|
گفتوگو
با
كريستيان
دلاكامپاني
به
عقل و خرد
بيشتر از
سنت و
فرهنگ
اهميت دهيم
نسرین
پورهمرنگ
اشاره:
پروفسور <كريستيان
دلا
كامپاني>
ازفرانسوياني
است كه
در سال 1949
در داكار در
آفريقا
زاده شده
است. اوپس
از
گذرانيدن
تحصيلاتش
دردانشسراي
عالي
پاريس در
امتحاندشوار
آگرهگاسيون
فلسفه
پذيرفتهشد.
دكتراي
خود را از
دانشگاهسوربن
پاريس اخذ
كرد.
او
پس
ازسالها
تدريس در
دپارتمانهاي
فلسفهو
ادبيات
دانشگاههاي
مختلفپاريس،
براي
تدريس
فلسفه
راهيآمريكا
شد و در
كونكتيكات
كالج
درنيولندن
مشغول
تدريس شد.
او هماكنون
نيز در
دپارتمان
ادبيات
وزبانهاي
رمانتيك
دانشگاه
جانهاپكينز
آمريكا در
زمينهي
فلسفه
وادبيات
قرن بيستم
فرانسه
مشغولتدريس
است.
علايق خاص
او شامل
فلسفهيسياسي،
فيلم و
مطالعهي
رسانهها،هنرهاي
تجسمي و
تعامل
ميان
تاريخ،ادبيات
و سياست
است. او
بيش
ازبيست
كتاب
نوشته و
چندين
كتابنيز
تاليف
كرده است.
از
پروفسور
كريستيان
دلاكامپاني
دوكتاب به
فارسي
ترجمه شده
است.<تاريخ
فسلفه در
قرن بيستم> ,<فلسفهيسياست
در جهان
معاصر>
س- جناب
پروفسور،
شما در
كتاب
ارزشمند و
خواندني «تاريخ
فلسفه در
قرن بيستم»
- كتابي كه
به
جريانهاي
فكري مهم
و متفكران
نامدار قرن
بيستم
اختصاص
دارد - به
متفكران و
فلاسفهي
شرقي
هيچگونه
اشارهيي
نداريد.
آيا اين
امر به
اين علت
است كه اساساً
شما فلسفهي
شرقي را
فلسفه نميدانيد،
همانگونه
كه فلسفهي
مذهبي را
فلسفه به
حساب نميآوريد،
يا اينكه
متفكران و
فلسفهي
شرقي را
در شكلدهي
به ساختار
دنيايي كه
در آن
زندگي ميكنيم
تاثيرگذار
نميدانيد؟
فلسفه
بر طبق
معناي
عمومي و
مرسوم اين
كلمه
پروسهي
انديشهگري
نقادانه
در استفاده
از عقلانيت
است كه
به يوناني
لوگوس
گفته ميشود.
همچنانكه
آن حدود
قرن ششم
پيش از
ميلاد در
يونان
قديم به
دنيا آمد،
سپس در
همهي
اروپا رشد
كرد و تا
پايان
قرون وسطي
به رشد
خود ادامه
داد و
همچنان به
عنوان يك
رشتهي
اصلي در
غرب
شناخته ميشود.
به همين
دليل است
كه در
كتاب من
نامي از
فلسفهي
شرقي برده
نشده است.
هر چند
ممكن است
در برخي
فرهنگها
تفكرات
منطقي و
عقلاني
براي
بررسي
مباحث
فلسفي
وجود داشته
باشد كه
در اين
رابطه ميتوانيم
به فلسفهي
اسلامي يا
هندو اشاره
كنيم و
هدف كتاب
من هم
بررسي
مباحث
تاريخ
فلسفي
غربي در
قرن بيستم
بوده است.
سنتهاي
مذهبي و
فيلسوفان
مذهبي از
حيطهي
كاري من
خارج
هستند يا
لااقل در
اين كتاب
چنين است.
س-شما
به درستي
گفتهايد
كه تاريخ
فلسفه در
ذات خود،
فرقي با
تاريخ
سياسي كه
تار و پودش
از نبردها
و رنجهاي
بشري
ساخته شده
است ندارد،
با توجه
به اينكه
نه تنها
تاريخ
سياسي و
تاريخ
فلسفه كه
تاريخ
فرهنگها،
تمدنها،
مذهبها هنر
و ادبيات
و حتي
علم مشحون
از جنگ و
ستيره است.
جنگ نظريهيي
عليه
نظريهي
ديگر،
سليقهيي
عليه
سليقهي
ديگر،
ادعايي
عليه
ادعاي
ديگر و
صاحب
قدرتي
عليه صاحب
قدرت ديگر،
آيا نميتوانيم
جنگ و
ستيز را
بخشي از
حقيقتي
بپنداريم
كه در
بستر و بطن
زندگي و
هستي وجود
داشته اما
آنچنان كه
بايد مورد
توجه
فلاسفه
قرار
نگرفته
است؟ جنگها
و ستيرهها
يك حقيقت
موجود در
زندگي
هستند. با
توجه به
اينكه جست
و جوي
حقيقت يك
رويكرد
دائمي
فلسفه و
فلاسفه ميباشد،
ميزان
توجه
فلاسفه به
آن تا چه
اندازه
بوده است؟
در
معناي
فلسفهي
غربي جنگ
و نزاغ
حالت كلي
آنچه بود
كه فلاسفه
آن را
نيروي
اهريمني (به
عبارت
ديگر
شيطاني كه
شيطان
اجتماعي
يا شيطان
معنوي، نه
آن شيطاني
كه در
مباحث
ديني مطرح
ميشود)،
در واقع
بسياري از
فلاسفهي
غربي از
لايبنتس
و
كانت
گرفته تا
هايدگر و
سارتر در
رابطه با
وجود
اهريمن و
شيطان در
زندگي
روزمرهي
مردم
اشاراتي
داشتند و
واكنشهايي
نشان
دادند و
برخي از
آنها به
طور ويژه
در رابطه
با جنگ
نوشتند.
متاسفانه
واكنش
نشان دادن
در برابر
جنگ نميتواند
آن را
متوقف يا
ناپديد كند.
حال در
اينجا ميخواهم
به متني
از كانت
اشاره كنم
كه به
صلح
جاودانه (1795)
اشاره
داشت. متن
كانت بر
اساس ايدهيي
از يك
نويسندهي
فرانسوي -
امانوئل
آبه دو
سنت پيير-
نوشته شد
كه در سال
1713 ميزيست
و نخستين
ايده براي
تشكيل
اتحاديهي
اروپا براي
متوقف
كردن جنگ
با استفاده
از قوانين
اين قاره
را مطرح
كرد. چيزي
كه همهي
ما امروز
به عنوان
يك ايدهي
جالب و
گيرا
انتظارش
را داشتيم
س-
شما در
كتاب خود
كوشيدهايد
تا تلقي
ويژهيي
را كه
اروپاييان
از فعاليتي
دقيقاً
فلسفي
دارند حفظ
كنيد. از
همين روي
به جريان
فمنيسم
نپرداختهايد.
ميخواهم
براي
خوانندگان
ايراني
تلقي ويژهي
اروپاييان
از فعاليت
دقيقاً
فلسفي را
توضيح
دهيد.
فمنيسم
واقعاً يك
مسالهي
مهم است.
همانند
قومگرايي
و بردهداري
كه در
زمان خود
مسائل
مهمي
بودند.
البته من
در رابطه
با اين
موضوعات
هم
كتابهايي
دارم. اين
مساله يك
بعد فلسفي
دارد. حتي
در كتاب
اخير
همانطور كه
قبلاً سعي
كردم حجم
وسيعي از
نويسندگان
و مقالات
آنها را
تحت پوشش
قرار دهم
تلاش كردم
كه مباني
اساسي
فلسفه
مانند عقل،
علم، فضا و
زمان،
قابليتهاي
زبان
حقيقت و
دروغ،
آزادي،
قراردادهاي
اجتماعي و...
تمركز كنم.
به همين
دليل برخي
از موضوعات
بيشتر
اجتماعي
مانند
فمنيسم يا
برخي ديگر
مانند مشكل
هنر در
جامعهي
هنري
معاصر، در
اين كتاب
جايي
نداشتند.
حتي در
چند برگ
از يك
كتاب 400
صفحهيي و
در اين
رابطه
معذور بودم.
س- بيست
قرن فسلفهي
غربي بر
دوگانهگرايي(Dualism) بنا
نهاده شده
است. من
نميخواهم
به اثبات
اين نكته
بپردازم
كه اگر
اين بنا
مواد و
مصالح
اوليهاش
را از
واقعيتهاي
موجود در
عالم هستي
نگرفته
باشد نميتوانسته
به مدت 20
قرن دوام
پيدا كند و شايد
در آينده
نيز به
دوام و
بقاي خود
ادامه
بدهد. اما
ميخواهم
بگويم اين
بناي عظيم
و كهن با
ادعاي يك
يا چند
فيلسوف (رورتي
و...) كه ميگويند
«مسائل
فلسفهي
كلاسيك
ديگر مسايل
ما نيستند»،
به اين
سهولت و
سادگي فرو
نميريزند
و از تار و
پود زندگي
بشر خارج
نميشوند.
از جملهي
اين
دوگانگيها
زنانگي و
مردانگي
است. البته
من هم به
مانند شما
فمنيسم را
يك جريان
فلسفي به
حساب نميآورم
و به
مانند شما
معتقدم
نبايد به
اين جريان
در كتابي
مانند
تاريخ
فسلفه در
قرن بيستم
پرداخت.
اما ميخواهم
بدانم
جريانهاي
فلسفي در
قرن بيستم
تا چه حد
متاثر از
ماهيت
زنانگي
عالم بودهاند؟
اصلاً شما
مشكلات
زنان را
تا چه حد
يك موضوع
فلسفي به
حساب ميآوريد،
همانندموضوعاتي
همچون
آزادي،
حقوق بشر،
قدرت
سياسي و...
من
تصور ميكنم
كه نميتوانم
با شما
موافق
باشم. در
واقع
دوگانهگرايي
يعني
اعتقاد به
وجود دو
مفهوم
اساسي و
بنيادي كه
از جهت
عقلي و
مادهيي
تفاوتي با
هم ندارند
هر چند در
فلسفهي
غربي
بسيار مورد
توجه قرار
گرفتهاند،
اما كار به
همينجا ختم نميشود.
مذهب علمالارواح
يا اصالت
روان يعني
باور به
وجود تنها
يك معنا و
يك روح
كه در
واقع ميتوان
آنها را
الهيون
تعبير كرد
و در مقابل
ماترياليسم
يعني باور
به وجود
يك شي يا
ماده
همانند
دوگانهگرايي
همواره
مهم و
مورد توجه
بودهاند. در فضاي
فكري غرب
ماترياليسم
به طور
ريشهيي
با تعبير
معنوي و
علمي از
جايگاه
انسان در
ميان ساير
كائنات
گره خورده
است. در
واقع ما
ميتوانيم
بگوييم
انسان
بودن به
معناي
واقعي اگر
خواسته
باشيم
جانب
انصاف را
رعايت
كنيم در
دادن
برتري به
مرد در
مقابل زن
يا زن در
مقابل مرد
نيست.
س-
شما در
كتاب
تاريخ
فلسفه در
قرن بيستم
گفتهايد
كه بحث
عقلگرايي
و نسبتگرايي
بحثي
مركزي
براي
فلسفهي
فعلي است
و بحث بر
سر اين
است كه
آيا ميتوان
بنيادي
استوار
براي عقل
يافت. ميخواستم
يگويم قبل
از يافتن
بنيادي
استوار
براي عقل
شايد
ناگزير
باشيم كه
بار ديگر
در نزد خود
معني و
مفهوم
واژهي
ينياد را
از نو
تعريف
كنيم. شما
چه تعريفي
براي واژهي
بنياد
ارائه ميدهيد؟
اين
درست است
كه مشكل
مفاهيم
بنيادي
براي بخش
عمدهيي
از فلسفهي
غرب طي
قرون
متمادي يك
مسئلهي
مهم و
حياتي
بوده است
اما فيلسوف
نئوپراگماتيست
آمريكايي
- ريچارد
رورتي - كه
در حال
حاضر در
دانشگاه
استانفورد
تدريس ميكند
و هم
كيشان
فكري وي
معتقدند كه
نبايد
فلسفه را
امروز يك
علم
بنيادي
نام بنهيم
بلكه ميتواند
به زندگي
روزمره
كمك كند
يا جالب
باشد.
قومگراها،
سياست و
سياسيون
براي مثال
نميتوانند
به راحتي
در مفاهيم
بنيادي
خالص دستهبندي
شوند و در
حال حاضر
اين وظيفهي
ما نيست
كه در
رابطه با
چنين
مسائلي
مانند
سياست و
قوميت حتي
اگر وجاهت
و اعتبار
تفكر و
سخنان ما
همانند
وجاهت و
اعتبار
تفكر و
تحليلهاي
ما در
رابطه با
رياضيات و
فيزيك
نباشد فكر
كنيم.
س-
پرسش بعدي
من باز هم
در ارتباط
با معني و
مفهوم
واژهي
بنياد است.
آيا سخن
گفتن از
يك بنياد
استوار
براي عقل
يك پاردكس
نيست.
منظورم
اين است
كه عقل
يك مفهوم
متعلق به
عصر خرد و
عصر مدرن
است در
حالي كه
مفاهيم
بنيادين
متعلق به
عصر سنتي
است. وقتي
سخن از يك
مفهوم
بنيادين
ميگوييم
يعني
مفهومي كه
ابدي و
ازلي باشد
يعني براي
همهي
زمانها و
همهي
مكانها، در
اينجا شايد
ناگزير
باشيم
مفهوم
زمان و
مكان را
براي خود
دوباره
مرور كنيم.
آيا زمانها
و مكانها
از يكساني
و هماهنگي
دائمي و
ادبي و
ازلي
برخوردار
هستند كه
بخواهيم
براي آنها
در جست
وجوي
مفاهيم
بنيادي
باشيم؟
در
رابطه با
فلسفهي
غربي تنها
پايههاي
مباني
نظري در
رابطه با
مفاهيم
علوم محض
هستند. اگر
شما در جستوجوي
بنيادهايي
هستيد كه
علمي
نباشند
نبايد سراغ
فلسفه
بياييد.
اما در
رابطه با
مباحث
فرهنگي
بايد توجه
داشت كه
فرهنگ
هميشه با
سنت رابطه
دارد چرا
كه دستخوش
تغيير و
تحولات
زمان ميشود.
همانطور كه
هر چيز
ديگري ميشود
غير از آن
دسته
علومي كه
توانستهاند
در
انستيتوهاي
علمي دستهبندي
شوند.
س- من به
چند نكتهي
ديگر هم
ميخواهم
اشاره كنم
كه در
ارتباط با
مفاهيم
بنيادين
هستند،
زيرا
بنيادها
اهميت
فراواني
در مباحث
فلسفي
دارند. ره
يافتن به
حقيقت
اساس
مباحث و
جستوجوهاي
فلسفي را
تشكيل ميدهند.
چرا كه
حقايق،
معارف
بنياديني
در نظر
گرفته ميشوند
كه ميتوان
بر اساس
آنها هر
ساختار
محكم و
استواري
را بنا
نهاد. اما
معرفتها
اگر داراي
بُعد و
اندازه
نباشند
قابل درك
و فهم
براي
انسانها
نيستند.
معرفتي كه
يكسرش در
ازل باشد
و يك سرش
در ابد،
قابل درك
و فهم
نيستند.
براي
اينكه ما
بتوانيم
چنين
معرفتي را
درك كنيم
ناچار بايد
در ابعاد و
مفاهيم
محدود
گنجانيده
شوند. وقتي
محدود و
معدود شد و
داراي
ابعادي كه
قابل
اندازهگيري
است ديگر
نميتوانند
بنيادين
باشند،
مفاهيم
بنيادين
چيزي جز
حركت
دائمي به
سوي
مفاهيم مطلوب
نيستند،
مفاهيمي
كه همواره
مطلوب
هستند
همانند صلح،
عدالت،
زيبايي و...
بار
ديگر بايد
بگويم كه
در اين
زمينه هم
با شما
موافق
نيستم.
درست است
كه يك
دانش ابدي
قابل فهم
نيست.
همانطور كه
علوم محض
اينگونه
هستند.
متاسفانه
(اينجا فكر
ميكنم ما
هر دو
موافقيم).
تنها
رياضيات و
شاخههايي
از فيزيك
و شيمي،
دانشهاي
علوم محض
قابل فهم
هستند. در
حالي كه
كهكشان بينهايت
و تاريك
ناشناختهها
كه ما
بايد در آن
به دنبال
ابزاري
بگرديم تا
با آن به
حركت
بپردازيم
هيچگاه
قابل تصور
نخواهد بود.
س-
مشكلات
بشر امروز
بيشتر از
آن هستند
كه
انسانها
بخواهند
خود را بينياز
از فلسفه
بدانند آن
هم مشكلات
بنياديني
همچون
محيط زيست،
خطرات جنگ
هستهيي،
نظم نوين
جهاني و...
آنتوني
گيدنز در
كتاب
جامعه
شناسي
نكتهي
جالبي را
مطرح كرده
است. او ميگويد:
ما نخستين
نسلي در
تاريخ نوع
بشر هستيم
كه با
تهديد
انقراض
زندگي ميكنيم.
صنعتي شدنِ
جنگ به
اين وضعيت
منجر
گرديده
است. در
صورت وقوع
يك جنگ
هستهيي
ممكن است
نسل بشر و
همهي
حيوانات و
موجودات
عالي براي
هميشه
نابود شوند.
ما براي
آنكه به
اين مفهوم
ابدي از
زمان يعني
نيستي و
نابودي
هميشگي
نپيونديم
بايد چاره
انديشي
جدي كنيم.
زيرا در
صورت
پيوستين
به اين
مفهوم
بنيادين
ديگر
هيچگاه آن
را درك
نخواهيم
كرد.
هدف
فلسفه كمك
به مردم
براي فكر
كردن در
رابطه با
مشكلاتشان
است.
همانطور كه
انسان
زنده در
محيطي پر
از مشكلات
پيچيده و
گاهي
اوقات
غيرقابل
فهم زندگي
ميكند و
به طور
طبيعي و
اجتماعي
بايد با
آنها
برخورد كند،
در اين
رابطه من
باور دارم كه فلسفه
در هر جاي
دنيا بايد
بيش از
پيش
سيستماتيك
مورد بررسي
قرار بگيرد
و حتي
تدريس آن
به جوانان
از مقطع
راهنمايي
يا
دبيرستان
شروع شود.
حتي در
فرانسه ما
يك رسم
فلسفي سخت
و قوي
داريم و
به راحتي
به اين
هدف نميرسيم
چرا كه
تنها برخي
از دانشآموزان
توانايي و
فرصت درك
فلسفه را
دارند و
اين در
سالهاي
انتهايي
تحصيل
آنها صورت
ميگيرد.
س- شما
معتقد به
بازگشت به
آرمانهاي
عقلگرايي
دوران
بيداري
هستيد. اگر
ناگزير
شويد از
همين
امروز اين
كار را
انجام
دهيد از
كجا شروع
ميكنيد؟
چه
چيزهايي
را بازبيني
و صلاح
خواهيد
نمود؟ من
فكر ميكنم
اولين و
مهمترين
كاري كه
بايد انجام بدهيم
اين است
كه شناخت
حاصل از
زندگي را
به زندگي
خود
برگردانيم
و به عقل
و خرد
بيشتر از
سنت و
فرهنگ بها
دهيم. در
اين راه
مردم بايد
به هم
كمك كنند
و جهان را
مكاني
بهتر براي
زندگي
بسازند.
يعني آن
را امنتر
و آزادتر
سازند و
عدالت را
بر همه كس
برقرار
كنند.
و يك پرسش
تكراري: در
آستانهي
روز جهاني
فلسفه در
آستانهي
قرن بيست
و يكم،
فلسفه به
كجا ميرود؟
در قرن
21 من يقيناً
اميد دارم
كه عقل و
فلسفه
بيشتر و
بيشتر از
پيش جهاني
شوند كه
البته شما
هيچ وقت
نميتوانيد
دومي را
بدون اولي
داشته
باشيد. چرا
كه من
تصور ميكنم
جهاني شدن
ميتواند
حداقل
براي
آيندهي
نسل بشر
مفيد باشد
و من
مطمئن نيستم
كه اين
روند
موفقيت
آميز خواهد
بود. چرا كه
متاسفانه
موفقيت در
آموزش
فلسفه
بهبود نگرش
به
خردگرايي
و شناخت
حاصل از
زندگي، آن
سوي
مرزهاي
سنت و
تعصب اصلاً
تضمين شده
نيست و
اين روند
بستگي به
آنچه دارد
كه مردم
ميخواهند
بر سر
زندگي خود
بياورند.
|