گفت‌وگو با پروفسور فیوریو چروتی استاد دانشگاه فیرنتز ایتالیا
نسرین پورهمرنگ

فيوريو چروتي‌ استاد فسلفه‌ي‌ سياسي‌ در دپارتمان‌ فلسفه‌ي‌ دانشگاه‌ فيرنتز ايتاليا است. او در سال‌ 1938 در جنواي‌ ايتاليا به‌ دنيا آمد. در سال‌ 1960 درجه‌ي‌ دكتراي‌ فلسفه‌ي‌ خود را از دانشگاه‌ پيزا گرفت‌ و از 1961 تا 1969 به‌ عضويت‌ تحقيقات‌ فلسفي‌ در دانشگاه‌ هايدلبرگ‌ و فرانكفورت‌ آلمان‌ در آمد. وي‌ از سال‌ 1969 تاكنون‌ در جنبه‌هاي‌ گوناگون‌ تدريس‌ و تحقيق‌ فلسفي‌ در دانشگاه‌ فلورانس‌ مشغول‌ به‌ كار است. او از صاحبنظران‌ در زمينه‌هاي‌ هويتهاي‌ بومي‌ و محلي‌ در عصر جهاني‌ شدن‌ و هويت‌ و جايگاه‌ اتحاديه‌ي‌ اروپا و مسائل‌ و مشكلات‌ آن‌ در اين‌ عصر است. از وي‌ تاكنون‌ كتابها و مقالات‌ گوناگوني‌ منتشر شده‌ است. از جمله‌ «هويت‌ سياسي»، «هويت‌ها و تضادها»، «يك‌ روح‌ براي‌ اروپا، هويت‌هاي‌ فرهنگي‌ و سياسي‌ اروپايي»، «به‌ سمت‌ هويت‌ سياسي‌ اروپايي‌ ها». از وي‌ همچنين‌ مقالات‌ و كارهاي‌ فراواني‌ در زمينه‌ي‌ هويت‌ و نهادهاي‌ سياسي‌ در اروپا، چالشهاي‌ جهاني‌ و نظم‌ نوين‌ جهاني‌ در دست‌ انتشار است.    وي‌ تسلط‌ كامل‌ به‌ زبانهاي‌ انگليسي‌ و آلماني‌ دارد و به‌ فرانسه‌ و اسپانيايي‌ نيز تا حدودي‌ مسلط‌ است

  ابتدا مي‌خواستم‌ تعريفي‌ از هويت‌ ارائه‌ كنيم. به‌ نظر من‌ هويت‌ هر آن‌ چيزي‌ است‌ كه‌ انسانها مي‌توانند به‌ وسيله‌ي‌ آن‌ وجود خود را ثابت‌ كنند. تعريف‌ شما از هويت‌ چيست؟

  اگر منظور شما هويت‌ نوع‌ بشر است‌ در حال‌ حاضر مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ چيزي‌ از آن‌ باقي‌ نمانده‌ است. بعضي‌ از فلاسفه‌ و متالهين‌ و شاعران‌ در تلاش‌ هستند كه‌ هويت‌ انساني‌ را زنده‌ كنند اما در واقع‌ مردان‌ و زنان‌ سراسر دنيا معتقدند كه‌ بايد احساس‌ آرامش‌ داشت‌ تا هر كس‌ بتواند همانطور كه‌ دلش‌ مي‌خواهد مانند عضو يك‌ جامعه‌ زندگي‌ كند، بدون‌ اينكه‌ محدوديتي‌ براي‌ او باشد و در واقع‌ مرزبندي‌ و نوع‌ زندگي‌ خاص‌ وجود نداشته‌ باشد، يعني‌ آنچه‌ كه‌ در كشورها، اديان، ايدئولوژيها و گروهها مورد توجه‌ قرار مي‌گيرد. اما تنها اصل‌ التزام‌ آور زندگي‌ در جهان‌ امروز كه‌ احترام‌ به‌ حقوق‌ بشر ساير مردم‌ بدون‌ توجه‌ به‌ خلقيات‌ و دين‌ و نژاد آنها است، نه‌ تنها كه‌ مورد توجه‌ قرار نمي‌گيرد و گسترده‌ نشده‌ است‌ كه‌ اغلب‌ توسط‌ پيروان‌ گروهها و مكاتب‌ خاص‌ در هم‌ شكسته‌ مي‌شوند.    همانطور رعب‌ و وحشت‌ عمومي‌ در رابطه‌ با چالشهاي‌ بين‌المللي‌ مانند خطر حملات‌ هسته‌يي‌ با تغييراتي‌ كه‌ بر اثر اختراعات‌ انسانها در شرايط‌ جوي‌ و آب‌ و هوايي‌ ايجاد مي‌شود، نمي‌تواند اين‌ اجبار را به‌ مردم‌ القا كند كه‌ همه‌ را مجبور سازيم‌ به‌ يك‌ شكل‌ احساس‌ و زندگي‌ كنند و در كشتي‌ خود به‌ تنهايي‌ سكاندار باشند. اين‌ مايوس‌ كننده‌ است‌ اما متاسفانه‌ بايد گفت‌ كه‌ شكل‌ حقيقي‌ رخدادهاي‌ روز جهان‌ را ترسيم‌ مي‌كند.

 به‌ نظر شما هويت‌ انسانهاي‌ امروز با هويت‌ انسانهاي‌ گذشته‌ چه‌ تفاوتي‌ كرده‌ است؟ در گذشته‌ در جهان‌ پيش‌ از مدرن، انسانها به‌ واسطه‌ي‌ دين‌ و مذهب‌ و قوميت‌ و نژادشان‌ شناخته‌ مي‌شدند اما در دنياي‌ مدرن‌ چنين‌ نيست. هويتها فردي‌ شده‌اند و انسانها هر يك‌ در جست‌ وجوي‌ هويت‌ خاصي‌ براي‌ خودشان‌ هستند.

  شما به‌ درستي‌ نحوه‌ي‌ تغييرات‌ هويت‌ در جهان‌ مدرن‌ را تعريف‌ و شناسايي‌ كرده‌ايد كه‌ اگر ما اروپا را در نظر بگيريم‌ از قرن‌ پانزدهم‌ به‌ بعد تاثير موجهاي‌ تغيير در جهاني‌ شدن‌ اقتصاد و فرهنگ‌ در خنثي‌ كردن‌ قدرت‌ هويتهاي‌ بومي‌ و سنتي‌ و جايگزين‌ كردن‌ اراده‌هاي‌ شخصي‌ در تقابل‌ با چندين‌ گزينه‌ي‌ انتخابي‌ را در مي‌يابيم. اما به‌ هر جهت‌ كار دشوار و حتي‌ غم‌انگيز است. اينكه‌ بسياري‌ از مردم‌ را پرخاشجو و بدون‌ قدرت‌ مي‌سازد. اگر در پاسخ‌ به‌ جست‌وجويشان‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ يك‌ هويت‌ ثابت‌ و پناهگاه‌ قابل‌ اعتماد برپايه‌ي‌ ريشه‌هاي‌ مذهبي، اعتقادي‌ و قوميتي‌ نتوانند به‌ نتيجه‌يي‌ در خور برسند.

    تفاوت‌ كاركرد هويتهاي‌ فردي‌ و جمعي‌ در چيست؟ شايد بتوان‌ آزادي‌ و حقوق‌ بشر را يكي‌ از كاركردهاي‌ مثبت‌ هويتهاي‌ فردي‌ دانست. كاركردهاي‌ منفي‌ آن‌ در چيست؟      

 من‌ بهتر مي‌بينم‌ كه‌ تعريفي‌ از تفاوت‌ بين‌ هويتهاي‌ فردي‌ و هويت‌هاي‌ فردگرايانه‌ ارائه‌ بدهم. هويت‌ فردي‌ اين‌ واقعيت‌ را اثبات‌ مي‌كند كه‌ هر كس‌ اراده‌يي‌ دارد و حداقل‌ باور دارد كه‌ عضوي‌ از يك‌ جامعه‌ است. اما در هويتهاي‌ فردگرايانه‌ محتواي‌ بحث‌ به‌ ترجيح‌ و اولويت‌ هويت‌ نوع‌ بشر به‌ هويت‌ هر فرد مربوط‌ مي‌شود. جايي‌ كه‌ قدرت‌ و جذبه‌ي‌ اشخاص‌ ديگر مطرح‌ نيست. حقوق‌ بشر و جايگاه‌ و مقام‌ ابناي‌ بشر، متاسفانه‌ در حال‌ حاضر در حال‌ مقابله‌ و در تعارض‌ با عقايد مذهبي‌ و عقايد سياسي‌ هستند و كساني‌ كهقدرت‌ خود را صرف‌ ايجاد اين‌ تعارض‌ها مي‌كنند همواره‌ محكوم‌ هستند كه‌ زندگي‌ و آزادي‌ مردم‌ را سلب‌ كنند و منافع‌ احتمالي‌ خود را تقويت‌ كنند و به‌ ظاهر به‌ خير و صلاح‌ جامعه‌ بپردازند. با اين‌ وجود من‌ احساس‌ مي‌كنم‌ افراد و جامعه‌ در كنار فردگراها و جامعه‌ مي‌توانند همراه‌ هم‌ فعاليت‌ كنند، همانطور كه‌ در بسياري‌ از جوامع، بسياري‌ از تمدنها نيز وجود داشته‌اند.

    

 به‌ نظر من‌ ماهيت‌ فلسفي‌ هويتهاي‌ فردي‌ با هويتهاي‌ جمعي‌ تفاوت‌ دارد و اين‌ تفاوت‌ در كاركردهايشان‌ قابل‌ مشاهده‌ است. هويتهاي‌ جمعي‌ سبب‌ احساس‌ اقتدار و بر حق‌ بودن‌ مي‌شوند اما هويتهاي‌ فردي‌ چنين‌ نيستند. دستكم‌ احساس‌ اقتدار در فرد ايجاد نمي‌كنند، بلكه‌ انسانها بسيار خود را نيازمند يك‌ پناهنگاه‌ قدرتمند احساس‌ مي‌كنند. به‌ نظرم‌ احساس‌ ضعف‌ و تنهايي‌ در انسانهاي‌ عصر مدرن‌ ناشي‌ از همين‌ هويتهاي‌ فردي‌ است. البته‌ فكر مي‌كنم‌ توجه‌ و احترام‌ به‌ حقوق‌ يكديگر نيز از نتايج‌ مثبت‌ همين‌ هويتهاي‌ فردي‌ است. نظر شما چيست؟

   من‌ با ديدگاه‌ شما موافقم، مگر آن‌ قسمتي‌ كه‌ گفتيد هويتهاي‌ جمعي‌ يا به‌ زعم‌ من‌ هويتهاي‌ گروهها در تناقض‌ يا هويتهاي‌ فردي‌ هستند. در غرب‌ برخي‌ گونه‌هاي‌ هويتهاي‌ جمعي‌ كه‌ از مدرنيسم‌ فرهنگي‌ و روشنفكري‌ ناشي‌ مي‌شوند توانستند خود را در يك‌ تعادل‌ حفظ‌ كنند و جنگ‌ در برابر توتاليترهاي‌ اروپايي‌ را كه‌ مي‌خواستند هويتهاي‌ ضد بشري‌ را مطرح‌ كنند ببرند و پس‌ از سالهاي‌ 1905 يك‌ دمكراسي‌ نسبي‌ در كشورهاي‌ سابقاً‌ فاشيست‌ را برقرار سازند.

آيا مي‌توان‌ هويتهاي‌ فردي‌ را مقدمه‌ي‌ ظهور دوباره‌ي‌ هويتهاي‌ جمعي‌ دانست؟ براي‌ مثال‌ آيا مي‌توان‌ طبقه‌ي‌ نومحافظه‌كاران‌ آمريكايي‌ را از نشانه‌هاي‌ ظهور دوباره‌ي‌ هويتهاي‌ جمعي‌ دانست؟

  براي‌ پاسخم‌ به‌ بخش‌ نخست‌ پرسش‌ به‌ پاسخ‌ پرسش‌ پيش‌ مراجعه‌ كنيد. در بين‌ شهروندان‌ آمريكايي‌ من‌ مي‌توانم‌ شيوع‌ و گسترش‌ بيش‌ از حد فردگرايي‌ يا آزادي‌ از هم‌ گسيخته‌ برپايه‌ي‌ علايق‌ شخصي‌ را بيش‌ از وجود يك‌ همدلي‌ و ايمان‌ اجتماعي‌ ببينم. اين‌ واقعيت‌ را نمي‌توان‌ انكار كرد. اما اينگونه‌ آزاديها با يك‌ فردگرايي‌ غيرمتحد و ابتدايي‌ نيز پيوند خورده‌ است.

آيا بايد راي‌ منفي‌ مردم‌ هلند و فرانسه‌ به‌ قانون‌ اساسي‌ اتحاديه‌ي‌ اروپا را يك‌ بازگشت‌ به‌ هويت‌هاي‌ جمعي‌ و محلي‌ دانست؟ به‌ نظرم‌ مردم‌ در اين‌ دو كشور و شايد ساير كشورهاي‌ اروپايي‌ احساس‌ مي‌كنند كه‌ اگر چه‌ قانون‌ اساسي‌ اتحاديه‌ي‌ اروپا به‌ ايجاد يك‌ نيرو و اتحاديه‌ي‌ قدرتمند در جهان‌ منجر مي‌شود اما آنان‌ به‌ عنوان‌ يك‌ فرد روز به‌ روز ضعيف‌تر و بي‌اراده‌تر مي‌شوند و نمي‌توانند مطابق‌ اراده‌ي‌ شخصي‌ خود عمل‌ كنند. يعني‌ آنان‌ از يك‌ هويت‌ جمعي‌ (قانون‌ اساسي‌ اروپايي) گريختند و به‌ يك‌ هويت‌ جمعي‌ ديگر (هويتهاي‌ محلي‌ سرزمين‌ خود) پناه‌ بردند. نظر شما در اين‌ باره‌ چيست؟

     انتخابات‌ فرانسه‌ و هلند يك‌ رويداد پيچيده‌ و بغرنج‌ بود كه‌ در اينجا نمي‌توانم‌ آن‌ را توضيح‌ دهد. در كتاب‌ بررسي‌ اروپا كه‌ توسط‌ انتشارات‌ دانشگاه‌ كمبريج‌ منتشر شد شما مي‌توانيد تحليل‌ و توضيحات‌ مرا بخوانيد. در واقع‌ من‌ با شما موافقم. اتحاديه‌ي‌ اروپا قدرت‌ زيادي‌ دارد كه‌ از بخش‌ عمده‌ي‌ آن‌ مي‌تواند در امور خير استفاده‌ كند با وجود اينكه‌ عالي‌ترين‌ و بزرگترين‌ مركز تصميم‌ گيري‌ در باره‌ي‌ جنگ‌ و صلح‌ در جهان‌ نيست‌ و توسط‌ اعضاي‌ دائمي‌ و موقتي‌ خود اداره‌ مي‌شود و پيش‌ مي‌رود و در ماههاي‌ اخير نيز با شكستهايي‌ روبه‌رو شده‌ است. اما بخش‌ عمده‌ي‌ مردم‌ اروپا درباره‌ي‌ قدرت‌ اين‌ اتحاديه‌ و مكانيزمهاي‌ آن‌ اطلاعاتي‌ دارند. هر چند كه‌ حكومتهاي‌ كشورهاي‌ گوناكون‌ در راه‌ آگاه‌سازي‌ مردم‌ خود نسبت‌ به‌ وظايف‌ و حقوق‌ اين‌ اتحاديه‌ كار خاصي‌ انجام‌ نمي‌دهند و تلاش‌ جدي‌ صرف‌ نمي‌كنند كه‌ مردم‌ را آگاه‌ سازند، اين‌ اتحاديه‌ چه‌ تاثيري‌ در وضعيت‌ زندگي‌ سياسي‌ روزمره‌ي‌ مردم‌ خواهد داشت. اگر اتفاقي‌ بر اثر پيشرفت‌ روند جهاني‌ شدن، مهاجرتهاي‌ غيرقانوني‌ و ناهماهنگ‌ و غيره‌ در كشورهاي‌ ما، ناخوشايند و يا ناخواسته‌ بيفتد و بر وفق‌ مراد نباشد مردم‌ تنها حكومتهاي‌ خود را مقصر نخواهند دانست‌ بلكه‌ اتحاديه‌ي‌ اروپا را دخيل‌ مي‌دانند. همانطور كه‌ در فرانسه‌ مردم‌ با راي‌ منفي‌ به‌ قانون‌ اساسي‌ اتحاديه‌ي‌ اروپا درس‌ زندگي‌ به‌ ژاك‌ شيراك‌ دادند. يا در كشوري‌ مانند هلند مردم‌ تصور مي‌كنند اگر فقط‌ هلندي‌ باشند و اروپايي‌ ناميده‌ نشوند بسيار وضعيت‌ بهتري‌ خواهند داشت. هر چند كه‌ عوامفريبان‌ و هوچي‌گرايان‌ اروپايي‌ از مردم‌ خواستند كه‌ به‌ قانون‌ اساسي‌ راي‌ بدهند اما هيچكس‌ به‌ خواست‌ آنها اهميت‌ نداد چرا كه‌ تصور مي‌كردند با راي‌ به‌ قانون‌ اساسي‌ بايد به‌ نفع‌ اتحاديه‌ي‌ اروپا از هويتهاي‌ ملي‌ خود چشمپوشي‌ كنند كه‌ حد و مرزي‌ فراتر از هويتهاي‌ ملي‌ و محلي‌ را مي‌طلبد. در واقع‌ راي‌ منفي‌ مردم‌ هلند و فرانسه‌ به‌ قانون‌ اساسي‌ مانع‌ بزرگي‌ در افزايش‌ قدرت‌ اتحاديه‌ براي‌ شدت‌ بخشيدن‌ به‌ بوروكراسي‌ و كاغذبازي‌ ايجاد كرد. در واقع‌ همانطور كه‌ مي‌بينيد فعل‌ و انفعال‌ قدرت‌ و هويت‌ در اروپاي‌ امروزي‌ يك‌ روند پرپيچ‌ و خم‌ را طي‌ خواهد كرد.

  واكنش‌ مردم‌ براي‌ بازگشت‌ به‌ هويتهاي‌ ملي‌ و بومي‌ خود فقط‌ به‌ مردم‌ كشورهاي‌ اروپايي‌ و واكنش‌ آنها در برابر قانون‌ اساسي‌ اتحاديه‌ي‌ اروپا محدود نمي‌شود. شايد بتوان‌ جهاني‌ شدن‌ را يك‌ عرصه‌ي‌ ديگر براي‌ بروز اينگونه‌ واكنش‌ها دانست. ابتدا مي‌خواستم‌ نظر شما را درباره‌ي‌ «جهاني‌ شدن» بدانم‌ و اينكه‌ تا چه‌ اندازه‌ جهاني‌ شدن‌ را يك‌ فرايند واقعي‌ و روبه‌ روشد مي‌دانيد تا يك‌ شرايط‌ انتزاعي‌ و ذهني؟

جهاني‌ شدن يك‌ فرايند بسيار واقعي‌ است. شما مي‌توايند با احساسات‌ خود آن‌ را درك‌ كنيد. شما توانايي‌ درك‌ تغييرات‌ انجام‌ گرفته‌ در نحوه‌ي‌ مكاتبات‌ و مراودات‌ در طي‌ ده‌ سال‌ گذشته‌ را داريد يا مي‌توانيد نيروهاي‌ جهاني‌ در اقتصاد و تكنولوژي‌ را ببينيد كه‌ يك‌ مرتبه‌ شكل‌ گرفته‌اند و درباره‌ي‌ يك‌ موضوع‌ ماهها و هفته‌ها به‌ ذهن‌ ما هجوم‌ مي‌آورند. جهاني‌ شدن‌ نخستين‌ علت‌ در فرا رسيدن‌ مرگ‌ هويتهاي‌ قومي‌ و يگانه‌ است. آن‌ يك‌ مفهوم‌ وسيع‌ از نزاعهاي‌ فكري‌ و فيزيكي، از درهم‌آميزي‌ فرصتها با ناامني‌هاي‌ جديد است‌ كه‌ مردم‌ را به‌ سمت‌ پيدا كردن‌ پناهگاه‌ در هويتهاي‌ قومي‌ غيرواقعي‌ سوق‌ مي‌دهد. اين‌ واكنش‌ دفاعي‌ مي‌تواند سبب‌ ضرر و زيانهاي‌ بزرگ‌ شود. اما سبب‌ كاميابي‌ در توقف‌ يا بازگشت‌ جهاني‌ شدن‌ نمي‌شود. آنچه‌ كه‌ در معرض‌ خطر است‌ و مي‌تواند دوبارهتعريف‌ شود هدايت‌ پروسه‌ي‌ جهاني‌ شدن‌ است. به‌ عبارت‌ ديگر چگونه‌ مي‌توانيم‌ بر اراده‌ و تمشيت‌ جهاني‌ تاثير گذار باشيم؟  حداقل‌ در فرانسه‌ مخالفتها نسبت‌ به‌ معاهده‌ي‌ قانون‌ اساسي‌ اتحاديه‌ي‌ اروپا به‌ مقدار وسيعي‌ از نگرشهايي‌ منتج‌ شده‌ است‌ كه‌ آن‌ را (قانون‌ اساسي‌ اتحاديه‌ي‌ اروپا) به‌ عنوان‌ يك‌ مرحله‌ي‌ پيشروي‌ به‌ سمت‌ جهاني‌ شدن‌ مي‌نگرند. به‌ ويژه‌ كه‌ بيشتر صاحبان‌ مشاغل، فرانسه‌ را براي‌ پيدا كردن‌ خانه‌ و زندگي‌ در كشورهاي‌ اروپاي‌ شرقي‌ يا جهان‌ سوم‌ ترك‌ مي‌كنند.    اين‌ يك‌ عدم‌ آگاهي‌ است، اما عدم‌ درك‌ و آگاهي‌ مي‌تواند بسيار نيرومند و بسيار زيان‌آور باشد.  

    آيا بازگشت‌ به‌ هويتهاي‌ بومي‌ و محلي‌ را زمينه‌ ساز تشديد اختلافات‌ قومي‌ و قبيله‌يي، زيرپاگذاشتن‌ حقوق‌ بشر و بازگشت‌ به‌ جنگهاي‌ قديمي‌ نمي‌دانيد؟      

 من‌ با دو شرط‌ كاملاً‌ با شما موافقم: نخست‌ وراي‌ مذهب‌ ناسيوناليست‌ قومي‌ و بي‌ توجهي‌ و ناديده‌ گرفتن‌ قوم‌ بشر مي‌توان‌ گفت‌ اين‌ دو عامل‌ مهمترين‌ دلايل‌ به‌ وقوع‌ پيوستن‌ جنگها بوده‌اند. البته‌ نه‌ در مورد همه‌ي‌ اديان‌ بلكه‌ در قرنهاي‌ اخير با گسترشبعضي‌ اديان‌ موج‌ جديدي‌ از جنگها را شاهديم. البته‌ در اين‌ زمينه‌ منشا جنگ‌ اين‌ اديان‌ نيستند بلكه‌ اديان‌ دگمتر و قديمي‌تر هستند كه‌ زمينه‌ را مهيا مي‌كنند و به‌ دليل‌ اينكه‌ چنين‌ ادياني‌ نتوانستند طرفداران‌ خود را جذب‌ كنند، دست‌ به‌ تجاوز به‌ حريم‌ ساير كشورها و جنگ‌ رواني‌ مي‌زنند. همينطور فقط‌ جنگهاي‌ قديمي‌ نيستند كه‌ با نيروي‌ ديني‌ سامان‌ يافتند. در واقع‌ اين‌ جنگها، جنگهاي‌ امروز هستند كه‌ از واكنش‌هاي‌ ايدئولوژيك‌ مقطعي‌ نسبت‌ به‌ جهاني‌ شدن‌ ريشه‌ مي‌گيرند. اين‌ واكنش‌ها پايدار نخواهند بود چرا كه‌ قدرتهاي‌ مثبت‌ در روند جهاني‌ شدن‌ مانند آزادي‌ انديشه‌ي‌ بيشتر و قدرت‌ تبادل‌ افكار اجازه‌ي‌ افراط‌ و تفريط‌ را نمي‌دهند. اما براي‌ دسته‌يي‌ از مردم‌ زيانهاي‌ طولاني‌ مدت‌ به‌ بار مي‌آورند.

    فرآيند جهاني‌ شدن‌ بايد در چه‌ مسيرهايي‌ به‌ پيش‌ رود تا ضمن‌ كاسته‌ شدن‌ از نتايج‌ منفي‌ آن، همه‌ي‌ مردم‌ جهان‌ به‌ ويژه‌ ملتهاي‌ محروم‌ و جهان‌ سوم‌ از آن‌ بيشتر بهره‌مند شوند؟ آيا به‌ ايجاد نهادهايي‌ براي‌ هدايت‌ اين‌ فرايند معتقد هستيد؟     

 جهاني‌ شدن‌ را مي‌توان‌ به‌ خوبي‌ رهبري‌ كرد اگر همه‌ي‌ بخش‌ها با قانونمداري‌ هدايت‌ شوند و كار خود را به‌ درستي‌ انجام‌ دهند. به‌ غير از زماني‌ كه‌ بقا و امنيت‌ يك‌ كشور در معرض‌ خطر باشد يا نسل‌كشي‌ و قتل‌عامي‌ در راه‌ باشد و تبليغات‌ منفي‌ به‌ راه‌ بيفتد.

قحطي‌ و گرسنگي‌ و خطر قحط‌ سالي‌ مي‌تواند از بين‌ برود اگر جنگ‌ و ديكتاتوري‌ تداوم‌ پيدا نكند و كشورهاي‌ ثروتمند آمريكا و اتحاديه‌ي‌ اروپا محفوظ‌ نگهداشتن‌ محصولات‌ كشاورزي‌ خود را متوقف‌ كنند و كمتر محصولات‌ كشاورزي‌ و صنعتي‌ توليدي‌ در كشورهاي‌ جهان‌ سومرا به‌ تاراج‌ ببرند. در اين‌ راه‌ يك‌ نهاد جديد مي‌تواند مفيد باشد. ماترياليسم‌ كه‌ از ماترياليزه‌كردن‌ جهان‌ جلوگيري‌ كند كه‌ البته‌ هيچكس‌ انتظار ندارد يك‌ تغيير ناگهاني‌ در سياستهاي‌ سازمان‌ ملل‌ اتفاق‌ بيفتد كه‌ شانسي‌ براي‌ موفقيت‌ ندارد.   در پايان‌ بايد بگويم‌ ما بايد دست‌ به‌ كارهايي‌ بزنيم‌ كه‌ با توجه‌ به‌ شرايط‌ و طيف‌ فكري‌ حال‌ حاضر جهان‌ عملي‌ و قابل‌ اجرا باشد.