در
متن، در
حاشيه
نسرين
پورهمرنگ
در
حاشيهي
برگزاري
همايش
فرهنگ و
تمدن
تالش، سخنها،
گفتوگوها
و گلايههايي
مطرح،
پراكنده
و منتشر شد
كه از
ديدگاهي،
خود همايش
و مباحث و
موضوعات
مطروحه
در آن و
انگيزهها
و
تمايلاتي
از اين
دست را ميبايد
در حاشيه
به حساب
آورد نه
متن.
قوم،
نژاد،
قبيله،
آيين - (و
حتي ميتوان
به درستي
مليت،
زبان و
دولتهاي
ملي را با
توجه به
تحول و
دگرگوني
عظيمي كه
به واسطهي
تكنولوژي
و فناوري
ارتباطات
در روابط
ميان
افراد و
ملتها در
گوشه و
كنار و
سرتاسر
جهان
صورت
گرفته به
اين
فهرست
اضافه
نمود)- فرا
روايت
هاي
بنيادين
انسانهايي
هستند كه
در گذشته
زيستهاند
و در اين
گذشتگي و
تعلق به
سنت آنچه
موجود است
معدودي
مباني
بنياديني
است كه
ميتوان
با تكيه
بدانها
خويشتن
خويش را
تعريف
نمود،
هويت
بخشيد و با
تكيه بر
اين
تعريف
و هويت
عرض
اندام
نمود و به
اثبات
خود
پرداخت و
در اين
اثبات و
تثبيت ها
سلطهجويي
نمود و
ارادهي
خود را به
كرسي
نشاند و يا
دستكم
خود را از
تعدي و
تجاوز
مصون
نگاه
داشت.
فرا
روايت ها
بنياد
يافته در
اجتماعاتي
هستند كه
از رويهي
معاش
سادهيي
پيروي ميكنند
و سادهتر
از آن، حد
و حدود و
ابعاد
تعاملات
و
ارتباطات
ميان
فردي و
ميان
گروهي
است. در
سادگي و
روشني
است كه
اصول و
بنيادها
شكل ميگيرند
و خود به
هويت متن
و اجتماعي
كه در آن
شكل
گرفتهاند
رسميت ميبخشند.
براي
كساني كه
در
پيرامون
آن ميزيند
چاره و
البته
افقي به
جز افق
فرار
روايت
بنيادين
براي
پيوستن و
تعلق و
آويختن
موجود
نيست. متن
و زمينه
آن قدر
ساده است
كه اگر
بخواهي
همانند
همه بدان
نپيوندي
و در آن
سويه قدم
برنداري،
فوراً به
مشاهده
در ميآيي
و در مظان
تكفير، و
بايد براي
خارج شدن
از اين
مظان به
سوالها
پاسخ دهي
و به
پاسخها
عمل
نمايي تا
اين بار
زيستنت
دچار تريد
نشود.
اما
پيچيدگي،
بطن و
ماهيت
دورهيي
است كه
در آن ميزييم.
در پي هر
روايتي
خرده
روايتهايي
است و هر
خرده
روايتي
به بينهايت
حرف و سخن
راه مييابد
و در هر
حرف و
سخني بينهايت
اراده مييابيم
و خويشتن
خواهي كه
جز از خلال
روايتها
نميتوانند
راه به
پيش برند
و خويشتن
بيابند و
اقتدار
كسب كنند.
اين
روايتها،
همان
اندازه
كه خُرد
است
ارادههاي
مستتر در
آنها نيز
خُردتر
است و
شكنندهتر.
به گونهيي
كه گاه
تمامي
همت و
ارادهيي
بر سر
خُرده
روايتي
در هم فرو
ميريزد و
ميشكند.
شايد
زيستن را
بتوان
عمده
ترين
روايت
مشترك در
ميان همهي
انسانها
دانست. آنگاه
در نظر
آوريد كه
چگونه به
هزاران
پيچيدگي
متصل و
وابسته
است و گاه
بر سر يكي
از آن
هزاران
پيچيدگي
فرو ميريزد
و در هم
ميشكند
كه هيچ
تناسبي
به لحاظ
حد واندازه
و قدر و
قيمت با
آن فرا
روايت
اعظم -
زيستن -
نداشته و
ندارد. در
چنين
دورهيي
سخن گفتن
از
فراروايتهايي
همچون
قوميت،
نژاد و... ره
به كجا ميبرد؟!
در زمانهيي
كه در هر
لحظه
مواجهه و
برخورد و
در همآميزي
با دهها و
صدها
موضوع و
خبر و
روايت از
دور و
نزديك
شمال و
جنوب، شرق
و غرب، و
همه جا و
همه جا
صورت ميگيرد
و از اين
درهمآميزي
و
درهم
پيچيدگي
گريزي
نيست، سخن
گفتن از
قوميتها
و نژادهاي
متفاوت و
متمايز
براي
دستيابي
به
هويتهاي
اصيل به
چه
معناست؟!
آيا
دستيابي
به
هويتهاي
اصيل
امكانپذير
است؟ و در
صورت
دستيابي
آيا دوام
خواهد
يافت؟ و در
اين دوام
بركت و
نعمتي هم
نهفته
است؟!
هر
مجموعه
فرهنگ و
پيشينهي
تمدني
بنا به
ويژگيهاي
ذاتي خود
ميتواند
آفريننده
و حركتزا
باشد. در
بطن
آفرينندگي
و حركت،
زندگي و
حيات
نهفته
است. اين
ويژگي
اختصاص
به فرهنگ
بومي
منطقهيي
خاص
ندارد. همهي
فرهنگها
ميتوانند
آفريننده
و در نتيجه
حياتبخش
و زندگيزا
باشند ولو
آنكه
ثمرهي
اين حيات
و
آفرينندگي
براي
مردماني
كه صاحب
آن
نيستند
نتايجي
متفاوت و
حتي
ضرربخش
به بار
آورد. اما
آفرينندگي
و حركت
زايي،
ويژگيهايي
يك سويه
نيستند.
آنجا
كه
آفرينشها
و حركتها
به
آفرينشها
و حركتهاي
ديگر
برخورد ميكنند
ممكن است
تغيير
مسير
بدهند؛ به
چپ ، راست
يا حتي به
عقب به
حركت در
افتند. چه
بسا كه در
جا بزنند و
متوقف
شوند و اين
توقف در
پي خود
گندابي
حاصل كند.
سخن بر سر
اين است
كه فرهنگها
و پيشينههاي
نژادي و
قومي بنا
به ويژگيهاي
ذاتي خود
ميتوانند
حركت
آفرين
باشند و در
خلال اين
آفرينش
چرخهي
حيات و
زندگي را
به گردش
درآورند.
اما
حركتها
همواره
رو به پيش
و رشد و
بالندگي
نيست. ميتوان
به چپ،
راست و
حتي
قهقرا
باشد. ميتواند
حركتي رو
به
انتخار
باشد.
شرايط
نامطلوب
همواره
ممكن است
بر هر
حركتي
عارض شود،
چرا كه
هيچ
حركتي در
خلأ صورت
نميگيرد.
ذات هر
حركتي
اقتضأ ميكند
كه در
ميان
مجموعهيي
از علل و
اسباب به
وقوع
بپيوندد.
بديهي
است كه
اين علل
و اسباب
هيچگاه
جملگي بر
وفق مراد
نخواهند
بود و آنچه
طلب
نكردني
است نيز
بدون
انتظار سر
خواهد
رسيد. اصلاً
بايد گفت
همان
اندازه
كه وجود
مطلوبها
براي
تداوم هر
حركتي
ضروري
است، وجود
نامطلوبها
نيز ضروري
است. چرا
كه
انگيزهي
هر حركتي
از وجود
حركتهاي
موجود
گرفته ميشود.
در
دنياي
ساكت و
ساكن هر
آنچه به
دنيا ميآيد
مرده است.
سكوت و
سكون نيز
جز
يكنواختي
و يكساني
چيز ديگري
نيست. آن
گاه كه
بر
گورستانها
گذر ميافتد
آنچه
مشاهده
ميشود
سكوت و
سكون و
يكنواختي
است و
ديگر هيچ،
جملگي
آرميده
بدون
كمترين
حركتي.
آنچه
دنياي
زندگان
را از
مردگان
جدا ميكند
جنبش است
و حركت و
البته در
ذات
حركتها
ناهمگوني
و
گوناگوني
نهفته
است.
آنگاه
كه حركتي
در جست
وجوي
يافتن
هويتي
اصيل و
تمايزي
منحصر به
فرد به
راه ميافتد
و در اين
اصالت
جويي و
بنياد
سازي خود
را ناگزير
از متمايز
ساختن و
منحصر
نمودن و
برجستهنمايي
اختلافات
و برتري
نهادن
يكي بر
ديگري ميبيند،
حاصل جز
زنده
ساختن و
پروراندن
عصبيت
هاي كهنه
و
گردگرفتهيي
نيست كه
در هزار
توي
زندگي
پيچيدهي
امروزي
مدفون
شده و
گَرد
فراموشي
ميخورد.
اگر زنده
كردن و
برجسته
نمايي
هويت هاي
قومي و
نژادي جز
از راه
درهمآميزي
و سلوك
متمدنامه
با فرهنگها
و پيشنيههاي
همجوار
صورت
گيرد و در
اين
برجسته
نماييها
بر
اختلافات
كهنه و
ديرينه و
تهي
انگشت
نهاده
شود و به
ارزش
گذاري
پرداخته
شود، حاصل
جز به
غليان
آمدن
پارهيي
هيجانات
زودگذر و
عقيم و
البته
مُخرب
چيز ديگري
نخواهد
بود. در
دنياي به
شدت
غيراصيل
و درهم
آميخته و
درهم
پيچيدهي
امروز
آنكه به
جست و جوي
اصالت،
راه قهر و
تمايز و
تخالف ميپيمايد،
حاصلش جز
عصبيت و
عقيمي
نيست. براي
تثبيت
اقتدار و
شناسندن
صداي خود
در دنياي
پيچيده و
پرهياهوي
امروز
بايد راه
تعامل
پيمود. در
تعاملها
اثبات
است و
تثبيت،
نعمت است
و بركت،
ماندن
است و بقا،
ادامه و
استمرار و...
جز اين هر
چه باشد
از حاشيه
فراتر
نخواهد
رفت، ولو
آنكه
متني
اصيل و
منحصر به
فرد باشد.