زمان،
تجلى هستى
نسرين
پورهمرنگ
زمان
تجلي
هستي است،
آن گاه
كه وجودي
از ميان
بينهايت
جزء مستتر
در هستي
مجال
موجوديت
مييابد
زمانش
نيز آغاز
ميشود.
مجال
موجوديت،
مجال شدن
است،
امكان
تجلي است.
پيوستن
نقطهي
وجود به
نقطهي
موجوديت
است. از
اين نقطه
تا بدان
نقطه
بعدي است
كه جز
معنا، نام
ديگري بر
آن نميتوان
نهاد.
معنايي
درميان
بينهايت
ابعاد
معنايي
ديگر.
زمان
با مجال
موجوديت
يافتن
آغاز ميشود
و آنگاه
كه همهي
ابعاد
وجودي
تجلي
يافت و
جزئي
براي
تجلي
باقي
نماند به
پايان ميرسد.
به همين
دليل
زمان از
وجودي
مستقل
برخوردار
نيست. آنگاهكه
موجودي
پا به
عرصهي
تجلي ميگذارد،
زمانش
نيز
پديدار ميشود
و همگام
با شدنش،
پيوستناش
و تبديل و
تبدلش،
به زمانش
نيز
موجوديت
و هويت ميبخشد
و اين
موجود
هويت
يافته را
با خودبه
حركت در
ميآورد.
اما زمانها
از يكديگر
مستقل
نيز ميباشند.
بينهايت
زمان
موجود به
دليل
هويت و
موجوديت
جداگانهشان
از يكديگر
مستقل
هستند،
اگرچه به
شدت در
يكديگر
اثر ميگذارند
و
تأثير ميپذيرند.
اين
تأثرپذيري
و
تأثيرگذاري،
بينهايت
ابعاد
معنايي
را تشكيل
ميدهند
كه
مجموعهيي
از آنها “فضاهاي
ساختاري”
ذهني و
عيني هر
فرد و جمع
و جامعهيي
را در هر
مقطع و
دورهيي
در هر
مكاني
راتشكيل
ميدهند.
از اين رو
زمان هر
اندازه
كه ميتواند
ذهني
باشد عيني
نيز هست و
عينيتش
را ميتوان
در تجلي،
تبلور و
سرانجام
تحليل
موجودات
در فضاهاي
ساختاري
عيني
مشاهده
كرد. زمان
ازتجلي
وجود آغاز
ميشود،
در طي
تبلور
موجود
كاملا
قابل درك
ميشود و
در تحليل
ابعاد
وجودي
موجود به
پايان
خود ميرسد.
هر پاياني
با آغازي
ديگر
همراه
است و هر
آغازي
چشمانداز
يك پايان
رادر بخشهاي
مه گرفتهي
افقهاي
خود به
همراه
دارد.
آغازهاست
و پايانها
و در اين
توالي
سير و گشتها،
نه
بازگشتي
موجود است
و نه باز
آفريني
زمانهاي
سپري شده.
نه
درك تمام
و كمال
فضاهاي
ذهني و
عيني
گذشته
امكانپذير
است نه
پيشبيني
و در
اختيار
گرفتن
آينده،
نه از
حسرت
گذشته
مانعي
است و نه
از توهم
آينده
گريزي. چه
بسا تجلي
زمانهاي
فرد
وافراد و
مردمي و
يا خلق و
ملت و
مملكتي
در دورههاي
پياپي،
در جمع آن
حسرت و
اين توهم
به مضحكهيي
بدل شود
كه حاصلش
جز
سرگشتگي
نيست.
آنجا كه
درك
معاني در
وجود رسوب
و نشستميكند
، لحظهها
به تصرف
در ميآيند
تا امكان
گشودن
دريچههاي
جديد براي
تماشاي
هستي
فراهم
شوند. زمان
بعدي از
ابعاد
معناست.
اگرچه
معناها
خود جملگي
زمانهاي
خلق شده
هستند كه
درقالب
تاريخ،
تصوير،
داستان،
الگو،
مطلوب،
هدف، شي
و ساختار و...
موجوديت
يافتهاند.
هر جا كه
حركتي به
وقوع ميپيوندد
ميتوان
زمان را
به تصوير
در آورد و
به تماشا
نشست، و
يا درك
كرد و بر آنتأثير
گذاشت و
تأثر
پذيرفت.
زمان
از جنس
حركت است،
حركت
براي خلق
معنا،
آفرينش
معنا،
پيمودن
نقطهيي
تا نقطهي
ديگر، از
نقطهي
مبدا تا
نقطهي
مقصد. زمان
در اين
فاصله
نهفته
است و با
پيمودن
اين
فاصله
معنا است
كهتجلي
مييابد،
تبلور
پيدا ميكند
و سرانجام
به تحليل
ميرسد
و البته
زمان است
كه خلق
ميشود و
پديدار ميگردد
تا در اين
خلق و
پديداري
و پايان
يافتن،
لذت و
تراژدي
هستي به
يكجا درك
شود.
چرا
لذت است؟!
لذت از
بديهيات
است.
وجودش
وابسته و
قائم به
خود است.
براي
اثباتش
اقامهي
هيچ
برهاني
لازم و
ضروري
نيست و
درك كردن
خود عين
لذت است.
اما چرا
تراژدي؟!
مگرميتوان
قائم به
خود بود و
از احساس
تراژيك
رنج نبرد؟
وقتي
قائم به
خود هستي،
چه از
وجود اين
قائميت
آگاه
باشي چه
نباشي و
چه آن را
بخواهي
يا نخواهي،
ناگزيري
كه بنگري
و بگذري،
عالمهستي
را با همهي
زيبايهايش،
آه و حسرتهايش،
خواستهها
و
ناخواستنيهايش
، مطلوبها
و لذتهايش،
ببيني و
اندكي
درك كني
و از سر
ناچاري و
ناگزيري
بگذري و
بگذاري،
بدون
آنكه
بتواني
بههيچ
يك از اين
زيباييها
و خواستنيها
و مطلوبها
تا ابد چنگ
بزني و
پناهگاهي
دائمي
براي خود
به شمار
آوري.
بايد
بگذاري و
بگذري تا
نوبت به
هويتها و
وجودها و
موجوديتهاي
بعدي
برسد ،همانگونه
كه نوبت
به تو
رسيده
است. و چه
چيز
تراژديكتر
از اين
گذاشتن و
گذشتنها،
هستنها و
نيستنها،
بودنها و
نبودنها...
و اين
زمان است
كه با لذت
آغاز ميشود
و با
تراژدي
پايان مييابد.بنگريم
كه در
قائم
بودن نيز
هيچ قدر
عليالطلاقي
موجود
نيست. و
شايد از
آغاز
گريزي
باشد اما
از پايان
هيچ
گريزي
نيست. درد
و رنج اين
ناگزيري،
ذهن
انسانها
را نه
تنها در
گذشته كه
حتي حال
وآينده
به
ساختارهاي
توهمي
جاودانگي
و ابديت
معطوف
كرده و
خواهد كرد.
در
جستجوي
جاودانگي
جستجوي
جاودانگي
و ابديت و
همواره
بودن،
دغدغهي
همهي
انسانها
در همهي
عصرها و
نسلها
بوده است.
اين
دغدغه
خود را به
گونههاي
متفاوت
نشان
داده است
و در آثار
فرهنگي
بر جاي
مانده
ازملل
گوناگون
قابل
رديابي
است.- “بهشت
گمشده”
اثر
ميلتون
شاعر
نابيناي
انگليسي
در قرن
هفدهم يك
حماسهي
مسيحي
است و
قهرمان
آن حضرت
آدم است
كه در
جستجوي
بهشت
گمشده و
از دست
داده شده
(زندگي
ونعمتهاي
جاويد) به
مصايب
فراوان
دچار ميشود.
- “سرود
نيبلونگن”
از يك
شاعر
آلماني
زبان
ناشناس
در قرن
دوازدهم
ميلادي
است.
قهرمان
اين
حماسهي
آلماني
زيگفريد
روئين تن
است.
روئين
تني و بي
اثر بودن
بلايا و
آسيبها
بر قهرمان
روئينتن
نشانهي
عمر
جاودان
او بوده
است.
- “مهابهاراتا
و
رامايانا” -
سرودهي
صدها شاعر
سدههاي
پيش و پس
از ميلاد
حكايت از
پيروزيها
و مبارزات
رجال
مذهبي از
جمله
كريشنا را
براي
جستجوي
جاودانگي
در
بردارند.
اگر
چه
جاودانگي
سخن مورد
طلب
انسانهاي
نخبه
بوده است
اما بنابر
آثار بر
جاي
مانده از
فرهنگ
ملل كمتر
كسي بدان
دست
يافته و
اغلب
توانستند
تا به
مرحلهي
رويي تني
برسند.
يعني
اگرچه بهمدد
نيروهاي
غيبي
شكست
ناپذير
شدهاند
اما يك
جاي بدن
آنها
روئينه
نبوده و
داراي
ضعف و نقص
بوده است.
“تيتس”
، مادر
آشيل، از
ايزد
بانوان
است. آشيل
را در
رودخانهي
استيكس
كه دور
جهان
مردگان
را فرا
گرفته
فرو برده
و شسته
است. اما
پاشنهي
پاي او به
آب نميرسد
و به نقطه
ضعف و
شكست
اوتبديل
ميشود. در
جنگهاي
تروا،
پاريس،
تير را بر
پاشنهي
پاي آشيل
ميزند و
او را از
پاي در ميآورد.
در
حماسهي
آلماني “سرود
نيبلونگن”
، “زيگفريد”
اژدهايي
را ميكشد،
در خون او
ميغلتد،
بدنش
روئينه
ميشود جز
نقطهاي
بين دو
شانه ، كه
به سبب
افتادن
برگي،
روئينه
نميشود. <هاگن>
با زدنضربه
بر آن
نقطه ، او
را ميكشد.
در
افسانههاي
كهن
اسكانديناوي
، “بالدر”
قهرمان
افسانهاي
و روئين
تن
آنهاست.
به
جز گياهي
حقير به
نام “دبق”
، همهي
عناصر
سوگند
خوردهاند
كه به او
آسيبي
نرسانند و
البته
همين
گياه
حقير
سرانجام
مانع عمر
جاويدان
او ميشود.
“اسفنديار”
پهلوان
ايراني
نيز اناري
از دست
زردشت
خورده
است و
روئينه
شده است،
جز چشم او
كه
روئينه
نيست. “پشتوتن”
برادر
اسفنديار
نيز جامي
از شير از
دست
زردشت
خورده و
عمر جاويد
يافته
است. “رستم”
كه خود از
روئينتنان
است به
راهنمايي
سيمرغ
تيري از
چوب گز به
چشم
اسفنديار
ميزند و
كار خود و
او را يكجا
به پايان
ميرساند.
يكي
از نشانههاي
جاودان
بودن ،
عمر
طولاني
قهرمانان
حماسه
است.
هنگامي
كه رستم
به جنگ
اسفنديار
ميرود
پانصد سال
از عمرش
گذشته
است. هم
تولدش
غير
معمولي
است و هم
پرورش
ودوران
كودكياش.
در البرز
كوه، كوه
خدايان
به وسيلهي
سيمرغ (نماد
خدايان)
پرورانده
شده است.
اسكندر
نيز در طلب
عمر
جاويدان
به دنبال
چشمهي
آب حيات
ميرود.
حتي
ممكن است
قهرماني
كه در طلب
جاودانگي
بر ميآيد
بميرد و از
دنيا برود.
اما اين
مرگ
موقتي
است و او
دوباره
به دنيا و
زندگي
باز ميگردد.
در انجيل
و كمدي
الهي
دانته
داستانهاي
مربوط بهقهرماناني
(خدايان)
كه ميميرند
تا دوباره
زنده
شوند ديده
ميشود.
مضامين
موجود در
مرگ و
تولد
دوباره
را آركي
تايپ
گويند.
اما
حماسهها
تنها به
جنگ و
ستيزههاي
بيروني
خلاصه و
محدود نميشوند.
حماسههاي
پهلواني
بيشتر
مربوط به
اقوام و
ملتهايي
است كه
با
همسايگان
خود مدام
در حال
ستيزه و
درگيري
بودهاند
مثلايرانيان
و
يونانيان.
اما
مردمان
سرزمينهايي
كه بيشتر
زندگي به
اصطلاح
درون
مرزي
داشتهاند
همچون
چينييان
و مصريان
و هنديان،
حماسههاي
ديني و
فلسفي
دارند. در
ايران
نيز در
ادوار
مختلفتاريخي
كه
ايرانيان
از
همسايگان
خود شكستهاي
سنگين
متحمل
شدند و به
زندگي
درونگرايي
روي
آوردند
شاهد
پيدايي
افسانههاي
عرفاني
به جاي
حماسههاي
پهلواني
هستيم. در
حماسههاي
عرفاني،
رهرو و
سالك پس
از پيمودن
عقبههاي
گوناگون
و نابودي
ديو نفس
به فنا فيالله
و
جاودانگي
ميرسد.
حماسهي
حلاج در
تذكره
الاوليا
و داستان
سفر مرغان
در منطقالطير
عطار از
جمله حماسههاي
عرفاني
در طلب
عمر جاويد
است.
در
مصيبتنامهي
شيخ عطار
نيشابوري
ميتوان
داستان
سلوك و
سياحت
روحاني
عارف
دلسوخته
را مطالعه
نمود كه
سلوك خود
را از عالم
غيب آغاز
ميكند،
مراتب و
مراحل
مختلف را
طي ميكند،
ازمرتبهي
ملايك ميگذرد
و مرتبهي
انبياء را
نيز پشت
سر ميگذارد
و آنگاه
به آستان
پيامبر
اسلام
راه پيدا
ميكند و
اسرار فقر
را از زبان
او ميشنود.
سالك كه
سير “ آفاق”
كرده است
در اين
توقفگاهسير
“انفس” را
ميآموزد.
در اين
سير بايد
حس و خيال
و عقل و دل
و جان را
پش سر نهد
تا به “فنا
فيالله”
برسد.
داستان
معراج
روحاني “بايزيد”
كه در
تذكرهالاوليا
عطار نيز
آمده است
و داستان
”حيبن
يقظان” و “سلامان
و ابسال”
از همين
دست
حماسههاي
عرفاني
در طلب
عمر جاويد
است. اما
داستان
مرغان در
مثنوي
منطقالطير
عطار لطفي
ديگر دارد.
دكتر
عبدالحسين
زرينكوب
در اين
باره
شرحي
جالب
دارد:
“منطقالطير”
در واقع
يك نوع
حماسهي
عرفاني
است شامل
ذكر مخاطر
و مهالك
روح سالك
كه به
رسم
متداول
قدما از آن
به “طير”
تعبير شده
است. اين
مهالك و
مخاطر در
طي مراحل
هفتگانهيسلوك
كه بيشباهت
به “هفت
خان” رستم
و
اسفنديار
نيست پيش
ميآيد.
منتها اين
هفتخان
روحاني
فقط
گذرگاه
يك
قهرمان
بيهمانند
نيست. روحهاي
مختلف كه
به تقريب
مناسبات
اخلاقي
بهصورت
موسيچه و
طوطي و
كبك و باز
و دراج و
عندليب و
طاووس و
تذرو قمري
و فاخته و
چرخ و مرغ
زرين در
آمدهاند،
همه اين
هفتخان
را در پيش
روي
دارند و
بدينگونه
منطقالطير
عطارحماسهي
مرغان
روح،
حماسهي
ارواح
خداجوي و
حماسهي
طالبان
معرفت
است كه
مصايب و
بلاياي
آنها در طي
اين سير و
سفر
روحاني
خويش از
آنچه
براي
جويندگان
جاه،
جويندگان
زر و
زور،جويندگان
نام و
آوازه
پيش ميآيد
كمتر نيست
“(1
(
اما
در ميان
حماسههايي
كه به
بيان
قديميترين
فكر فلسفي
يعني
تقابل
مرگ و
زندگي
پرداختهاند
حماسهي “گيلگمش”
از عمق و
جذابيت
خاصي
برخوردار
است. گيل
گمش يكي
از قديميترينحماسههاي
موجود در
جهان نيز
هست.
قهرمان
اين
حماسه كه
در حدود سه
هزار سال
قبل از
ميلاد
مسيح
پديد آمده
“گيلگمش”
نام دارد.
موجودي
افسانهي
كه دو سوم
وجودش
الهي است
و يك سومش
از جنس
آدميان.
او پادشان
مشهورو در
عين حال
ستمگر شهر “اروك”
در بينالنهرين
است. كسي
را ياراي
مقابله
با او نيست.
خدايان
به او حسد
ميبرند. “
انكيدو”
را كه
انساني
وحشي است
ميآفرينند
تا او را
نابود كند.
اما حوادث
برخلاف
ميل
خدايان
پيش ميرود.
آن دو پس
از جنگي
تن به تن
با يكديگر
دوست ميشوند
ودست به
سفرهاي
مخاطرهآميز
ميزنند.
اينك گيلگمش
به صف
نيكوكاران
پيوسته
است. به
جنگل سدر
ميروند و
نگهبان
خطرناك
آن را ميكشند.
اما
گيلگمش
اينك نيز
كه
نيكوكار
شده است
باز هم
حسادت و
دشمني
خدايان
را برميانگيزد،
اما به
گونهيي
ديگر و اين
بار از راه
“عشق” .
ايزد
بانوي
آشوري - “
ايشتر”
- عاشق
شجاعت
گيلگمش
دركشتن
نگهبان
جنگل سدر
ميشود.
گيلگمش
به عشق
او توجهي
نميكند.
همين بيتوجهي
خشم
ايشتر را
سبب ميشود.
خدايان
براي
حمايت از
ايشتر -
گاوي را
براي
نابودي
شهر محل
فرمانروايي
گيلگمش
يعني
اروك ميفرستند.
گيلگمش
و دوستش
انكيدو،
گاو
آسماني
را ميكشند.
خشم
خدايان
دو چندان
ميشود و
حكم مرگ
انكيدو را
صادر ميكنند.
انكيدو به
خواب
ابديت
مرگ
فروميرود.
مرگ
انكيدو به
شدت گيلگمش
را دگرگون
ميكند. او
تاكنون
همه چيز
حتي مكر و
حيلهي
خدايان
را در هم
شكسته
است، به
دام عشق
نيفتاده
و به راه
خود ادامه
داده است.
اما مرگ
انكيدوواقعهيي
از “نوعي
ديگر “ است.
او دچار
هراس ميشود
و به
جستجوي
راز مرگ و
طلب عمر
جاويد بر
ميآيد. به
سراغ جدش
“اوت
ناپيشتيم”
تنها كسي
كه راز
مرگ را
دريافته
و عمر
جاويدان
يافته ميرود.
او در آنجا
در مييابد
كه “مرگ”
سرنوشت
مشترك
آدميان
است و
بهتر است
بيهوده
خود را
خسته
نكند. اما
جدش او را
نااميد
نيز نميكند.
به گياهي
رهنمونش
ميكند كه
در قعر
درياست
وخاصيت
جاودان
كنندگي
دارد. گيلگمش
گياه را
مييابد.
ابتدا به
شستشوي
خود ميپردازد
تا
پيراسته
از غبار و
آلودگي و
خستگي
گياه را
تناول
كند. در اين
هنگام “ماري”
سر ميرسد
و گياه را
ميخورد
و
عمر
جاويدان
مييابد.
“ساندرز”در
مقدمهيي
كه بر
حماسهي
گيلگمش
نوشته
است به
نكتهي
جالب
اشاره ميكند:
“
اين
حماسه
آمهاي
از
ماجراجويي
اخلاق و
تراژدي
محض است.
از راه
حوادث
داستان
به
ارتباط
نزديك
انساني
با مسائل
اخلاقي،
جستجوي
دانش و
فرار از
سرنوشت
مشترك
آدميان
آشناميشويم.
خداياني
كه نميميرند،
نميتوانند
تراژيك
باشند. اگر
گيلگمش
نخستين
قهرمان
انساني
نباشد،
نخستين
قهرمان
تراژيكي
است كه
تاكنون
شناختهايم.
او در عين
حال
برايمان
بسيار
مايهيهمدلي
بوده و
نمونهترين
فرد
انساني
است كه
در جستجوي
زندگي و
ادراك
برآمد و
چنين
جستجويي
سرانجامي
تراژيك
دارد “(2(.
در
ميان
ساير
اديان و
مذاهب و
اقوام
نيز به
فراواني
ميتوان
مضامين
طلب
جاودانگي
را مشاهده
كرد. "هوم"
، نوشيدني
بيمرگي
در ميان
هند و
ايرانيان
است. آر.سي.زنر
در اين
باره مينويسد:
“در
صورت
اصلي اين
مراسم
بايد
قرباني
كردن گاو
مقدس به
همراه
تشريفات
مربوط به
كوبيدن
گياه هوم
- كه به
عنوان
گياهي
زرد رنگ و
درخشان
توصيف
شده و
احتمالا
چيزي
شبيه به “ريباس”خودمان
است و
امروزه
در اغلب
مناطق
كوهستاني
ايران
يافت ميشود
- وجود
داشته
باشد.
گياهي كه
بعد از
كوبيده و
له شدن،
به اكسير
بيمرگي
بدل ميشود
“(3(.
در
زبور
مانوي
نيز ميتوان
رگههاي
چنين
جستجو و
طلبي را
در جاي
جاي اشعار
ماني
مشاهده و
جستجو كرد (4)
كه براي
پرهيز از
طولاني
شدن بيش
از حد
مقاله از
پرداختن
بدانها
امتناع
ميكنم.
-
زمان
در گذر
زمان
عنوان
شد كه
زمان
بعدي از
ابعاد
معناست و
ويژگيهاي
هر عصر و
زمانهيي
به
ساختارهاي
معنايي
موجود در
آن عصر و
زمانه
باز ميگردد.
از اينرو
شايد
بتوان
گفت
تقسيم
اعصار و
زمانههاي
طي شده به
عصر
اساطير،
اديان،
قرون
وسطي،
مدرنيته
و انقلاب
صنعتي و
فرامدرنيته
و پسا
صنعتي،
چندان
دور از ذهن
و ناراست
نباشد.
"عصر
اساطير"
عصر زمانهاي
بيمرز
است. زمانها
ابدي و
جاوداني
هستند و
بارها ميتوان
مرد و زنده
شد و هر بار
به گونهيي
وارد چرخهي
حيات شد.
چيزي به
نام لحظه
و دقيقه و
ساعت
وجودندارد.
سخن از
هزاران
سال و
ميليونها
سال است.
اين تنها
زمان نيست
كه بيمرز
و جاويدان
است،
مكانها
نيز چنين
هستند. در
حماسههاي
اساطيري
قلمرو
قهرمان
حماسه از
زير زمين
گرفته تا
رويزمين
و اكناف
آسمانها،
همه جا ميتواند
باشد. گيلگمش
به زير
زمين به
جهان
مردگان
ميرود و “اوديسه”
همهي
حوضهي
مديترانه
را ره ميسپارد
و به زير
زمين ميرود
و “ آنه
آس”
ويرژيل
نيزچنين
ميكند.
اگر
قهرمانان
حماسههاي
اساطير در
زمان و
مكان
معمولي
بگنجند،
ديگر خصلت
و تشخص
قداست
گونهي
خود را از
دست
خواهند
داد.
به
نوشتهي
ژان
كازنوو در
مقالهيي
با عنوان
اسطوره
شناسي “براي
آنكه
بهرهمندي
اساسي
موقعيت
بشري از
عالم
قداست
ممكن
گردد، آن
وقايع از
لحاظ زمانبندي
، در نوعي
زمان
ابدي به
ظهورميرسند
و به وقوع
ميپيوندند
كه يا در
آغاز زمان
است و يا
در پايانش
. از اين رو
همه
اساطير،
به نوعي،
اساطير
مربوط به
اصل و
منشا، و يا
اساطير
آخرت
شناختياند
(يعني از
پيش چيزي
را كه در
آخرزمان
روي
خواهد داد،
اعلام ميدارند)...”
(5(
ژانكازنوو
در همين
مقاله از
قول وان
درلوو مينويسد:
“واقعهي
اساطيري “نمونه
وار و
جاودانه”
است. بدين
معني است،
زيرا آن
واقعه ،
خارج از
زمان است،
يا پيش از
زمان و يا
پس از آن.
واقعهي
اساطيري
همچنين
ممكن است
برحسب
مفاهيم
ساخته
وپرداختهتري
جزء زماني
ادواري
كه تا ابد
تجديد (و به
هرچند
گاه
يكبار)
آغاز ميشود
باشد. در
مورد مكان
نيز حال
بدين
منوال
است. مكان
اساطيري
عملا
بيكران
است و
ممكن است
در هر جا
باشد،در
فراسوي
درياها و
يا در
آسمان...” (6(
اما
اين تنها
زمان و
مكان
نيست كه
بيمرز
است. مرز
ميان
انسانها
و ساير
موجودات
از جمله
حيوانات
نيز مشخص
نيست.
انسانها
ميتوانند
نيمي
انساني و
نيمي
حيواني
باشند.
در
بسياري
از اساطير
چيني از
رابطهي
انسان و
حيوان
سخن به
ميان ميآيد.
(7(
اين
بيمرزي
به علت
سلطهي
بلامنازع
طبيعت بر
انسان
است.
انسانها
هيچ سهمي
از قدرتهاي
موجود
طبيعت
براي خود
قائل
نيستند. در
اين بيباوري
عميق و
فراگير
بديهي
است كه
به همهي
اشيايپيراموني
از سنگ و
جماد و
نبات
گرفته تا
آب و باد و
خاك و آتش
و... نسبت
نيروهاي
ماورايي
و غيبي
داده شود
كه بر
سرنوشت
انسانها
احاطه
دارند. (مانا
و توتم(
عصر
اساطير،
عصر تجلي
طبيعت در
عريانترين
شكل آن
است. در
اين
سراسر
تجلي
طبيعت ،
اين
انسان
است كه
مسحور و
درمانده
به اوهام
و خيالات
كودكانه
پناه ميبرد.
اين
اوهام و
خيالات
سراسرفرافكني
است. علت
همهي
امور به
اشياي
پيراموني
و امور
غيبي
نسبت
داده ميشود.
در اين
ناتواني
فراگير
انسانها
البته كه
موضوع
مرگ و
زندگي،
مسئلهي
اصلي
زندگي
انسانها
ميشود.
پرانتز
بينمرگ
و زندگي
سرشار از
اوهام و
خيالات
است. تهي
از حركتهاي
خلاقانه،
تهي از
معناهاي
آفريدهي
انسان،
معناهايي
كه انسانها
به نقش
خود در
آفرينش
آنها واقف
باشند.
قواي
خير و شر او
را
فراگرفتهاند
و بر
سرنوشتاش
احاطه
دارند و
واقف
هستند. ميتوان
همهي
حوادث را
پيشگويي
كرد. در اين
پيشگوييها
همواره
حوادث
مهيب و
بزرگ
اتفاق ميافتد.
و موجوداتجادويي
و مهيب
همچون
غولان و
يا
خداياني
كه افقهاي
پيدرپي
آسمانها
را
پوشانيده
و در احاطهي
خود دارند
اين
حوادث را
ميآفرينند.
در
اين
معناهاي
عظيم و
خارقالعاده
از جزئيات
و لحظهها
هيچ خبري
نيست، هر
چه هست
حكايت از
صلابت ،
استواري
، اقتدار،
عظمت و در
عين حال
سادگي ميكند.
سخن
اينكه
عصر
اساطير و
عصر اديان،
عصر “زمانهاي
جمعي
بلند مدت”
هستند.
آدميان
سرنوشت
خود را
وابسته
به
سرنوشت
جهاني ميدانند
كه در آن
زندگي ميكنند.
جهاني كه
بنابر
اعتقاداتاقوام
و سرزمينهاي
مختلف پس
از سه
هزار سال،
پنج هزار
سال و... به
پايان ميرسد
و يا آنكه
پيامبرشان
بار ديگر
از جهان
مردگان
باز خواهد
گشت و
زندگي و
جهاني نو
برپا
خواهد كرد.
از زمانهايفردي
هيچ خبري
نيست.
عصر
اديان
اگرچه به
لحاظ آنچه
تا بدينجا
در بارهي
عصر
اساطير
گفته شد
با آن
شباهت
دارد اما
تفاوتهاي
بارزي
نيز دارد.
انسانها
در اين
دوران
توانستهاند
تا حدودي
با طبيعتي
كه آنان
را
دراحاطهي
خود گرفته
است
آشنايي
يابند.
اندكي بر
آن تسلط
پيدا كنند
، از فوايد
آن به
نفع خود
استفاده
كنند و از
كژتابي و
ناسازگاريهايش
پرهيز
كنند.
بواسطهي
آشنايي
با بعضي
عناصر
موجود
درطبيعت
حرفههايي
به جز
كشاورزي
و دامداري
و صيادي
پديد آمدهاند.
در نتيجه
زمينهي
پيدايش
شهرها و
تمدن
بشري
فراهم
شده
است.
انسان
شهرنشين
ميتواند
تا حدودي
در خود
احساس
قدرتنمايد
و خود را
باور كند
ولو آنكه
آن را به
رخ نكشد.
اما كاستيها
و نا
آشناييهايش
هنوز آن
اندازه
زياد است
كه نميتواند
به
يكباره
از سلطهي
طبيعت و
اوهام و
خيالات
خود بافته
رهايي
يابد.
هنوز
عصر، عصر “زمانهاي
جمعي
بلندمدت”
است و از
زمانهاي
فردي
خبري
نيست. اما
بشر گام
در مسيري
ولو
طولاني
نهاده
است كه
هنجارها و
معيارها و
قوانين
را به نفع
خود و
خواستههايش
پايهريزي
نمايد.
افسانهي
“يهودي
سرگردان”
كه سدههاي
متوالي
در قرون
وسطي در
اروپا
رواج
داشت،
تصويري
شفاف و
جالب
توجه به
دست ميدهد.
اين
افسانه
كه به
زبانهاي
گوناگون
اروپايي
و توسط
نويسندگان
مختلف
بازنويسي
شد در
ابتدا به
زبان
آلماني و
حاوي
روايت
كشيش “فرانسيسكو
ايزن” است.
“اخشورش”
، يهودي
سرگردان
مردي
پيشهور
كه در
محيطي
روستايي
و آرام
روزگار ميگذراند،
زندگياش
بطور
تصادفي
با
زندگاني
مسيح در
هم ميآميزد.
گرچه
بارها
موعظهي
مسيح را
ميشنود
اما هيچ
علاقهاي
به آموزههايش
ندارد. او
تنها پس
از مرگ
مسيح به
حقيقت او
پي ميبرد
گرچه
ايمان
نميآورد.
گناه
يهودي
سرگردان،
گناه “بيباوري”
به ديگري
و “اعتقاد و
باور” راسخ
نسبت به
خوداست.
او سر نجات
را در
موعظههاي
مسيح نميداند،
ميخواهد
به راه
خود ادامه
دهد، به
همين جهت
از محل
زندگياش
رانده ميشود.
ميگويند
حديث
زندگي
يهودي
سرگردان،
تكرار
حديث
زندگي
نخستين
انسان
است كه
از بهشت
هبوط كرد. (8(
اگر
چنين
باشد بدين
مفهوم
است كه
انسان
عصر اديان
به آن
درجه از
خودباوري
رسيده
است كه
بتواند
اعتقادات
نخستين
را در خود
بازآفريني
نمايد و
خود را
ممثل
آنها
بداند.
بواسطهي
اين اندك
خودباوري
نقش
انسان
پررنگتر
ميشود
اگر چه
اين نقش
همچنان
در جهت
معناهايي
است كه
بر زمانهاي
جمعي
انسانها
احاطه
دارد.
تقسيم
زمانها از
ابهام و
بيمرزي
خارج شدهو
محدودهها
معين شده
است. در هر
محدودهي
زماني
بايد به
بخشي
از اهداف
دست يافت.
در تئاتري
كه “مرديل
و مايان”
در 1834 به
روي صحنه
آوردند
تحول دينورزي
مسيحي را
در 4 دورانميتوان
تشخيص
داد
:
“نخستين
دوران
پيكار با
خدايان
شرك است،
دوران
دوم
پيكار با
اهل
زندقه و
دوران
سوم، عصر
بيبندوباري
و آزادي
اخلاقي و
دوران
چهارم،
سرانجام
عصر
پيروزي”
ايمان
ناب” است.”
(9(
قرون
وسطي،
آغاز دورهي
استقرار و
استواري
تمام و
كمال
حكومت و
سلطهي
انسان بر
روي زمين
است. هراسها
از طبيعت
وهمناك
اطراف
فرو نشستهاند
و بيمها
تا اندازهاي
زدوده
شدهاند.
زيستن با
طبيعت به
"عادت"
تبديل
شده است
و اين
عادت سبب
چشم دوختن
به
افقهاي
تازه شده
است. اين
افقها به
سوي سلطهجويي
بر طبيعت
امتداد مييابد.
دورهي
هراس و
مسحوريت
تمام و
كمالسپري
شده است
و چشمها
از بس
چرخهي
دائمي
مرگ و
نابودي و
حيات
دوباره
را ديده و
شنيدهاند،
افقهاي
جديدي را
جستجو ميكنند.
افقهايي
كه بتوان
در آن
خويشتن
به مهميز
كشيده
شده
رااندك
اندك
مجال
جولان
داد و شايد
كه به
طيران
واداشت.
اما
همهي
اينها
آغاز يك
اقتدارطلبي
و هل من
مبارزجويي
آرام و
پنهان و
مستور است.
شايد هم
با آميزهيي
از آگاهي
و يا حتي
ناآگاهي،
مهم
مسيري
است كه
پيموده
ميشود.
اما
همانگونه
كه اشاره
شدانسان
در اين
دوره
تنها در
آغاز يك
اقتدارطلبي
و تثبيت
قدرت
پنهان
قرار دارد.
هنوز
اوهام و
خرافه با
ذهن و
زبان
انسانها
در آميخته
است. “در
دورهي
قرون
وسطي
بسياري
از مردم
نه تنها
بهانديشههاي
مسيحي
بلكه به
اشباح،
ارواح،
جادوگران
و ديوان
اعتقاد
داشتند.” (10(
اينگونه
اعتقادات
همان
اندازه
معمول و
طبيعي
است كه
ديگر
زيستن با
طبيعت و
در كرهي
خاكي به
امري
عادي و
متداول
تبديل
شده است.
اعصار
ميانه ،
اعصارگذار
است. گذار
از سلطگي
طبيعت بهتسلط
بر طبيعت
، گذار از “ديگر
باور” به “خويشتن
باور” ،
گذر
از وهمهاي
حسي به
خواستههاي
عقلي، از
ساختارهاي
تماما”
توهمي به
ساختارهاي
مادي
عيني
حاصل
خلاقيت
انسان. (11(
اعصار
ميانه،
عصر به
تداول
پيوستن
ساختارهاي
معنايي
موجود است.
“در
اعصار
ميانه،
تجربيات
اسرارآميز
در ميان
عامه
مردم
معمول
بود. براي
مثال غير
عادي
نبود كه
ژاندارك
ادعا كند
كه صداي
فرشتگان
را شنيده
است كه
به او
گفتهاند
فرانسه
را از دستانگليسيهاي
غارتگر
نجات دهد.
سه قرن
بعد، نه
تنها به
ندرت
ممكن بود
كسي ادعا
كند حالات
پوشيده و
اسرارآميز
را تجربه
كرده است
بلكه اين
گونه
تجربيات
نشانهي
اختلال
رواني
تلقيميگرديد.”
(12(
همين
رواج و
تداول
سبب ميشود
كه انسانها
بتوانند
از
ساختارهاي
معنايي
و
توهمي
موجود
براي
تثبيت
پايگاههاي
قدرت و
اقتدار
خود بهره
ببرند.
“آنتوني
گيدنز” در
بارهي
حضور مادي
نيرومند
ارباب
كليسا مينويسد:
“ما معمولا
در دوران
كنوني
فراموش
ميكنيم
كه
مسيحيت
حضور مادي
نيرومندي
نيز داشت.
تا دوران
اخير،
كليساها
با پادشاهان
و حكومتها
از لحاظ
قدرت
سياسي كه
اعمال ميكردند
و ثروتي
كه ميتوانستند
انباشته
كنند
رقابت ميكردند
و اغلب بر
آنها پيشي
ميجستند.
كشيشان
مهارتهاي
سواد،
تحقيق، و
تتبع
وآموزش
را در
انحصار
خود
داشتند.
حتي
هنگامي
كه آموزش
و پرورش
توسعهي
بيشتري
يافت،
كليساها
همچنان
نقش
برجستهاي
در
سازماندهي
آن داشتند."
(13(
در
ادامهي
اين
نوشتار،
اشارهاي
به جنبشهاي
هزارهاي
(Millenarianism) يا
جنبهاي
رستگاري
بخش(redemptive movement) خواهد
شد. اين
جنبشها
هم به
لحاظ دركبهتر
آنچه
تاكنون
در بارهي
رويكرد
اقتدارطلبي
پيدا و
پنهان
انسانها
با
استفاده
از
ساختارهاي
معنايي و
توهمي
موجود
براي
تثبيت
موقعيت
خود بر روي
زمين در
اعصار
ميانه
گفته شد
مهم است
و هم به
لحاظ
رويكردهاي
زماني
انسانها
در اين
دوره كه
به سمت
كوتاهتر
شدن زمانهاي
مبدا - مقصد
پيش ميرود
يعني “زمانهاي
جمعي
ميان مدت”.
“جنبشهاي
هزارهاي”
در اروپاي
قرون
وسطي
حاصل
گردهمآمدن
گروهي
بود كه يا
در اثر
تغييرات
بزرگ و
ناگهاني
در اجتماع
دوران
خود،
يكديگر را
يافته و
به دور هم
جمع ميشدند
و يا در
اثرتغيير
نكردن
اوضاع و
تداوم و
تشديد فقر
و تهيدستي
عدهيي
از آسيب
پذيران
اجتماعي
به تشكيل
گروههاي
مبارزهجو
تشويق و
متمايل
ميشدند.
اين
گروهها با
الهام از
دين تلاش
ميكردند
تا به"عصر
طلايي"
گذشته
باز گردند.
رهبران
اين جنبشها
به مردم
و مومنان
وعدهي
رستگاري
جمعي "نزديك"
را ميدادند.
اصطلاح
هزاره
نيز از
سلطنت
هزار سالهي
مسيح يا
دورهي
هزاره كه
در انجيلپيشبيني
شده
گرفته
شده است.
جنبش
پيروان "يوآخيم"
يكي از
جنبشهاي
هزاره در
اروپاي
قرون
وسطي در
قرن
سيزدهم
بود.
رونق
اقتصادي
اروپا،
افزايش
قدرت و
ثروت
كليساي
كاتوليك
و تبديل
صومعهها
به
قصرهاي
باشكوه و
پديداري
اسقفهايي
كه در
كاخهاي
باشكوه
خود نه
تنها از
شكوه و
جلال
اربابان
فئودال
چيزي كم نداشتند
كه بسيار
افزونتر
نيز
داشتند.
جنبش
پيروان
يوآخيم
اعتراض
به اين
روند
موجود در
جامعهي
ايتاليا
بود.
آنتوني
گيدنز در
بارهي
اين جنيش
مينويسد:
"در
اواسط قرن
سيزدهم،
تعدادي
از راهبان
فرانسيسكن
(كه آيين
آنها بر
احتراز از
لذايذ
مادي و
ثروت
تأكيد ميكرد،
شروع به
اعتراض
عليه
عادات
اسراف
كارانه
مقامات
كليسا
كردند.
آنها جنبشخود
را بر
مبناي
پيشگوييهاي
راهب
بزرگ
يوآخيم
اهل فيور
قرار
دادند كه
در حدود 50
سال پيش
از آن در
گذشته
بود. در
نوشتههاي
يوآخيم
وعده
داده شده
بود كه در
سال 1260 "روحانيان"
، ناميكه
آنها بر
خودشان
نهاده
بودند،
سومين و
آخرين
عصر
مسيحيت
را آغاز
خواهند
كرد. اين
امر به
دوره
هزاره
خواهد
انجاميد
كه
در آن همهي
انسانها،
صرفنظر
از دين
قبلي خود،
در يك
زندگي
پارسامنشانه
مسيحي و
فقر ارادي
وحدت
خواهند
يافت...
هنگامي
كه سال 1260
بدون
وقوع اين
دگرگوني
بزرگ و
ناگهاني
گذشت،
تاريخ
دوره
هزاره
به تعويق
افكنده
شد. و باز هم
بارها به
عقب
انداختهشد.
اما شور و
اشتياق
پيروان
يوآخيم
كاهش
پيدا نكرد.
روحانيان
يوآخيمي
كه توسط
مقامات
رسمي
مذهبي
محكوم
گرديده
بودند به
كليساي
رسمي به
عنوان "فاحشه
بابل" و
به پاپ
بهعنوان
"ضدمسيح"
و "جانور
اپوكاليپس"
مينگريستند.
آنها انتظار
ظهور نجات
دهندهاي
را از ميان
همقطاران
خود
داشتند..."
آئين
"رقص
ارواح"
كه گرچه
در اواخر
قرن
نوزدهم
در ميان
سرخپوستان
آمريكاي
شمالي
پديدار شد
نمونهي
ديگري از
يكجنبش
هزارهاي
است.
رهبران
ديني اين
سرخپوستان
موعظه ميكردند
كهفاجعهي
عمومي
عظيمي رخ
خواهد داد
كه خبر از
فرارسيدن
دوره
هزاره ميدهد.
بواسطه
طوفان و
زمين
لرزه و
گردباد و
سيلي كه
از اين
فاجعه
برخواهد
خواست
همهي
سفيدپوستان
نابود
خواهند شد
و سرخ پوستان
به دشتهاي
پوشيده
از گلههاي
گاوميش و
ديگر
حيوانات
شكاري
باز
خواهند
گشت.
در
آنچه به
عنوان
نمونه
گفته شد
چند نكته
به خوبي
مشهود است.
نخست
آغاز
تثبيت
اقتدار
انسان بر
روي زمين
با
استفاده
از
ساختارهاي
معنايي
موجود. اين
ساختارهاي
معنايي
متعلق به
اعصارسلطهپذيري
انسان از
طبيعت و
عدم وجود
خلاقيتهاي
مادي
انسانها
بود.
به
عبارتي
معناهاي
حس
برانگيز و
توهمآفرين
در سير
مراحل
كسب
معرفت
توسط
انسان به
معناهايي
براي
استفادههاي
عقلاني و
كسب قدرت
و ثروت
تبديل
شدند. اگر
چه اين
ابزارهاي
معناييهمچون
هميشه
ابتدا
توسط
نخبگان
جامعه
براي
رسيدن به
قدرت و
ثروت
مورد
استفاده
قرار گرفت.
نكتهي
قابل ذكر
ديگر
افكنده
شدن ممثلهاي
خير و شر بر
موجودات
زميني
همچون
پاپها
واسقفها
وپادشاهان
بود. جنبشها
و گروههاي
اجتماعي
توجه خود
را معطوف
به
مبارزه
با
اربابان
ظالم و
مفسد
كليسا
كرده
بودند، نه
نيروهاي
شر موجود
در
ماوراها و
اشياء و
نباتات و
حيوانات
و اشباح
وارواح.
در مركز
افقهاي
كلينگر
انسانها
ديگر اين
اشباح و
ارواح و
نيروهاي
شر
ماورايي
نبودند كه
بايد توسط
نيروهاي
خير و
اعمال
آييني
رانده ميشدند.
بايد با
پاپها و
اسقفهاي
فاسد
كليسامبارزه
ميشد.
و
نكتهي
مهم ديگر
اينكه
مكان و
زمان
رستگاري
در <ناكجاآبادي>
در <ناكيآبادي>
بنا و
افكنده
نشده بود.
زمان
رستگاري،
در همين
سالهاي
نزديك
آينده (1260
ميلادي و
يا...) كه
هزارهيي
بهپايان
خواهد
رسيد، از
راه ميرسيد.
اما
عصر
مدرنيته
و انقلاب
صنعتي
عصر "زمانهاي
جمعي
كوتاه
مدت" است.
آنقدر
كوتاه
مدت كه
به قول
ماركس هر
آنچه سخت
و استوار
است دود
ميشود و
به هوا ميرود.
اما اين "زمانهاي
جمعي
كوتاه مدت"
آغاز
رسيدن به
"زمانهاي
فردي و
لحظهاي"
است. اگرچه
آن دسته
از آرمانهاي
جمعي كه
مدد از
نيروهاي
ماروايي
را سرلوحهي
كار خود
قرار ميداد
به پايان
رسيده
بود اما
آرمانهاي
جمعي
ديگري
همچون
آزادي،
دمكراسي،
حقوق بشر،
اقتصاد
آزاد،
حقوق
شهروندي،
ارزشهاي
خود ساخته
و... جايگزين
آرمانهاي
پيشين
شده
بودند. با
اين
تفاوت كه
اين
آرمانها
از
نيروهايمادي
مدد ميگرفتند.
همانگونه
كه در
مقالهيي
با عنوان
"فضاهاي
ذهني و
عيني -
فضاهاي
شهري،
ويژگيها و
پتانسيلها"
(منتشر شده
در ش 690 هفتهنامه
هاتف 12
اسفند 84) شرح
دادم
ساختارهاي
مادي
برخلاف
ساختارهاي
انتزاعي
كه "تكرار
پذير"
هستند،
قابليت "تكامل
پذيري"
دارند و
اين نكتهي
بسيار
مهمي در
بازشناسي
ويژگيهاي
اين دو
نوع
ساختار ميباشد.
اين
دو ويژگي
يعني "تكرارپذيري"
و "تكاملپذيري"
، دو ويژگي
مهم،
حساس،
جداساز و
در عين
حال عميق
ساختارهاي
انتزاعي
و مادي
است. تامل
در اين دو
ويژگي
نكات
فراواني
را روشن
ميكند.
از
اين رو
چشم
دوختن
انسانهاي
عصر مدرن
به افقهاي
مادي و در
دسترس،
به تكاملپذيري
ساختارهاي
مادي،
تكثر و
جايگزينيهاي
متعدد و
لحظهاي
منجر شد.
اين
همه به
معني
كوتاه
شدنزمانها،
فردي شدن
زمانها و
به لحظهها
پيوستن
بود.
فراواني
معاني و
هدفهاي
موجود در
زندگي به
ضيق زمان
و اندك
بودن
مجال
انجاميد.
انسان
عصر
اساطير و
انسان
عصر مدرن
و پسامدرن
هر دو
انسانهاي
گرسنه و
سيري
ناپذيري
هستند و
كوزهي چشمانشان
پر نشدني.
ابهامات
و پرسشها و
نادانسته
هاي انسان
عصر
اساطير آن
اندازه
فراوان
است كه خود
را
نيازمند
عمر
جاويدان
مي بيند تا
خود را از
ابهام و
انفعال
فرو رفته،
در آن
بيرون
بكشد و
نجات دهد.
در اينجا
نيز ديدهها
و دانسته
هاي انسان
عصر مدرن و
پسامدرن
آن اندازه
فراوان
است كه
براي درك و
لمس و
دربرگرفتن
دست كم
تعداد
اندكي از
اين ديده
ها و
دانسته ها
خود را
نيازمند
عمر
طولاني مي
بيند.
انسان
عصر
اساطير
خود را در
بي نهايت
ساختارهاي
انتزاعي
در محاصره
مي بيند و
انسان عصر
مدرن و پسا
مدرن در بي
نهايت
ساختارها
ي مادي. هر
دوي اين
ساختارها
به يكسان
توهم
آفرين
هستند و
حسرت زا.
حسرتي
براي در
برگرفتن
ولمس كردن،
از آن خود
نمودن.
درك
ساختارها
لذت آفريناست
و گذشتن از
آنها حسرت
زا. اين
همان لذت و
تراژدي
حاصل از
آفرينش
زمان است.
سخن بر سر
برتري و يا
صحت اين يا
آن نيست.
سخن بر سر
درك
ويژگيها و
شناخت
عميقتر و
دقيقتر
است. سخن بر
سر نياز
انسان به
زمان است.اين
نياز هيچ
گاه به
تمامي
ارضا نمي
شود، چون
با رسيدن
به هر
مرحله،
افقهاي
جديدي پيش
رو گشوده
ميشوند
كه تمناي
در
نورديدن و
در
برگرفتن
را ايجاد
مي كنند.
اما مي
توان سهم و
نصيب
بيشتري از
زمان برد.
اين سهم و
حظ و نصيب
بواسطه ي
تجلي و
تبلور
حاصل مي
شود. براي
به
تاخيرانداختن
مرحلهي
تحليل
بايد
همواره در
امر كار
آفرينش
بود. در عصر
مدرن زمان
و مكان از
يكديگر
تفكيك شدهاند.ƒ
آنتوني
گيدنز
جامع شناس
مشهور
انگليسي
عامل عمده
ي پويايي و
ديناميسم
مدرنيته
را ناشي از
جدايي و
تفكيك
زمان و
مكان و باز
تركيب يا
به هم آمدن
مجدد آنها
در اشكالي
كه امكان
منطقه يا
بي دقيق
زماني ƒ مكاني
حيات
اجتماعي
را ميسر مي
سازند مي
داند. وي از
ديگر
عوامل
پويايي
مدرنيته
را جا به جا
يي و كنار
زدن
نظامهاي
اجتماعي
مي داند.
يعني آنكه
مدرنيته
با جا به جا
ساختن و
بيرون
كشيدن
روابط
اجتماعي
از زمينهها
و بسترهاي
بومي و
محلي خود و
سپس تركيب
مجدد آنها
در فاصله
هاي
نامحدود
زماني،
مكاني،
تحرك و
پويا يي را
در جوامع
انساني
تزريق مي
كند.
وي
اين تفكيك
و جدايي
بين زمان و
مكان را
براي
پويايي
مفرط
مدرنيته و
اصلاً
هويت بخشي
به
مدرنيته
ضروري و
حياتي مي
داند. به
عبارتي مي
توان از
جدايي
زمان و
مكان به
عنوان يكي
از
ويژگيها ي
اصلي
مدرنيته
نام برد .اما
چرا اين
جدايي
تعيين
كننده و
ضروري است.
گيدنز
چنين پاسخ
مي دهد:
“
نخست
اينكه
تفكيك و
جدايي
زمان و
مكان در
واقع شرط
اصلي و زير
بنايي
براي
فرآيند جا
به جا يي از
جا در
آوردن (disembedding) به
شمار مي
رود. جدا
ساختن
زمان و
مكان و
صورت بندي
يا تكوين
آنها در
قالب
ابعاد
استاندارد
شده تهي
موجب گسست
اتصالها
پيوندها
يا روابط
بين
فعاليت
اجتماعي
گشته و
جايگزيني
آنها (embedding) دربسترهاي
حضور را
قطع مي كند.
نهادهاي
جا به جا
شده به
ميزان
وسيع موجب
بسط و
گسترش
حوزه فاصله
گذاري
زماني -
مكاني
گشته و
برخورداري
از اين
تأثير
منوط
به
هماهنگي
زماني
و مكاني
است. اين
پديده
امكانات
وسيعي براي
تغيير و
تحول
فراهم مي
سازد يعني از
طرح آزاد
ساختن از
موانع و محظورات
عادات و
كاربستهاي
محلي.
دوم
اينكه
تفكيك
مذكور
مكانيسمها
ي كمكي براي
ويژگي
شاخص
زندگي
اجتماعي مدرن يعني
سازمان
عقلاني
شده،
فراهم مي
سازد...
سوم
اينكه
تاريخ
مندي
راديكال
كه جزء
لاينفك
مدرنيته
است، به
شيوهها
يي از رسوخ
و فرو رفتن
در زمان و
مكان
وابسته
استكه
تمدنها ي
قبلي از
آنها
محروم
بودهاند...”
ديويد
هاروي نيز
دگرگونيهاي
كنوني
سرمايه
داري را در
فرمول
فشردگي
زمان ƒ مكان
ارائه مي
دهد. رفت و
برگشت
سرمايه در
بين
اقتصاد
كشورها
گاه به چند
دقيقه و
چند ثانيه
مي رسد. به
نوشته ي
كاستلز در
سال 1995 هر
روز 2/1
تريليون
دلار
دربازارهاي
ارز
مبادله ميشد.
سرعت
مبادلات
كه گاهي
اوقات
براي
تصميم
گيري
تقريبا ًفوري
به طور
خودكار از
پيش
برنامه
ريزي
كامپيوتري
شدهاند
سود يا
زيان را
تعيين مي
كنند. ولي
ويژگي اين
سيستم،
گردش بي
پايان
فرآيند به
لحاظ
زماني ،
يعني
توالي بي
وقفه خريد
و فروش است.
معماري
بازار
مالي
جهاني
در واقع
پيرامون
مناطق
زماني
سازمان
يافته است
و لندن،
نيويورك و
توكيو سه
شيفت اصلي
گردش
سرمايه
هستند و
چندين
مركز مالي
خود گردان
نيز بر
مبناي
تفاوتها ي
جزئي بين
ارزشها ي
بازار در
زمان باز و
بسته شدن
اين
بازارها
كار مي
كنند...
بدين
ترتيب به
درستي ميتوان
گفت كه
زمان مولد
پول است،
چون همه
با تكيه بر
پيش بينيها
ي
كامپيوتري
روي اين
پول و با
استفاده
از اين پول
شرط بندي
مي كنند.
كاستلز
در جلد اول
عصر
اطلاعات
در بخشي با
عنوان مرز
ابديت،
زمان بي
زمان به
نكات
جالبي در
باره ي
تحول
معناي
زمان در
جامعه
سرمايه
داري و عصر
اطلاعات
اشاره مي
كند.
“ در
واقع
دگرگوني
زمان در
پارادايم
تكنولوژي
اطلاعات
كه از
كنشها ي
اجتماعي
شكل
گرفته است
يكي از
بنيانها ي
جامعه
جديدي است
كه گام در
آن نهادهايم
و با حضور
فضاي
جريانها
پيوندي
ناگسستني
دارد.”
عصر
فرامدرنيته
و پسا
صنعتي عصر
زمانهاي
فردي، در
هم
فرورفتگي
زمانها و
به قول
كاستلز
زمان بي
زمان است.
اما
ازمانهاي
پيش رو
چگونه
خواهد بود؟
پيشبيني
كردن به
ويژه اگر
با درك نا
درست و غير
عميق و غير
همه جانبه
همراه
باشد،
غيرعلميترين
كاري است
كه مي
تواند
صورت
بگيرد. اما
بسترهاي
موجود و
معناهاي
پيش رو مي
تواند
نشانگر
طلوع
دوبارهي
افق
زمانهاي
مبهم و
زمانهاي
جمعي بلند
مدت باشد.
آلودگي
محيط زيست
تنها
كره ي خاكي
قابل
سكونت
موجودات
زنده را از
همه سو
تهديد مي
كند. اما
ابعاد اين
آلودگي با
توجه به
رشدبي
سابقه ي
جمعيت و
صنعتي شدن
روزافزون
جهان كه
عمده
آلودگي
زمين را
سبب شده
اند،
بسيار
پيچيده
شده است،
به طوري كه
حل اين
معضل عمده
و خطرناك
در آيندهي
نزديك
بسيار
بعيد به
نظر مي رسد.
خطر سلاح
هاي هسته
اي حيات
بشريت را
بر روي كره
ي زمين
تهديد مي
كند. تكثر
حاصل از
فرو ريختن
باورها يي
كه هزاران
سال برج و
باروي
حيات
اجتماعي و
فردي
انسانها
را تشكيل
مي دادند
به بي
نهايت بي
اعتمادي و
درگيري و
ستيزه
دامن زده
است. همه
ي اينها و
بسياري
ديگر از
معضلات،
چشم انداز
حيات جمعي
انسانها
را مبهم و
نا معلوم
مي كند.
تكنولوژيهاي
نو رسيده
همچون
نانو
تكنولوژي
و استفاده
ي گسترده
از
سلولهاي
بنيادي،
آنچنان
ابعاد
زندگي
انسانها
را پيچيده
مي كند
كه چشم
انداز اين
ابعاد
پيچيدگي
ها براي
كسي حتي به
صورت جزئي
و مبهم نيز
روشن نيست.
بسيار
پيچيدگي
پيش رو،
حاصل از
جايگزيني
تكنولوژيهاي
نانو
وسلولهاي
بنيادي
چنان
دنياي
پرابهامي
را براي ما
به تصوير
در ميآورد
كه انتظار
هر واقعه
يي را مي
توان در آن
داشت.
فناوريهاي
نانو به
انسان اين
امكان را
ميدهند
كه براي
نخستين
بار
بتواند
ساختار
ماده را
تعيين كند
و
پيامدهاي
اين توان
جديد
بيكرانه
است. كلون
سازي
انسان نيز
بر بي
كرانگي
غير قابل
تصور
توانمند
شدن انسان
مي افزايد.
اين بي
كرانگي،
بي مرزي،
پيچيدگي
سرسام
آور غير
قابل
كنترل و
محاسبه
وبي نهايت
توانايي
كه
تضادها و
جنگهاي
غيرقابل
تصور
جديدي را
به دنبال
خواهد
داشت
آنچنان
فضاي
آينده را
مبهم
تصوير مي
كند كه
گويا در
آستانه ي
بازگشت
زمانهاي
پر ابهام و
پيچيده ي
ازلي و
ابدي عصر
اساطير
قرار
گرفتهايم.
تكرار
نهفته در
اين
بازگشت در
ماهيت آن
نهفته است
نه در
معناهاي
پيشرو و
احتمالي.
و
اما پايان
سخن آنكه
زمان
جز تجلي
هستي چيز
ديگري
نيست. مي
توان در آن
كوشيد تا
به درك و
لذت
سرشارتر
از هستي
نايل آمد.
در اين
كوشش فربه
كردن خود
نهفته است
و پرهيز
خردمندانه
از
درغلتيدن
در
عصبيتها ي
حسرت آلود
براي زنده
كردن
زمانهاي
پيشين و
توهمهاي
تباه
كننده ي"
ناكجا
آباد"ها و
"ناكي
آبادها"ي
آينده. در
اين فربه
شدن، در
اين درك
فرارونده
و در اين
لذتها ي
سرشار،
شايد كه
پيوند ي
باشد با
بي نهايت
زمانها يي
كه از پي هم
خواهند
آمد تا بي
قراري
هايي
نهفته در
بطن هستي
مجالي
براي
تسكين و
تجلي پيدا
كنند...
-----------------------------------------------------------------------
پانوشت
1- با
كاروان
حله/دكتر
عبدالحسين
زرين كوب/انتشارات
علمي/1372/ص 211
2- حماسهي
گيلگمش/
ن.ك.ساندرز/
ترجمهي
دكتر
اسماعيل
فلزي/
انتشارات
هيرمند/ 1376/ ص
10-9
3- طلوع
و غروب
زردشتي
گري/ آر.سي.زنر/
ترجمهي
دكتر
تيمور
قادري/
انتشارات
فكر روز/ 1375/ ص
121
4- زبور
مانوي/ سي.آر.سي.آلبري/
ترجمهي
ابوالقاسم
اسماعيل
پور/
انتشارات
فكر روز/ 1375
5- جهان
اسطورهشناسي/
ج 1/ ترجمهي
جلال
ستاري/
نشر مركز/ 1377/
ص 174-173
6- پيشين/
ص 175
7- اساطير
چين/
آنتوني
كريستي/
ترجمهي
باجلان
فرخي/
انتشارات
اساطير/ 1373/ ص
228-198
8- جهان
اسطوره
شناسي-
جلد3/ ادگار
كنشت و/...
ترجمهي
جلال
ستاري/
نشر مركز/ 1379/
ص 205
9- پيشين/
ص 214
10- جامعهشناسي/آنتوني
گيدنز/
ترجمهي
منوچهر
صبوري/
نشر ني/ ص
495
11- براي
دريافت
دقيقتر
مفهوم
ساحتارهاي
توهمي و
ساختارهاي
مادي ميتوانيد
به مقالهي
<فضاهاي
ذهني و
عيني -
فضاهاي
شهري،
ويژگيها و
پتانسيلها>
نوشته ي
نگارنده،منتشر
شده در (ش690
هفته
نامهي
هاتف
مورخ سه
شنبه 12
اسفند 1384 ص 7
و(8 و يا سايت
اينترنتيwww.pourhamrang.org
بخش
مقالات
فلسفي
مراجعه
نماييد.
12- جامعهشناسي/
آنتوني
گيدنز/ ص 495
13- پيشين/
14- پيشين/
ص 514
15- مدرنيته
و مدرنيسم/
(مجموعه
مقالات)/
ترجمه و
تدوين
حسينعلي
نوذري/
انتشارات
نقش جهان/
1380/ ص 156-155
16- عصر
اطلاعات -
ج 1/ مانوئل
كاستلز/
ويراستار
ارشد دكتر
علي پايا/
انتشارات
طرح نو/ ص
504
17-
پيشين/
ص 505
18- پيشين/
ص 499