابي‌ است‌.- بهشت‌ گمشده‌” اثر ميلتون‌ شاعر نابيناي‌ انگليسي‌ در قرن‌ هفدهم‌ يك‌ حماسه‌ي‌ مسيحي‌ است‌ و قهرمان‌ آن‌ حضرت‌ آدم‌ است‌ كه‌ در جستجوي‌ بهشت‌ گمشده‌ و از دست‌ داده‌ شده‌ (زندگي‌ ونعمت‌هاي‌ جاويد) به‌ مصايب‌ فراوان‌ دچار مي‌شود.

- سرود نيبلونگن”‌ از يك‌ شاعر آلماني‌ زبان‌ ناشناس‌ در قرن‌ دوازدهم‌ ميلادي‌ است‌. قهرمان‌ اين‌ حماسه‌ي‌ آلماني‌ زيگفريد روئين‌ تن‌ است‌. روئين‌ تني‌ و بي‌ اثر بودن‌ بلايا و آسيب‌ها بر قهرمان‌ روئين‌تن‌ نشانه‌ي‌ عمر جاودان‌ او بوده‌ است‌.

- مهابهاراتا و رامايانا” - سروده‌ي‌ صدها شاعر سده‌هاي‌ پيش‌ و پس‌ از ميلاد حكايت‌ از پيروزي‌ها و مبارزات‌ رجال‌ مذهبي‌ از جمله‌ كريشنا را براي‌ جستجوي‌ جاودانگي‌ در بردارند.

اگر چه‌ جاودانگي‌ سخن‌ مورد طلب‌ انسان‌هاي‌ نخبه‌ بوده‌ است‌ اما بنابر آثار بر جاي‌ مانده‌ از فرهنگ‌ ملل‌ كمتر كسي‌ بدان‌ دست‌ يافته‌ و اغلب‌ توانستند تا به‌ مرحله‌ي‌ رويي‌ تني‌ برسند. يعني‌ اگرچه‌ به‌مدد نيروهاي‌ غيبي‌ شكست‌ ناپذير شده‌اند اما يك‌ جاي‌ بدنآنها روئينه‌ نبوده‌ و داراي‌ ضعف‌ و نقص‌ بوده‌ است‌.

“تيتس‌” ، مادر آشيل‌، از ايزد بانوان‌ است‌. آشيل‌ را در رودخانه‌ي‌ استيكس‌ كه‌ دور جهان‌ مردگان‌ را فرا گرفته‌ فرو برده‌ و شسته‌ است‌. اما پاشنه‌ي‌ پاي‌ او به‌ آب‌ نمي‌رسد و به‌ نقطه‌ ضعف‌ و شكست‌ اوتبديل‌ مي‌شود. در جنگ‌هاي‌ تروا، پاريس‌، تير را بر پاشنه‌ي‌ پاي‌ آشيل‌ مي‌زند و او را از پاي‌ در مي‌آورد.

در حماسه‌ي‌ آلماني‌ “سرود نيبلونگن‌” ، “زيگفريد” اژدهايي‌ را مي‌كشد، در خون‌ او مي‌غلتد، بدنش‌ روئينه‌ مي‌شود جز نقطه‌اي‌ بين‌ دو شانه‌ ، كه‌ به‌ سبب‌ افتادن‌ برگي‌، روئينه‌ نمي‌شود. <هاگن‌> با زدن‌ضربه‌ بر آن‌ نقطه‌ ، او را مي‌كشد.

در افسانه‌هاي‌ كهن‌ اسكانديناوي‌ ، “بالدر” قهرمان‌ افسانه‌اي‌ و روئين‌ تن‌ آنهاست‌.

به‌ جز گياهي‌ حقير به‌ نام‌ “دبق” ، همه‌ي‌ عناصر سوگند خورده‌اند كه‌ به‌ او آسيبي‌ نرسانند و البته‌ همين‌ گياه‌ حقير سرانجام‌ مانع‌ عمر جاويدان‌ او مي‌شود.

“اسفنديار” پهلوان‌ ايراني‌ نيز اناري‌ از دست‌ زردشت‌ خورده‌ است‌ و روئينه‌ شده‌ است‌، جز چشم‌ او كه‌ روئينه‌ نيست. “پشتوتن‌” برادر اسفنديار نيز جامي‌ از شير از دست‌ زردشت‌ خورده‌ و عمر جاويد يافته‌ است‌. “رستم‌” كه‌ خود از روئين‌تنان‌ است‌ به‌ راهنمايي‌ سيمرغ‌ تيري‌ از چوب‌ گز به‌ چشم‌ اسفنديار مي‌زند و كار خود و او را يكجا به‌ پايان‌ مي‌رساند.

يكي‌ از نشانه‌هاي‌ جاودان‌ بودن‌ ، عمر طولاني‌ قهرمانان‌ حماسه‌ است‌. هنگامي‌ كه‌ رستم‌ به‌ جنگ‌ اسفنديار مي‌رود پانصد سال‌ از عمرش‌ گذشته‌ است‌. هم‌ تولدش‌ غير معمولي‌ است‌ و هم‌ پرورش‌ ودوران‌ كودكي‌اش‌. در البرز كوه‌، كوه‌ خدايان‌ به‌ وسيله‌ي‌ سيمرغ‌ (نماد خدايان‌) پرورانده‌ شده‌ است‌.

اسكندر نيز در طلب‌ عمر جاويدان‌ به‌ دنبال‌ چشمه‌ي‌ آب‌ حيات‌ مي‌رود.

حتي‌ ممكن‌ است‌ قهرماني‌ كه‌ در طلب‌ جاودانگي‌ بر مي‌آيد بميرد و از دنيا برود. اما اين‌ مرگ‌ موقتي‌ است‌ و او دوباره‌ به‌ دنيا و زندگي‌ باز مي‌گردد. در انجيل‌ و كمدي‌ الهي‌ دانته‌ داستان‌هاي‌ مربوط به‌قهرماناني‌ (خدايان‌) كه‌ مي‌ميرند تا دوباره‌ زنده‌ شوند ديده‌ مي‌شود.

مضامين‌ موجود در مرگ‌ و تولد دوباره‌ را آركي‌ تايپ‌ گويند.

اما حماسه‌ها تنها به‌ جنگ‌ و ستيزه‌هاي‌ بيروني‌ خلاصه‌ و محدود نمي‌شوند. حماسه‌هاي‌ پهلواني‌ بيشتر مربوط به‌ اقوام‌ و ملتهايي‌ است‌ كه‌ با همسايگان‌ خود مدام‌ در حال‌ ستيزه‌ و درگيري‌ بوده‌اند مثل‌ايرانيان‌ و يونانيان‌. اما مردمان‌ سرزمين‌هايي‌ كه‌ بيشتر زندگي‌ به‌ اصطلاح‌ درون‌ مرزي‌ داشته‌اند همچون‌ چيني‌يان‌ و مصريان‌ و هنديان‌، حماسه‌هاي‌ ديني‌ و فلسفي‌ دارند. در ايران‌ نيز در ادوار مختلف‌تاريخي‌ كه‌ ايرانيان‌ از همسايگان‌ خود شكست‌هاي‌ سنگين‌ متحمل‌ شدند و به‌ زندگي‌ درونگرايي‌ روي‌ آوردند شاهد پيدايي‌ افسانه‌هاي‌ عرفاني‌ به‌ جاي‌ حماسه‌هاي‌ پهلواني‌ هستيم‌. در حماسه‌هاي‌ عرفاني‌، رهرو و سالك‌ پس‌ از پيمودن‌ عقبه‌هاي‌ گوناگون‌ و نابودي‌ ديو نفس‌ به‌ فنا في‌الله‌ و جاودانگي‌ مي‌رسد. حماسه‌ي‌ حلاج‌ در تذكره‌ الاوليا و داستان‌ سفر مرغان‌ در منطق‌الطير عطار از جمله‌ حماسه‌هاي‌ عرفاني‌ در طلب‌ عمر جاويد است‌.

در مصيبت‌نامه‌ي‌ شيخ‌ عطار نيشابوري‌ مي‌توان‌ داستان‌ سلوك‌ و سياحت‌ روحاني‌ عارف‌ دلسوخته‌ را مطالعه‌ نمود كه‌ سلوك‌ خود را از عالم‌ غيب‌ آغاز مي‌كند، مراتب‌ و مراحل‌ مختلف‌ را طي‌ مي‌كند، ازمرتبه‌ي‌ ملايك‌ مي‌گذرد و مرتبه‌ي‌ انبياء را نيز پشت‌ سر مي‌گذارد و آن‌گاه‌ به‌ آستان‌ پيامبر اسلام‌ راه‌ پيدا مي‌كند و اسرار فقر را از زبان‌ او مي‌شنود. سالك‌ كه‌ سير “ آفاق‌” كرده‌ است‌ در اين‌ توقفگاه‌سير “انفس‌” را مي‌آموزد. در اين‌ سير بايد حس‌ و خيال‌ و عقل‌ و دل‌ و جان‌ را پش‌ سر نهد تا به‌ “فنا في‌الله‌” برسد. داستان‌ معراج‌ روحاني‌ “بايزيد” كه‌ در تذكره‌الاوليا عطار نيز آمده‌ است‌ و داستان‌ ”حي‌بن‌ يقظان‌” و “سلامان‌ و ابسال‌” از همين‌ دست‌ حماسه‌هاي‌ عرفاني‌ در طلب‌ عمر جاويد است‌. اما داستان‌ مرغان‌ در مثنوي‌ منطق‌الطير عطار لطفي‌ ديگر دارد. دكتر عبدالحسين‌ زرين‌كوب‌ در اين‌ باره‌ شرحي‌ جالب‌ دارد:

“منطق‌الطير” در واقع‌ يك‌ نوع‌ حماسه‌ي‌ عرفاني‌ است‌ شامل‌ ذكر مخاطر و مهالك‌ روح‌ سالك‌ كه‌ به‌ رسم‌ متداول‌ قدما از آن‌ به‌ “طير” تعبير شده‌ است. اين‌ مهالك‌ و مخاطر در طي‌ مراحل‌ هفت‌گانه‌ي‌سلوك‌ كه‌ بي‌شباهت‌ به‌ “هفت‌ خان‌” رستم‌ و اسفنديار نيست‌ پيشمي‌آيد. منتها اين‌ هفت‌خان‌ روحاني‌ فقط گذرگاه‌ يك‌ قهرمان‌ بي‌همانند نيست‌. روح‌هاي‌ مختلف‌ كه‌ به‌ تقريب‌ مناسبات‌ اخلاقي‌ به‌صورت‌ موسيچه‌ و طوطي‌ و كبك‌ و باز و دراج‌ و عندليب‌ و طاووس‌ و تذرو قمري‌ و فاخته‌ و چرخ‌ و مرغ‌ زرين‌ در آمده‌اند، همه‌ اين‌ هفت‌خان‌ را در پيش‌ روي‌ دارند و بدين‌گونه‌ منطق‌الطير عطارحماسه‌ي‌ مرغان‌ روح‌، حماسه‌ي‌ ارواح‌ خداجوي‌ و حماسه‌ي‌ طالبان‌ معرفت‌ است‌ كه‌ مصايب‌ و بلاياي‌ آنها در طي‌ اين‌ سير و سفر روحاني‌ خويش‌ از آنچه‌ براي‌ جويندگان‌ جاه‌، جويندگان‌ زر و زور،جويندگان‌ نام‌ و آوازه‌ پيش‌ مي‌آيد كمتر نيست‌ “(1 (

اما در ميان‌ حماسه‌هايي‌ كه‌ به‌ بيان‌ قديمي‌ترين‌ فكر فلسفي‌ يعني‌ تقابل‌ مرگ‌ و زندگي‌ پرداخته‌اند حماسه‌ي‌ “گيل‌گمش‌” از عمق‌ و جذابيت‌ خاصي‌ برخوردار است‌. گيل‌ گمش‌ يكي‌ از قديمي‌ترين‌حماسه‌هاي‌ موجود در جهان‌ نيز هست‌.

قهرمان‌ اين‌ حماسه‌ كه‌ در حدود سه‌ هزار سال‌ قبل‌ از ميلاد مسيح‌ پديد آمده‌ “گيل‌گمش‌” نام‌ دارد. موجودي‌ افسانه‌ي‌ كه‌ دو سوم‌ وجودش‌ الهي‌ است‌ و يك‌ سومش‌ از جنس‌ آدميان‌. او پادشان‌ مشهورو در عين‌ حال‌ ستمگر شهر “اروك‌” در بين‌النهرين‌ است‌. كسي‌ را ياراي‌ مقابله‌ با او نيست‌.

خدايان‌ به‌ او حسد مي‌برند. “ انكيدو” را كه‌ انساني‌ وحشي‌ است‌ مي‌آفرينند تا او را نابود كند. اما حوادث‌ برخلاف‌ ميل‌ خدايان‌ پيش‌ مي‌رود. آن‌ دو پس‌ از جنگي‌ تن‌ به‌ تن‌ با يكديگر دوست‌ مي‌شوند ودست‌ به‌ سفرهاي‌ مخاطره‌آميز مي‌زنند. اينك‌ گيل‌گمش‌ به‌ صف‌ نيكوكاران‌ پيوسته‌ است‌. به‌ جنگل‌ سدر مي‌روند و نگهبان‌ خطرناك‌ آن‌ را مي‌كشند.

اما گيل‌گمش‌ اينك‌ نيز كه‌ نيكوكار شده‌ است‌ باز هم‌ حسادت‌ و دشمني‌ خدايان‌ را برمي‌انگيزد، اما به‌ گونه‌يي‌ ديگر و اين‌ بار از راه‌ “عشق‌” . ايزد بانوي‌ آشوري‌ - “ ايشتر” - عاشق‌ شجاعت‌ گيل‌گمش‌ دركشتن‌ نگهبان‌ جنگل‌ سدر مي‌شود. گيل‌گمش‌ به‌ عشق‌ او توجهينمي‌كند. همين‌ بي‌توجهي‌ خشم‌ ايشتر را سبب‌ مي‌شود. خدايان‌ براي‌ حمايت‌ از ايشتر - گاوي‌ را براي‌ نابودي‌ شهر محل‌ فرمانروايي‌ گيل‌گمش‌ يعني‌ اروك‌ مي‌فرستند. گيل‌گمش‌ و دوستش‌ انكيدو، گاو آسماني‌ را مي‌كشند. خشم‌ خدايان‌ دو چندان‌ مي‌شود و حكم‌ مرگ‌ انكيدو را صادر مي‌كنند. انكيدو به‌ خواب‌ ابديت‌ مرگ‌ فرومي‌رود. مرگ‌ انكيدو به‌ شدت‌ گيل‌گمش‌ را دگرگون‌ مي‌كند. او تاكنون‌ همه‌ چيز حتي‌ مكر و حيله‌ي‌ خدايان‌ را در هم‌ شكسته‌ است‌، به‌ دام‌ عشق‌ نيفتاده‌ و به‌ راه‌ خود ادامه‌ داده‌ است‌. اما مرگ‌ انكيدوواقعه‌يي‌ از “نوعي‌ ديگر “ است‌. او دچار هراس‌ مي‌شود و به‌ جستجوي‌ راز مرگ‌ و طلب‌ عمر جاويد بر مي‌آيد. به‌ سراغ‌ جدش‌ “اوت‌ ناپيشتيم‌” تنها كسي‌ كه‌ راز مرگ‌ را دريافته‌ و عمر جاويدان‌ يافته ‌مي‌رود. او در آنجا در مي‌يابد كه‌ “مرگ” سرنوشت‌ مشترك‌ آدميان‌ است‌ و بهتر است‌ بيهوده‌ خود را خسته‌ نكند. اما جدش‌ او را نااميد نيز نمي‌كند. به‌ گياهي‌ رهنمونش‌ مي‌كند كه‌ در قعر درياست‌ وخاصيت‌ جاودان‌ كنندگي‌ دارد. گيل‌گمش‌ گياه‌ را مي‌يابد. ابتدا به‌ شستشوي‌ خود مي‌پردازد تا پيراسته‌ از غبار و آلودگي‌ و خستگي‌ گياه‌ را تناول‌ كند. در اين‌ هنگام‌ “ماري‌” سر مي‌رسد و گياه‌ را مي‌خورد و عمر جاويدان‌ مي‌يابد.

“ساندرز”در مقدمه‌يي كه‌ بر حماسه‌ي‌ گيل‌گمش‌ نوشته‌ است‌ به‌ نكته‌ي‌ جالب‌ اشاره‌ مي‌كند:

اين‌ حماسه‌ آمه‌اي‌ از ماجراجويي‌ اخلاق‌ و تراژدي‌ محض‌ است. از راه‌ حوادث‌ داستان‌ به‌ ارتباط نزديك‌ انساني‌ با مسائل‌ اخلاقي‌، جستجوي‌ دانش‌ و فرار از سرنوشت‌ مشترك‌ آدميان‌ آشنامي‌شويم‌. خداياني‌ كه‌ نمي‌ميرند، نمي‌توانند تراژيك‌ باشند. اگر گيل‌گمش‌ نخستين‌ قهرمان‌ انساني‌ نباشد، نخستين‌ قهرمان‌ تراژيكي‌ است‌ كه‌ تاكنون‌ شناخته‌ايم‌. او در عين‌ حال‌ برايمان‌ بسيار مايه‌ي‌همدلي‌ بوده‌ و نمونه‌ترين‌ فرد انساني‌ است‌ كه‌ در جستجوي‌ زندگي‌ و ادراك‌ برآمد و چنين‌ جستجويي‌ سرانجامي‌ تراژيك‌ دارد “(2(.

در ميان‌ ساير اديان‌ و مذاهب‌ و اقوام‌ نيز به‌ فراواني‌ مي‌توان‌ مضامين‌ طلب‌ جاودانگي‌ را مشاهده‌ كرد. "هوم" ، نوشيدني‌ بي‌مرگي‌ در ميان‌ هند و ايرانيان‌ است‌. آر.سي‌.زنر در اين‌ باره‌ مي‌نويسد:

“در صورت‌ اصلي‌ اين‌ مراسم‌ بايد قرباني‌ كردن‌ گاو مقدس‌ به‌ همراه‌ تشريفات‌ مربوط به‌ كوبيدن‌ گياه‌ هوم‌ - كه‌ به‌ عنوان‌ گياهي‌ زرد رنگ‌ و درخشان‌ توصيف‌ شده‌ و احتمالا چيزي‌ شبيه‌ به‌ “ريباس‌”خودمان‌ است‌ و امروزه‌ در اغلب‌ مناطق‌ كوهستاني‌ ايران‌ يافتمي‌شود - وجود داشته‌ باشد. گياهي‌ كه‌ بعد از كوبيده‌ و له‌ شدن‌، به‌ اكسير بي‌مرگي‌ بدل‌ مي‌شود “(3(.

در زبور مانوي‌ نيز مي‌توان‌ رگه‌هاي‌ چنين‌ جستجو و طلبي‌ را در جاي‌ جاي‌ اشعار ماني‌ مشاهده‌ و جستجو كرد (4) كه‌ براي‌ پرهيز از طولاني‌ شدن‌ بيش‌ از حد مقاله‌ از پرداختن‌ بدان‌ها امتناع‌ مي‌كنم‌.

 

- زمان‌ در گذر زمان‌

عنوان‌ شد كه‌ زمان‌ بعدي‌ از ابعاد معناست‌ و ويژگي‌هاي‌ هر عصر و زمانه‌يي‌ به‌ ساختارهاي‌ معنايي‌ موجود در آن‌ عصر و زمانه‌ باز مي‌گردد. از اينرو شايد بتوان‌ گفت‌ تقسيم‌ اعصار و زمانه‌هاي‌ طي‌ شده ‌به‌ عصر اساطير، اديان‌، قرون‌ وسطي‌، مدرنيته‌ و انقلاب‌ صنعتي‌ و فرامدرنيته‌ و پسا صنعتي‌، چندان‌ دور از ذهن‌ و ناراست‌ نباشد.

"عصر اساطير" عصر زمان‌هاي‌ بي‌مرز است‌. زمان‌ها ابدي‌ و جاوداني‌ هستند و بارها مي‌توان‌ مرد و زنده‌ شد و هر بار به‌ گونه‌يي‌ وارد چرخه‌ي‌ حيات‌ شد. چيزي‌ به‌ نام‌ لحظه‌ و دقيقه‌ و ساعت‌ وجودندارد. سخن‌ از هزاران‌ سال‌ و ميليون‌ها سال‌ است‌. اين‌ تنها زمان‌ نيست‌ كه‌ بي‌مرز و جاويدان‌ است‌، مكان‌ها نيز چنين‌ هستند. در حماسه‌هاي‌ اساطيري‌ قلمرو قهرمان‌ حماسه‌ از زير زمين‌ گرفته‌ تا روي‌زمين‌ و اكناف‌ آسمان‌ها، همه‌ جا مي‌تواند باشد. گيل‌گمش‌ به‌ زير زمين‌ به‌ جهان‌ مردگان‌ مي‌رود و “اوديسه‌” همه‌ي‌ حوضه‌ي‌ مديترانه‌ را ره‌ مي‌سپارد و به‌ زير زمين‌ مي‌رود و “ آنه‌ آس‌” ويرژيل‌ نيزچنين‌ مي‌كند. اگر قهرمانان‌ حماسه‌هاي‌ اساطير در زمان‌ و مكان‌ معمولي‌ بگنجند، ديگر خصلت‌ و تشخص‌ قداست‌ گونه‌ي‌ خود را از دست‌ خواهند داد.

به‌ نوشته‌ي‌ ژان‌ كازنوو در مقاله‌يي‌ با عنوان‌ اسطوره‌ شناسي‌ “براي‌ آنكه‌ بهره‌مندي‌ اساسي‌ موقعيت‌ بشري‌ از عالم‌ قداست‌ ممكن‌ گردد، آن‌ وقايع‌ از لحاظ زمان‌بندي‌ ، در نوعي‌ زمان‌ ابدي‌ به‌ ظهورمي‌رس