نو
محافظهكاران
؛ ارادهيي
معطوف به
قدرت
نسرين
پورهمرنگ
در
نوشتاري كه
چندي پيش
با عنوان
مدرنيته
پروژهيي
ناتمام در
شمارههاي 547
و 546 هفتهنامهي
هاتف از
همين قلم
منتشر شد و در
آن به
بررسي آراي
يورگن
هابرماس
فيلسوف
آلماني
مدافع
مدرنيته
پرداخته شد
از قول وي
به طور
مختصر و گذرا
به آراي
نو محافظهكاران
اشاره شد. از
نظر مخالفان
پست مدرن و
نومحافظهكاران،
هابرماس و
همفكرانش
به ايدهي
روشنگري
همچون يك
حقيقت غايي
چسبيدهاند
و از اين
غايت كلاف
پييچده و
اسرارآميزي
ساختهاند
كه خود نيز
در آن
گرفتار آمدهاند.
در حالي كه
هابرماس
اين
پيچيدگي را
به گردن
معيارهاي
عقلانيت
اقتصادي و
اداري مياندازد
كه كاملاً
با معيارهاي
«عقلانيت
تفاهمي» و
حوزههاي «كنش
تفاهمي» كه
همان ايفاي
رسالت ها و
وظايف
مربوط به
انتقال سنت
فرهنگي است
متفاوت است.
هابرماس
معتقد
است
كه
نومحافظهكاران
از زير توضيح
اين تفاوت
و دوگانگي
زيركانه
شانه خالي
ميكنند و
ريشهي
نارضايتيها
را به گردن
مدرنيتهي
فرهنگي مياندازند.
هابرماس
در قسمتي
ديگر از
سخنانش كه
با عنوان
مدرنيته
پروژهيي
ناتمام
ايراد كرد
ضمن اشاره
به وقوع
انقلاب
فرانسه كه
سبب احياي
روم باستان
شد و بنيامين
از اين جهش
به گذشته،
به عنوان
حركتي
ديالكتيكي
ياد ميكند
نتيجه ميگيرد
كه «حال»
لحظهي كشف
و الهام
آشكارسازي
است. وي با
پيش كشيدن
هنر پسا
آوانگارد؛
تعبيري كه
براي نشان
دادن شكست
و ناكامي
سوررئاليسم
از سوي پيتر
برگر به كار
رفت، ضمن
آنكه اين
شكست را رد
نميكند و در
قبال آن
موضعي نميگيرد،
اما با بهرهگيري
از اين
شكست به
عنوان ادلهيي
براي وداع
با مدرنيته
به چالش
برميخيزد و
آن را يك
حيلهي
زيركانه و
پيچيده بر
ميشمارد كه
نومحافظهكاران
درصدد القاي
آن براي
گذار به
پديدهيي
به نام پست
مدرنيته
هستند. اما
پيش از آنكه
به ادامهي
نظريات و
پاسخهاي
انتقادي
هابرماس به
نومحاظهكاران
پرداخته
شود ضروري
است كه
اشاراتي به
تاريخچهي
پديداري
اين مكتب
فكري و
اينكه چرا
در اين برهه
از زمان
نومحافظهكاران
مورد توجه
قرار گرفتهاند
بشود.
ذكر
نامهايي
چون «جان
اشكرافت»
وزير
دادگستري
دولت
پرزيدنت
بوش، پل
ولفويتز
وزير مشاور
در امور
دفاعي،
رامسفلد
وزير دفاع،
اليوت
آبرامز
مسوول
خاورميانه
در شوراي
ملي امنيت
كاخ سفيد،
داگلاس
فيتس معاون
وزير دفاع،
ويليام
كريستول
مديريت
ويكلي
استاندارد،
رايس مشاور
امنيت ملي
و نام
استادان
دانشگاهي
همچون
والتر برنز،
هيروي،
منسفلد، هري
جافا، آلن
بلوم، آلبرت
وهلستتر و...خود
به تنهايي
بازگو كنندهي
علت جلب
توجه به
مكتب
نومحافظهكاران
در چند سال
اخير است.
شايد حملهي
آمريكا به
افغانستان
و برچيدن
بساط
طالبان، آن
اندازه
در
برانگيزانندگي
توجهات به
نو محافظهكاران
موثر نبوده
است كه
حملهي
آمريكا به
عراق و
منهدم كردن
حكومت صدام
حسين . حملهي
پيشگيرانه
براي
جلوگيري از
وقوع حملات
تروريستي
بيشتر عليه
ايالات
متحده و
پايگاهايش،
منطقي بود
كه از سوي
زمامداران
ايالات
متحده مورد
استفاده
قرار گرفت
اما اين
منطق از
الهامي يك
شبه
برنخاسته
بود. وقايع 11
سپتامبر نيز
تنها كامل
كنندهي
ارادهيي
بود كه از
مدتها پيش
اعمال
قاطعانهيي
قدرت را
براي دفاع
از آرمانها و
تداوم بقا
نه تنها حق
كه ضروري
ميدانست.
اين
اراده
ترجمان
احساساتي
بود كه طي
ساليان
متمادي
ايجاد، بر
روي هم
انباشته، به
يكديگر
تبديل و در
نهايت مبدل
به نظريهيي
شد كه دفاع
از خير را
منوط به
اعمال
ارادهي
معطوف به
قدرت ميدانست
و نه تنها
دفاع كه
بايد در اين
راستا
اقدامات
پيشگيرانه
نيز به عمل
ميآمد..
نو محافظهكاران
در دهههاي 60
و 70 ميلادي
در احساس
تقابل با
سوسيال
دمكراسي
چيره در آن
زمان
پديدار شدند.
دانشگاههاي
خاوري
آمريكا از
جمله در
ايالت
كاليفرنيا
خاستگاه
محافظهكران
نو هستند. جان
اشكرافت از
استادان
دانشگاه
باب جونز و
ولفوتيز از
فرآوردههاي
دانشگاههاي
كرانهي
خاوري است.
آلن بلوم و
آلبرت
وهلستتر از
استادان
بنام اين
دو تن بودند
و مسائل
سياست
خارجي
محوريت
انديشههاي
اينان را
تشكيل ميداد.
سياست تنشزدايي
و كنترل
سلاحهاي
هستهيي
روساي
جمهور
دمكرات و
حتي
جمهوريخواه
سخت مورد
انتقاد
نومحافظهكاران
بود چرا كه
آنان اين
سياست را
تنها به نفع
اتحاد
جماهير
شوروي و حفظ
تعادل
ساختگي با
اين
اتحاديه ميدانستند.
به
نظر آنان
سياست تنش
زدايي و
كنترل
سلاحهاي
هستهيي
تنها جلوي
خلاقيت و
آفرينندگي
تكنولوژيكي
ايالات
متحده مانع
ايجاد ميكرد.
آلبرت
وهلستتر
استاد رياضي
و كارشناس
استراتژي
نظامي كه
از پدران
آموزهي
هستهيي
آمريكا
شمرده ميشود.
آغازگر به
زير پرسش
بردن
MAD(آموزهي
سنتي
ويرانگري
حتمي
متقابل) ميباشد.
وي
اين آموزه
را ناكارآمد
و غيراخلاقي
ميدانست.
ناكارآمد به
دليل خنثي
سازي دو
جانبهي
زرادخانههاي
هستهيي و
غيراخلاقي
به علت
ويرانيهايي
كه بر سر
مردمان
غيرنظامي
ايجاد ميكرد.
وهلستتر طرح
انصراف
تدريجي را
براي پذيرش
جنگهاي
محدود به
جاي پرهيز
مطلق از جنگ
و كاربرد حنگ
افزارهاي
تاكتيكي
هستهيي و
سلاحهاي
هوشمند
پيشنهاد كرد.
طرح دفاع
استراتژيك
يا همان جنگ
ستارگان
ريگان در
استقبال از
همين طرح
وهلستتر
ارائه شد.
اما نبايد
گمان كرد كه
اينان
تنها
عدهيي
سياستمدار
جنگ
افروزند كه
هيچگونه
پايگاههاي
اجتماعي و
فكري در
جامعهي
آمريكا
ندارند.
محافظهكاراني
كه امروز
قدرت را در
كاخ سفيد در
دست دارند
دست كم به
مدت سه دههي
پايگاههاي
فكري مهم و
موثري را در
اختيار خود
داشتهاند.
از
نشرياتي
كه توسط
محافظهكاران
اداره ميشود
ميتوان به
گاهنامهيNational
Review نشنال
ريويو،Commentary
كامنتري،The
New Republic نيوريپابليك،Weekly
Standard (ويكلي
استاندارد،Fox
News شبكهي
تلويزيوني
فاكس نيوز،
صفحات ويژهي
مقالهها در
وال استريت
ژورنال، از
انستيتوهاي
پژوهشي
مانند هادسن
اينستيوت،Hadson
Institute هري
تيج
فونديشنHerytage
Fondation ، آمريكن
اينتر پرايز
اينستيتوتAEI
اشاره
كرد.
كساني كه
در اين
پايگاهها و
مراكز به
كار مشغول
بوده و يا
هستند خود به
طور مستقيم
يا
غيرمستقيم
و از طريق
استادان و
دانشگاههايشان
متاثر از
انديشههاي
لئواشتراوس(استروس)
هستند.
اشتراوس در
سال 1899 در «هسنكيرش
هن» آلمان به
دنيا آمد. با
يه قدرت
رسيدن
هيتلر آلمان
را ترك كرد و
پس از مدتي
كوتاه در
پاريس و
انگلستان
به آمريكا
رفت.
در
آنجا نخست
به تدريس و
سپس موسسهيي
را به نامCommitten
on Social Thought بنياد
نهاد و به
نشر انديشههايش
پرداخت.
اشتراوس
داراي دو
نظريهي
برجسته و
مهم است. اين
هر دو نظريه،
پردازش
ترجمان
احساساتي
هستند كه در
سالهاي
جواني
اشتراوس در
او
برانگيخته
شد اين
احساسات
ناشي از
مشاهدهي
زوال
جمهوري
وايمار (در
آلمان پيش
از به قدرت
رسيدن
نازيسم) بود.
ناتواني
جمهوري
وايمار در به
كارگيري
زور عليه
جباريت يا
اساساً
فاقد زور
بودن آن را
به اضمحلال
و سقوط
كشانيد. از
سوي
ديگر
قرن بيستم
شاهد به
قدرت رسيدن
دو حكومت
توتاليتر
بود.
نه
تنها
اشتراوس كه
ساير
روشنفكران
نيز مدام
سوال ميكردند
كه چرا؟!
نازيسم و
كمونيسم از
كجا سر
برآوردهاند؟!
پاسخ
اشتراوس
اين بود كه
مدرنيته به
طرد ارزشهاي
اخلاقي و
فضيلت منجر
شده
است. به جاي
آنكه «خرد و
تمدن» شالودههاي
فضيلتي
دمكراسي
باشند به
واسطهي
مدرنيته
طرد شدهاند
و به جايش
تاريخ
باوري و
نسبي گرايي
حاكم شده
است. تفسير
نسبيگرايي
در فلسفهي
سياسي،
همگرايي و
مصالحهي
اتحاد
جماهير
شوروي و
ايالات
متحده را در
سالهاي 70 - 1960
سبب شده
است. يعني
همگرايي «خير
و شر». چرا كه
از ديد
اشتراوس
دمكراسي
آمريكا در
ميان
نظامهاي
سياسي
كمترين
اشكال را
دارد و بشر
تاكنون
نتوانسته
است بهتر از
آن را بنياد
نهد. پس
ضروري است
كه براي
حفظ اين
دمكراسي
و
پيشگيري از
آسيبهايي
كه از جوانب
گوناگون
متوجه آن
است به
حملات
پيشگيرانه
دست زد.
احساسات
اشتراوس در
اثر مشاهدهي
زوال
جمهوري
وايمار
برانگيخته
شد. جنايات
هيتلر و
نازيستها
اين
برانگيختگي
را قوت و عمق
بخشيد و بدل
به ميلي شد
كه حفظ
و صيانت از
دمكراسي را
به هر وسيله
جايز ميدانست.
اين ميل
برانگيزانندهي
ارادهي
معطوف به
قدرتي است
كه در نو
محافظهكاران
مشاهده ميشود.
هر قدر كه
اين ميل
عميق است
راهكارهايي
كه عقل
براي ارضاي
آن پيشنهاد
ميكند نيز
عميق است،
چرا كه عقل
جز بندهي
اميال نيست
و عمق و
گستردگي
اميال نيز
راهكارهاي
عقل را عمق
و گسترش ميدهد.
وقتي صحبت
از عمق ميشود
توجهات
متوجه «سرشت»
ميشود. براي
حاكميت
خيري كه
تصور ميشود «خيربرين»
است بايد
متوجه
سرشتها شد و
سرشتهاي
شرور
را
نشانه رفت
و ريشهها را
از جاي
بركند.
اما
اينكه آيا
به واقع
آنگونه كه
نومحافظهكاران
ميگويند
اشكالات
متوجه
مدرنيته
است؟ پرسشي
است كه
بايد در
گفتاري
ديگر بدان
پرداخت اما
هابرماس
ضمن رد اين
انتقاد
ابتدا به
نظريات
دانيل بل
از نومحافظهكاران
برجستهي
آمريكايي
اشاره ميكند.
دانيل بل
در كتاب «تناقضات
فرهنگي
نظام
سرمايه
داري» كه
جدالهاي
زيادي را
برانگيخت
تكنولوژي
جديد را سد
راه فرهنگ
لذت
پرستانهيي
ميداند كه
نشات گرفته
از فرهنگ
مدرنيته
است. او عرصههاي
زيست جهان
را آلوده
شده به
فرهنگ
مدرنيتي ميداند
كه انگيزههاي
لذت
پرستانه و
خودشيفتگي
را تقويت و
در كار
انضباط
شغلي و حرفهيي
جامعه
اخلال
ايجاد ميكند.
از
نظر بل چنين
فرهنگي جز
به از هم
پاشي شيوهي
زندگي
هدفمند و
عقلاني و
زوال
اخلاقيات
پروتستاني
منجر نميشود.
هابرماس با
اشاره به
نظريهي بل
كه از يك سو
فرهنگ مدرن
را مرده و
فاقد خلاقيت
و آفرينندگي
ميداند و از
سوي ديگر
فرهنگ مدرن
را مروج
اباحيگري و
عدم
پايبندي به
اخلاق
معرفي ميكند
كه
اخلاقيات و
كار و انضباط
شغلي
را با اخلال
مواجه ميكند،
يك حيلهي
زيركانه
معرفي كرده
و اين پرسش
را مطرح ميكند
كه جامعهيي
كه
اباحيگري و
اخلاقيات و
كار و انضباط
را مجدداً
برقرار ميسازر
ناهنجاري
فرهنگي
مدرن چگونه
ميتواند در
آن ظهور
يابند و در
نتيجه سبب
برآشفتگي و
اخلال در
نظم ناشي
از حاكميت
جازم هاي
اقتصادي و
اداري
عقلاني
شوند.
البته
پاسخهاي
انتقادي
هابرماس به
نومحافظهكاران
گسترده است
كه نگارنده
در برسي
آراي
هابرماس
بدان
پرداخته. به
نظر ميرسد
اينگونه
پاسخهاي
انتقادي و
جدلآميز
بيش از آنكه
گرهيي از
مشكلات
هزاران سر
دنياي
امروز
بگشايد تنها
تسكين
دهندهي
آلامي است
كه بر اميال
حادث ميشود،
اميالي كه
هماره
داستانهايي
را پشت سر
دارند و
نانوشتههايي
را پيش رو.
تقابلها،
اين
نانوشتهها
را به
داستانهايي
جديد
بدل
ميكنند كه
قهرمانان
اين
داستانها
تنها آناني
هستند كه
راه پيشبرد
ارادهي
خود را
آموخته و
بلدند. عصارهي
داستانها
متعلق به
آناني است
كه بر كسي
تحميل
اراده
نشستهاند و
مابقي
داستانها،
تخليهي
انرژي
اميالي است
كه شكست
خورده و خود
را در
مقصد نمييابند.
-----------------
منابع:
- هفتهنامهي
هاتف شمارهي
546 - 16 ارديبهشت
82 - محافظهكاران
نوين
آمريكا
كيستند/
دانيل ورنه،
آلن فراشون
- نومحافظهكاران،
ستيرهگران
پارانوئيك/
ماكس
فرادولف -
مدرنيته و
مدرنيسم/
حسينعلي
نوذري